uk
Feedback
~•تـــاســ🖤ــیـان•~

~•تـــاســ🖤ــیـان•~

Відкрити в Telegram

•°بنام‌آزادی°• ‌ رمانی از جنس خون ، مرگ ، آزادی ‌ ‌ مقدمه‌ای برای شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان پارت هایی با نام جاویدنامان به همراه چاشنی.🖤🥀 ‌ مشخصات جاویدنامان | http://t.me/safeCht_bot?start=qtvZPq ‌ خالق این اثر | بازمانده‌ای از دی‌ماه..

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
185
Підписники
-124 години
-57 днів
-2730 днів
Архів дописів
#تاسیان _🖤_ #پارت‌هشتم‌قسمت‌دوم(پایان) اما ضربه درد سنگ ما کجا ، سوزش گلوله آنان کجا.. زخمی هارو کول میکردم و از بین اون شلیک ها عبور میکردم بدون اینکه فکر کنم بهم اصابت میکنن یا نه .. من خلق شدم برای امداد من آموزش دیدم برای کمک پس درد و عذابش رو به جون میخرم تا داداشم ، خواهرم کمتر درد و عذاب بکشن... چند باری مجروح بردم ... نمی‌دونم چند بار در رفت و برگشت بودم ، اما می‌دونم تا لحظه آخرم اینکارو میکردم .. تا جای امن ببرمشون ... برگشت آخر بود و بی برگشت و بدون حمل مجروح... درست در میدان هفت تیر به گلویم نشونه رفتن .. قرمزی خون تو اون هودی خود نمایی میکرد .. حال این مردم بودن برای کمک به من.. به استقبال من آمده بودن... دستهایم رو گلویم بود تا خون را متوقف کنم .. زانوهایم خم شدن و فرود آمدم.. ولی همچنان دست‌هایم رو گلویم بودن تا کمتر خون از دست بدم ... اما چه فایده؟! وقتی تموم لحظاتی که در این سی‌واندی داشتم از جلوی چشمانم می‌ایستادند و کم کم محو میشدن ... آخرین تصاویر از زندگی‌ام ... رقصی که در مراسم خواهرم ، عزیزِ برادر بود ... رقصی که دیگر قرار نیست اتفاق بی‌افتد.. کت و شلواری که دیگر قرار نیست هرگز پوشیده شود... ___ « انسان های بزرگ ، برای همیشه جاویدان می‌مانند »
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت هشتم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان _🖤_ #پارت‌هشتم‌قسمت‌اول فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #حمید_مهدوی از مشهد با 38 سال سن با کوشش های فراوان و سعی و تلاش داور بین‌المللی راگبی‌‌م.. کنار شغل شرافتمندمم به ورزش هم ادامه میدادم .. گفتم شغل شرافتمند شغلی که فرو میرود در شعله‌های آتش ... آتش‌نشانی یک شغل نیست ، بلکه یک عشق است .. عشق به هم وطن.. عشق به مردم.. عشقی که در خطر می‌افتی تا نجات بدی هم‌طنتُ.. عشقی که ممکنه تو یک عملیات دیگر نباشی .. اما زیباست ... زیبایی که حاضری جون بدی اما خانواده‌ای عزای بچه‌ش نشه.. . . . 18 دی بود تصمیم گرفتم تو جبهه‌ای باشم که حق بود نه ناحق تصمیم رو گرفته بودم امشب میرم بیرون برای امداد رسانی ، برای پس گرفتن حقی که سالها بود خفه میکردن چون حقیقت داشت .. از قدیم  گفتن حرف حق جواب نداره. راست میگفتن .. اینجا .. در ایران ... حرف حق بزنی ، حق تو بخوای فریاد بزنی یا کشته میشی ، یا دستگیر... خدا می‌دونه با جسدت بعد چیکار میکنن.. مثل بقیه که میخواستن برن بیرون منم رفتم ... سر بر میگردوندی زخمی میدیدی ، یا ... منی که آتش نشان‌م از این جنایت و مرگ نا عادلانه حالم بد میشد ... وای به حال بقیه ... شرایط هولناک بود .. شرایط آنقدر بد بود که نمیدونستیم از این بابت عصبی باشیم یا گریه کنیم... شعار می‌دادیم کمک میکردیم به مجروحین سنگ پرتاب میکردیم...
