uk
Feedback
چایی بخوریم؟

چایی بخوریم؟

Відкрити в Telegram

یکی از چنل نویسای قدیمی، البته اگه سه سال قبل ،قدیم باشه! شاپ ارایشیم : https://t.me/arghavanshop041 لینک ناشناسمون : http://t.me/BluChtBot?start=61afa109bdd8ad898a42

Показати більше
371
Підписники
-324 години
-187 днів
-730 днів
Архів дописів
جدی خوشحالم برات ک زندگیت خوب شده :)

‎ https://t.me/metanoiase/11244 بیا جا عوض... تازه زندگیم خوب شده نمیخوام برم...

وای دوس دارم اون ی عده خیلی خاص رو از آنلاین شاپم ریموو کنم :)

خب الان بحث اینکه از کی میتونیم بریم خوابگاه تموم شده و کاملا جدی بحث اینکه ی هفته مجازیه یا میخوان آروم آروم کلا مجازی کنن شروع شده وقتی هدف از بین رفتن سلامت روانت باشه، وسیله پیدا میشه 🙏🏻

متاسفانه اینبارم ذوق کردم و کنسل شد، از دو سه هفته پیش داشتم میگفتم قدرمو بیشتر بدونید بعد هشت ماه میخوام برم دلتون تنگ میشه، بلیط گرفتم، رفتم از دوستام خداحافظی کردم، واکسنمو پر کردم ک دیگه زود زود نیام تبریز، دکتره گفت بعد ی ماه بیا برای کنترل با ی اعتماد ب نفس خیلی زیادی گفتم نه نمی‌تونم هر روز کلاس دارم و میخواستم وسیله هامو کم کم جمع کنم و برم با گربه های تو کوچه و بقال سر کوچه هم خداحافظی کنم ک مسئولین پر تلاش دانشگاه اطلاعیه ی هفته مجازی رو دادن

منم واقعا ناراحتم امیدوارم بعد این ی هفته بریم

‎ https://t.me/metanoiase/11241 بله خیلی ناراحتم جدی میگم خیلی خیلی ناراحت در حدی که از عصری هنوز دپم

دانشگاهای شمام ی هفته رفت؟

😂😂😂😂😂

‎ بندگان خدا محو شدن از این همه خوشگلی یادشون رفته 🙈🙈

قربونتتت ریکت ها اینو نشون نمیده😂😂😂

‎ هر روز خوشگل تر و زیبا تر به به 🥹💋

حرف بزنیم؟

Відеоповідомлення00:04

-از امروز.. ؟
-از امروز.. ؟

اون روز داشتم ب دوستم میگفتم با فلانی اصلا رابطه خوبی ندارم، خیلی جدی برگشته میگه چارت تولدتون رو بده ب چت جی بی تی تحلیل کنه شاید چارتاتون ب هم نمیخوره :)

راستش دیگه میترسم حسرت شه حسرت دانشگاه رفتن تو دوره کارشناسی، حسرت خوابگاهی بودن، حسرت اینکه نتونیم با دوستامون بعد کلاسا بریم بیرون، نتونیم وسط کلاسا بریم چایی بخوریم،حسرت اینکه نتونیم ساعت سه نصف شب با بچه ها چایی بذاریم، حسرت اینکه صبا خواب بمونیم و دیر برسیم کلاس، حسرت غذاهای سلف، حسرت خوابای بعد از نهار تو نماز خونه دانشکده و میترسم ب این حسرت ها عادت کنم، یهو چشمامو باز کنم ببینم چهل سالمه و با کوهی از بلاتکلیفی و حسرت ها دارم زندگی می‌کنم..

اگه پارتنر تاکسیک ی سال تراپی لازم باشه، گروه خوابگاه ما فیکس دو سال و نیم تراپی میخواد. ی وابستگی خیلی عجیب و خاصیم ایجاد کرده ک وقتی چک نمیکنی انگار از آدم و عالم بی خبری

یبارم شب خیلی یهویی جوگیر شدم پاشدم با چن تا دفتر کتاب رفتم کتابخونه بالای سلف که درس بخونم، همین ک رسیدم و ی جا پیدا کردم برا نشستن، حس کردم خستم و بهتره برم بخوابم فردا با انرژی از صب تا شب درس بخونم دوتا از دفتر هامو ک خالی بودن برداشتم و روی دوتا میز گذاشتم ک مثلا جا بگیرم برای فردا، یکی برای خودم یکی برای دوستم فرداش ک اومدم جا تر بود ولی بچه نبود، کلیم گشتم ولی اون دفتر خوشگله رو پیدا نکردم بعد دوسال هنوزم فراموش نکردم و امیدوارم اونی ک برداشته بود هم نتونه ازش استفاده کنه و یکی دیگه برداره