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت هشتم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان _🖤_ #پارت‌هفتم‌قسمت‌دوم(پایان) لباس هایمان را پوشیدیم آخرین لحظات در کنار هم بودن را سپری کردیم .. آخرین نگاه‌ها گذرانده شد .. آخرین لبخند ها زده شد ... آخرین مراقب خودت باش گفته شد.. آخرین دوست دارم ها گفته شد ... و آخرین بغل ها انجام شد.. از خانه‌ای که نمیدانم کدوممان قرار برگردیم .. نمیدانم اصلا از ما کسی برمیگرده یا نه ... نمیدانم سالم بر میگردیم یا نه... زدیم بیرون و وارد خیابان شدیم.. خیابان هایی که دیگر رنگ امید به خود گرفته بود خیابان هایی که دیگر قرارِ ظلم و ستم وجود نداشته باشه.. دست در دست هم بودیم که مراقب باشیم و در صورت اتفاقی بتونیم فرار کنیم فریاد هامون دقیقه به دقیقه بیشتر و بیشتر میشد . انگار یک نفر که کشته میشد ما به جای اون فرد هم فریاد می‌زدیم.. جـاویـدشـاه جـاویـدشـاه جـاویـدشـاه دست خالی بودیم و اونا دست پر نامردا بدجور میزدن احساس سوزشی کردم در ناحیه پهلوم دستمو گذاشتم که گرمی خون و قرمزی خون تو دستام به نمایش گذاشته شد.. دست بابارو محکم گرفتم .. برگشت طرفم : جانم ؟ _ سوختم بابا سوختم ... چشمام سیاهی میرفتن در حال افتادن بودم که بابام ، پناهگاه امنِ من آغوشش را به رویم باز کرد ، چه خوب بود در آغوش پدر به استقبال مرگ بروی.. + نگین بابا چشماتو نبند ، ببین دستم رو گذاشتم رو زخمت ، تو فقط نخواب .. دیر شده بود دیگر نمی‌توانستم دوام بیارم برای ادامه زندگی .. کم کم چشمانم داشت سنگین تر میشد .. + الان می‌برمت بیمارستان باشه دخترم تو فقط نخواب دخترم .. --- دختر قشنگمون مهلت رفتن به بیمارستان نداشت و در آغوش پدر تن‌ش را هدیه به میهن داد...
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت هفتم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان _🖤_ #پارت‌هفتم‌قسمت‌اول فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #نگین_قدیمی از تنکابن مازندران من نگین‌م ، نگین قدیمی دانشجوی بیوتکنولوژی و علاقمند به شنا و نقاشی 27 سالمه و دختر مازنی.. نقاشی که می‌کشیدم انگار تازه متولد میشدم.. آب رو دوست داشتم شاید بخاطر همین رفتم سراغ شنا ، آب بهم حسِ آرامش تزریق می‌کرد .. روزها سپری میشد و من درگیر نقاشی و دانشگاه بودم .. چون به امتحانات رسیده بودیم خودمو غرق در کتاب کرده بودم .. . . امتحانات به خوبی پیش می‌رفت . اوایل اعتراضات بود . رفتم تو اینستاگرام ، چشمم خورد به استوری فراخوان سراسری 18 و 19 دی ماه.. منم باید میرفتم ، بلاخره منم سهم دارم بابا اومد خونه موقع ناهار بود - بابا + جانم ؟ - شنیدی؟ + چی رو؟ - اینکه شاهزاده پهلوی 18 و 19 فراخوان دادن + عالی - ماهم بریم؟ بابا سرشو تکون داد .. بلاخره رسید اون شب های مهم.. تصمیم داشتیم فردا بریم 19 دی ماه..
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت هفتم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان _🖤_ #پارت‌‌ششم‌قسمت‌هفتم(پایان) برادری که شب خونین 18 دی ماه کشته شد و خواهری از فراغ دوری برادری که ناعادلانه کشته شد از غم زیاد در 18 اسفند دار فانی را وداع گفت و پر کشید در آغوش برادرش ، برادری که از رفیق بهش نزدیک تر بود ، برادری که در شادی و غمش شریک بود و حال تقدیر این دو را اینگونه در کنار هم دعوت کرد.. دخترک دمِ رفتن این چنون گفت : « فدای سرت عزیزم جای ما بخند و زندگی کن🫂🫂🫂🫂 خوب شدن دیگه لازم من نیست تو دنیای بعدی باهم جشن میگیریم .» و حال از اون خانواده 5 نفره : سال ها پیش پسر کوچکترشان را از دست دادن سال 1404 دی ماه روز 18ام پسرشان به واسطه گلوله از فاصله‌ی نزدیک و دختری که از داغ برادر در همون سال در تاریخ 18 اسفند از بینشان رفت... پدر خانواده ؟! دیگر نمیشه گفت پدر خانواده ! حال مردِ خونه دیگر مثل قبل نمی‌خندید .. دیگر مثل قبل دلخوشی نداشت... باید زین پس بیشتر مراقب همسرش می‌بود ، اما آدمی از آینده خود خبری ندارد .. عیدی که شوق داشتن برای آمدنش ، اکنون سیاه و عزا شده است ... رخن سیاهی که تا سالهای سال در تنشان خواهد ماند و شاید هم خیر .. بچه هاییی که زندگی تشکیل نداده بودن و اکنون بدون اینکه خانه و کاشانه‌ای داشته باشن پر پر شده بودن... حال پدر و مادر روز به روز خسته تر و مایوس تر میشدن ... روز به روز شکسته تر میشدن ، دیگر دلخوشه‌ای برای ادامه زندگی نداشتن.. فروردین از راه رسید اما پدر خانواده چه می‌دانست تقدیر این است که دیگر نمی‌تواند مراقب همسرش باشد ... کی می‌دانست در عرض چند ماه خانواده‌ای که از پنج نفره به چهار نفره رسیده بود حالا متلاشی شده است... پسر و دختر در زمستان سرد تاسیان ... و پدر فصل بهار دوم فروردین به زندگی اش پایان داد... پایانی از غم زیاد ، از غصه زیاد ، از دلتنگی زیاد... __ و اکنون مادرِ تنهای خانواده با حسرتی از ندیدن خانواده شادش در کما سپری می‌کند ، و این گونه شد یکی با گلوله کشته شد دیگری از غم زیاد...
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت ششم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان _🖤_ #پارت‌‌ششم‌قسمت‌ششم چند روزی از خبر جنگ گذشته بود ، اما هنوز اتفاقی نیفتاده بود .. مثل روز های قبل کارم شده بود رفتن پیش حسین .. هر موقع هم میرفتم کافه ،‌ اون شب جلوی چشمام خود نمایی میکنن.. مثل روزای قبل گلی که دوست داشت می‌بردم.. مثل روزای قبل سنگ قبرشو می‌شستم... و مثل قبل کنار قبر برادرم می‌نشستم و دردِ دل میکردم و اون گوش میداد.. بلاخره خبر رسید قاتل ضحاک کشته شد .. این دفعه مثل قبل با گریه نرفتم سر مزار .. با خوشحالی رفتم ، تا خبر خوب به داداشم بدم .. _ سلام داداش مهربونم ، یه خبری دارم می‌دونم خوشحال میشی .. ... _ بلاخره بعد از دوماه خامنه‌ای کشته شد ، می‌دونم خوشحالی ، می‌دونم این خبر رو تو می‌دونستی هرچی باشه الان همه چی رو میبینی ولی خواستم منم بگم ، منم بگم تا مطمئن بشی داداش خوشگلم . راستی ؟! می‌دونستی چقدر دلم برات تنگ شده؟! میشه بیای منم ببری؟! من بی تو نمیتونم حسینم . مطمئنم منم یه روزی که دور نیست میام پیشت... •••• «مامان جاوید نام حسین موسوی و ماهی خانوم » + مااهی ، مادر پاشو ... هرچی تکون میدادم بلند نمی‌شد هیچ واکنشی نشون نمی‌داد افتادم زمین و جیغ کشیدم + خدااااااا ، ماهی پــاشوووو مامان پاشو دخترم تو دیگه تنهام نزار تو دیگه شدی دل‌خوشیم _ چیشده خانوم؟! + م..اه..هی ب..ی...دا..ر ن.می..شه _ ماهی بابا پاشو دخترم !    °•راوی•° اما دخترک دیگر پر کشیده بود... دخترک می‌دانست رفتنی‌است دخترک فصل آخر زمستان در تاریخ 18 اسفند بار سفر رو بست و راهی شد تا برادرش را ببیند .. عجب سعادتی این دو داشتن...
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت ششم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان _🖤_ #پارت‌‌ششم‌قسمت‌پنجم با زار مینالیدم حسینم سنگ قبری که صورت ماهتو روش حکاکی شده رحم نکردن و شکوندن.. به هق هق افتاده بودم ولی میخواستم باز ادامه بدم به شکایت کردن: می‌خوان با یاد و خاطراتت چیکار کنن بند بند وجودم ؟! آخ داداشِ مظلوم و زحمت کشم. آخ داداشِ مهربونم آخ داداشِ فدا کار و میهن دوستم.. تو آزارت به یه مورچه هم نمی‌رسید ولی ببین ؟! ببین الان کجایی ، ببین با سنگ قبرت که هیچ آزاری به کسی نمی‌رسونه ، چیکار کردن! آخه تو چرا انقدر مردم دوست بودی حیف بودی ، پرپرت کردن پرپرمون کردن  خدا پر پر شون کنه هنوز زود بود برای رفتنت تو هنوز زندگی نکرده بودی.. داداش کی میای ملاقاتم؟! تو که دلت نمی‌اومد تنهام بزاری ! بیا منم ببر باز اونجا بخندیم اونجا شادی کنیم... روزها ، هفته‌هامون با گریه سپری میشد بابا روز به روز شکسته تر میشد مامان روز به روز حالش بدتر میشد قرار بود جنگ بشه ، کاش انتقام خون بچه‌هامون گرفته شه.. چند جا رو زده بودن اما گردن نمی‌گرفتن جنگ شده یا نه...
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت ششم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان _🖤_ #پارت‌‌ششم‌قسمت‌چهارم ولی الان نه حامی برام مونده نه داداشی که بخوام بهش تکیه کنم و نه رفیقی که راز های پنهانی‌ام را بهش بگم و باهاش درد و دل کنم .. حال باید بروم خانه ابدیش تا فقط من حرف بزنم و داداشم ، فقط گوش شنوا باشد .. دیگر من بگویم و او فقط گوش کندُ گوش... مامان روز به روز چهره‌ش شکسته تر میشد پدری که روز به روز کمرش خم میشد نه از زندگی نه از سختی! نه از نجومی شدن قیمت‌ها ! بلکه از غم ، غم از دست دادن پسری که فقط همون تک پسر براش مونده بود ... داغی که دوبار به دلمون نشست و این داغ از داغ قبلی داغ تر بود ، آتیشی بود که شعله هاش روز به روز بیشتر میشد... یک ماه از اون شب خونین گذشت .. چهل روز دیگر برادری ندارم که بگوید جانم ماهی.. که از موفقیت هاش ذوق کنم که از موفقیت هایم ذوق کند من بی برادرم درست مثل نوزادی‌ام که توانایی هیچ کاری ندارم.. کاش بشه منم زود برم پیش داداشم تا بتونم برادرمو در آغوش بگیرم .. خسته شدم آنقدر من حرف زدم دلم میخواد یه بار هم حسین حرف بزنه من گوش بدم اما نمیشد ، ولی این نشدنیا تا موقعی که اینجا هستم نشدنیه.. بلاخره نوبت رفتنِ منم میشه: مثل دختر بچه‌ای شدم که اسباب بازی‌شو با بی عدالتی و بی رحمی ازش جدا کردن ... یعنی میشه منم برم پیش داداشم؟؟ یعنی حسین منو ، خواهرشُ می‌پذیره؟؟ اگه بپذیره که خیلی خوب میشه ... دلم لک زده فقط یکبار دیگه بگه جانم... مثل روزای قبل رفتم خونه برادرم ، دیگه پناهگاه‌ام این روزا شده بود اونجا... اما چه رفتنی؟؟ رفتنی که ببینم چجوری به سنگ قبرش هم رحم نکردن! اون از سوراخ کردن پهلوی برادرم و این از تخریب سنگ قبر. از ته دل زار زدم ، نالیدم ، انگار منتظر یه تلنگری بودم که گریه‌ام اوج بگیرد و چه از این بهونه بهتر ؟؟..
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت ششم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان _🖤_ #پارت‌‌ششم‌قسمت‌سوم دستام همچنان روی پهلوم بود انگار نمی‌خواستم این زندگی به پایان برسه . من تازه میخواستم برم خواستگاری عشقم! تازه میخواستم دوماد شم.. تازه میخواستم عروس‌م رو بیارم خونه‌م... من تازه داشتم خونه زندگی تشکیل میدادم .. اما انگار برای من تازه بود و برای اون عزرائیلی که با اسلحه پهلوم رو سوراخ کرد دیر... انگاری اومده بودن برای نسل کشی تا خفه کردن صداها انگار قصد داشتن نسل‌های رو متوقف کنند... یعنی آنقدر اینا حقیر شدند که حاضر شدن دست به همچین جنایتی بزنن؟؟ حتما همینطورِ! وگرنه چه لزومی داره آنقدر بی رحمانه مردم رو بکشن... روحم عجله داشت برای رفتن اما این جسمم بود که روحم را اسیر خودش گرفته بود تا جلوی مرگم رو بگیره ، تا بزاره به معشوقم برسم ، تا بزاره رنگ آزادی رو ببینم.. اما موفق نبود ... بیهوده بود .. روحم حال مقابلم ایستاده بود.. میخواست مطمئن شود که دیگر حسینی نیست ... میخواست مطمئن شود که حسین شب اول انقلاب شیر و خورشید 18 دی ماه هزار و چهارصد و چهار به پایان خود رسیده.. و چقدر زود بود این تمام شدن قصه‌ی حسین موسوی.         °•خانواده•° خواهر جاوید نام ماهی خانوم: حسین داداشم من بدون تو دوم نمیارم ، پاشو ، کاش اون تیر تو قلب من میخورد تو عوضش زندگی کنی . منو تو اون شب بیرون بودیم من برگشتم اما تو نه قلبِ من مادر جاوید نام بی تابی میکرد.. پدر خانواده با داغ دیگه دوباره کمرش خم تر شد و شکسته تر .. اخ از اون دل یاری که قرارِ دیگه فقط خاطره های حسین رو در رویا و خیال تصور کند... ماهی خانوم: حسین خیلی مهربون بودی حامی بودی ، رفتی راحت شدی داداشم دیگه نیستی که به فکر قسط و وامات باشی .. من نمیتونم بدون تو دوم بیارم داداش مهربونم.. ___ ماهی خانوم روزا خیلی بد سپری میشد.. هر روز بیشتر از دیروز دلتنگ داداشم میشدم.. داداشی که حامی بود ، مهربون بود ، زحمت کش بود.. داداشی که تو همه جا کنارم بود و رفیقم بود ...
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت ششم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان _🖤_ #پارت‌‌ششم‌قسمت‌دوم تو هر یک دقیقه چندها نفر یا جاوید نام میشدن و یا مجروح.. مردم برای فرار ریخته بودن تو پس کوچه ها تا بتونن خودشون رو‌ نجات بدن . سرکوبگرا بدجوری عصبانی و وحشی تر شده بودن جوری که انگار نوبت رسیدن غذا به اینا ، غذاها تموم شد ، درست همینجوری عصبی و وحشی برای شکار مردم.. در کافه رو نبسته بودم داد زدم _ میتونید بیاید اینجا ، عجله کنید سریع.. مردم از بچه تا جون از جون تا سالمند از سالمند تا پیر وارد کافه‌ام شدن ... چند نفر زخمی شده بود کمکشون کردم . خون هاشون بند نمی‌اومد ، یا من اونقدر نابلد که بتونم جلوی خونریزی رو بگیرم.. کافه حالا شد بود پناهگاه کسایی که قرار آینده رو تحویل پدر ایران بدن.. کافه شده بود تکیه گاهی برای زخمیان تا خودشون رو نجات بدن.. صداهای گلوله لحظه به لحظه نزدیکتر میشد ، انگار یکی به قدم به مرگ نزدیک می‌شد .. رفتم جلوی کافه تا کسایی که هنوز بیرون هستن بیارم داخل اما مثلی که این سری نوبت زخمی شدن من بود.. یکی از نزدیکی شلیک کرد که خورد به پهلوم دستمو گذاشتم رو پهلوم و سعی کردم خودمو از اون کوچه به خیابون اصلی برسونم .. دستمو گذاشتم رو دیوار ، اینم مهری از خون من برای ایران... درد امانم را بریده بود .. دردی که هر لحظه داشت بیشتر میشد .. سوختنش جدا اون دردش جدا... دیگه نمی‌توانستم بدوام .. دیگر نا رفتن نداشتم ... پاهایم شل شده بودن .. یعنی دیگه نمیتونم رنگ آزادی رو ببینم ؟؟؟ یعنی دیگه من قرار تو همین مکان بمیرم و فردای آزادی نباشم؟ این انصافه؟ نه من میتونم رفتن جمهوری اسلامی رو با چشم های خودم ببینم و نه آزادی رو... من فقط از این زندگی یک سهم میخواستم «زندگی» که منتفی شد ، دیگر نمیتوانم زندگی کنم... نه اینکه من مقصر باشما! نه من خواستم زندگی کنم ، اما آنانی که فقط یک جمله از اول حکومت تا الان یاد گرفتن این بود ( هرکه جلوتون بود بکشید ) اونا نزاشتن زندگی کنم ، اونا نزاشتن نسلی از من ادامه داشته باشه..
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت ششم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان _🖤_ #پارت‌‌ششم‌قسمت‌اول فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #سید_حسین_موسوی و به یاد خواهر و پدر عریزشون از شهر رضا یه چند روزی بود که کافه‌م رو زده بودم اسم کافه‌م رو گذاشته بودم « رومئو ژولیت ». یکم جمع و جور بشم تا بتونم برم خواستگاری عشقی که برای رسیدن بهش شوق و اشتیاق داشتم و بعد دو کفتر عاشق برن خونه زندگی ‌شون. با این حرفم لبخندی نشست کنج لب‌هام. کافه روز به روز بیشتر بازدید داشت. برای افتتاح نگم که دوستان و آشنایان و مردمی که اون اطراف بودن گل کاشته بودن . دمشون گرم واقعا. فراخوان شده بود . قیام سراسری در دو شب 18 و 19 دی شبی که قرارِ تا سالهای سال به یاد بماند .. شبی که قرار بعد ها شاید بشه تاسیان و داغیان... تاسیان بخاطر «سوگ خفه شده مردمی که مجال گریه نداشتن.» داغیان بخاطر « داغ خونین که با قتل و سربریدن بر پیکر ایران نشست.» بزن بزن و بکش بکشی بود ... گوشه به گوشه خیابون قرمزی خون دهن کجی میکرد. صدای شلیک گلوله هایی که برای ساکت کردن صداها اومده بودن.. صدای اعتراض و خستگی مردم از این حکومت... صدا هایی که مردم فریاد میزدن جاوید شاه ولی اونا بیشتر وحشی تر میشدن و خون میریختن. سرمای زمستان با گرمی خون تداخلی ایجاد کرده بود.. سوزِ سرما کجا و گرمیِ خون کجا .. خون‌هایی که چکیده شده مگه میشه یادمون بره؟ خون‌هایی که جاری میشدن و قطره قطره از چکیده میشدن داخل جوی آبی که حال رنگ قرمز به خود گرفته... خون‌هایی که اگه سیل بیاد هم پاک نمیکنه ، یعنی امکان نداره ، ممکنه اثری از خونِ بچه هامون نباشه اما ... اما محاله ما یادمون بره تو کجا خون ریخته شده ، تو کجا جاوید نام شده و در کجا دستگیر...
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت ششم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

بعد از جاوید نام امیر رضا هادیان ده جاویدنام دیگه باید بنویسم و یکم زمان بره ممنون میشم یکم مراعات کنید و صبوری ...🫠 لطفاً زمانیکه براتون ارسال میکنم فقط سین نزنید من راوی داستانم ، دلم نمی‌خواد بدون رضایت شما چیزی بزارم که بعد مشکلی پیش بیاد💔 بعد از یک هفته در صورت پاسخ ندادن از پارت گذاشتن شما دوست عزیز معذورم 💔🫂

#تاسیان _🖤_ #پارت‌پنجم‌قسمت‌دوم(پایان) و 2 « در 19 دی ماه در شب دومِ انقلاب شیر و خورشید به دست حکومت ظالم با گلوله هایی که نمیدانم موقع تحویل پیکر از خانواده‌ام میگیرن یا نه ، جان دادم . و از همه مهمتر هدف اصلی کل مردم ایران « آزادی ایران » تلاش مردم ستودنی بود اما چه فایده که دیگر نمی‌توانستم رنگ آزادی را ببینم؟ سرکوبگرا انگار ریختن خون آدمیزاد براشون عادی بود ، انگار حکم غذا برایشان دارد که با ریختن خون سیر میشن و انرژی میگیرن.. درست عینه زامبی‌ها ، با این تفاوت که موقع ریختن خون ما ، ما به زامبی تبدیل نمی‌شدیم ولی با شرف جاودان می‌شدیم..       °•خانواده•° امید داشتم دخترم برمی‌گرده امید داشتم و دارم اما نمی‌دونم برای زنده موندن و سالم برگشتن یا برای تحویل گرفتن پیکر سرد دخترم. دخترم 38 سالگی پر پر شد ، دخترم هنوز جا داشت برای پیشرفت برای رسیدن به بقیه آرزو هاش.. اما نزاشتن که بشه .. نزاشتن که پیشرفت بچه‌مو ببینم و خوشحال بشم از داشتن همچین دختر زخمت‌کشی .. مراسم بدرقه کنون رسید الان باید برای جنازه دخترم کل بکشم و قند بسابم؟ الان سهم من اینه؟ یک چشمم خون بود و دیگری اشک ، نمی‌دانستم گریه کنم یا خوشحالی ؟ نمی‌دانستم برقصم یا زانوی غم بغل بگیرم .. شروع کردم به ساییدن قند و کِل کشیدن رو جنازه دخترم. دختری که دیگر جسمش را ندارم و از این پس دیگر خاک آغوشش را باز میکند و نوازش میکند.. مردم شروع کردن به گفتن : - این گل پر پر شده هدیه به میهن شده + این گل پر پر شده هدیه به میهن شده دخترم هم تو زندگی خوش شانس بود هم در مراسمش ، مراسمی که همزمان با برادری که نمی‌شناختش  فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #نیما_جوزی.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت پنجم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان _🖤_ #پارت‌‌پنجم‌قسمت‌اول فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #زهره_فاضلی از بوشهر 19ام دی بود. معلوم نبود چقدر کشته دادیم ، ولی مطمئنم آنقدری بود که تا ابد داغ داریم. داغ بچه .. داغ جوون .. داغ پیر .. داغ کل ایران... نمی‌دونم از هر خانواده چند نفر کشته ، چند نفر زنده .. اما مطمئنم از هر خانواده حداقل یکی رو کشتن.. کسایی که آرزو داشتن .. کسایی که امید داشتن .. کسایی که با شوق و ذوق اومده بودن.. کسایی که نخبه بودن .. کسایی که ورزشکار بودن ... کسایی که ... بهترِ بگم کسانی که ایرانی اصیلی بودن که عاقبت خودشون رو میدونستن اما ساکت نموندن.. و چه سعادتی از این بهتر که بخاطر وطن ، تن بدهیم. نمی‌دونم فقط من اینجوری بودم یا بقیه! اما خیابان ها بوی خون میداد ، خون عزیزانی که ریخته شد و قرار ریخته شه.. و فریادهایی که تقاضای کمک داشتن تا یکی کمک کنه.. تا یکی کمکشان کنند تا در چنگ دشمن نیوفتند.. برادرانی که مراقب خواهرایی بودن که هیچ شناختی ازشون نداشتن.. و خواهرانی که مراقب برادرهایی بودن که سالها تو گوشمون خوانده بودن ، پسر نامحرم هست .. پسر اگه بین جمع دختر باشه گناه کبیره است. اما حالا؟ اکنون ثابت شد همه این حرفا پوچ و تو خالی بودن که جلوی اتحاد دختران و پسران رو گرفته بودن. و تلاششون بعد از چند سال و اندی ، دود شد و از بین رفت ... نمی‌دونم ساعت چند بود .. نمی‌دونم چه ساعتی جونم ، جوانیم ، زحمت هایی که برای  زندگی کرده بودم گرفته شد.. تنها دو چیز میدانم .. 1. « در سن 38 سالگی با دکترای MBA  که صبح تا شب زحمت کشیدم برای رسیدن بهش مسلط به پنج زبان زنده دنیا » به آخر رسید و قرار زندگی جدیدی در اون دنیا داشته باشم ..
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت پنجم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

Repost from ✌🏻
بلاخره روزی یک جایی یک زمان خواصی رخن عزا از تن در میاریم و با رخن شادی سور می‌دیم جوری که تموم عزا هامون به شادی تبدیل بشه و مثل ایران باستان بخاطر هر کاری برقصیم و شادی کنیم و لبخند بزنیم ... مطمئنم اون روز دور نیست .. بلاخره نوبت ماهم میرسه🫂🫶🏻

#تاسیان _🖤_ #پارت‌چهارم‌قسمت‌دوم(پایان) ³. مرگ بر خامنه‌ای ⁴. مرگ بر دیکتاتور بود چشمامون از گاز اشک آور می‌سوخت ، اونایی که سیگار داشتن دودشُ جلوی چشمای بقیه می‌گرفتن. اونایی هم که سیگاری نداشتن با سوزوندن کاغذی ، چیزی می‌گرفتن جلوی چشم‌های هم‌رزمی‌شون. عجب مردمان مهربانی داشتیم ... هرکسی کوله نجاتی داشت برای امدادی.. آدم عشق میکرد از این همه میهن پرستی.. صدامون از فریاد گرفته بود ، ولی می‌ارزید. فریادی از جنس آزادی. فریادی از جنس رهایی از بندی که مارو مجبور میکردن ساکت باشیم ، اما دیگه بسته ، این چرخه از الان تا ابد توقف کرد. خیال میکردیم تموم شده اما تازه شروع بود برای اسیری در بند مرگ.. با عمم در حال برگشت بودیم ، تقریبا رسیده بودیم نهایتا دو سه خیابان فاصله داشتیم. حس بدی به بهم تزریق شد. یکی بغلم بود و سینه‌ام را نشونه رفت و بعد صدای جیغ عمه و صدای گلوله‌ای که رها شد. تموم این چند ساعت که برای آزادی داشتیم جاوید شاه را صدا می‌زدیم از جلوی چشمام رد میشدن مهلت نمی‌دادن برای صبر کردن . عمم دستانش را روی سینه ام گذاشته بود بلکه خون زیاد از من نره تا کادر درمان برسه . تا بتونم بقیه زندگی‌ام را ادامه بدهم . مدام عمه صدایم میزد اما فایده‌ای نداشت . پایان زندگی‌ام در 22 سالگی مهر و امضا خورد . دیگه نمی‌توانستم تقلا کنم برای زنده ماندن ، زیرا تمام خون هایم در این وطن ، در این کوچه ، در این روز 19 دی ماه ریخته و به اتمام رسید... و تن ، فدای وطن.. -- این جاوید نام عزیز در روستای چنارستان قزوین به خاک سپرده شده ..
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت چهارم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان _🖤_ #پارت‌چهارم‌قسمت‌اول فرزند ایران و جانفدای میهن جاوید نام #صفورا_جعفری از ابیک قزوین تصمیم داشتم امشب که میرم بیرون وصیت نامه هم بنویسم. خدارو چه دیدی؟ شاید فقط از من یک وصیت نامه بمونه و یک نام و یک هدف مشترک. رو میز پر شده بود از کاغذهای مچاله‌ از وصیت ، هیچ کدومشون شرافت رو اونجوری که من میخواستم معنی نکرده بود. سرمو گذاشتم رو میز و چشمانم را بستم ، بلکه یکم ذهنم آروم بشه. بلاخره یک چیزی به ذهنم رسید شروع کردم به نوشتن . اشک در چشمانم حلقه زده بود اما لبانم؟ لب‌هایم می‌خندید اما چشمانم اشکی بود که پلک میزدم سقوط میکردن و خودشون رو از چشمانم که اسیر کرده بودن آزاد ..                             ــــــ•وصیت‌نامه•ــــــ « نه مرگ انقدر ترسناک است ... نه زندگی آنقدر شیرین ... که انسان بخاطر این دو شرفش را بدهد... » تصمیم داشتم با عمم برم ، هماهنگ هم کرده بودیم... لباس هامو پوشیدم و پیش به سوی آزادی ایران.. شعار هایی که می‌دادیم .. ¹. جاوید شاه جاوید شاه جاوید شاه ². این آخرین نبرده ، پهلوی بر میگرده
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت چهارم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان _🖤_ #پارت‌سوم‌‌قسمت‌سوم‌(پایان) دستِ آدم‌هایی را که دوستشان داشتم بگیرم و از روزهای سخت عبور کنم. تازه می‌خواستم آینده را زندگی کنم. اما سهم من از این مسیر، همین‌جا تمام شد. در همان خیابان. در همان شب. بی‌آنکه طلوعِ آزادی را ببینم... •° خانواده °• گفتن برمی‌گرده... گفتن فقط رفته بیرون و برمی‌گرده... اما هرچه ساعت‌ها گذشت، درِ خانه باز نشد و صدای پسرمان نیامد. روزها گذشت. روزهایی پر از اضطراب، انتظار و چشم‌هایی که به هر زنگ تلفن و هر صدای در، امیدوار می‌شدند. امیدوار بودیم اشتباهی شده باشد. امیدوار بودیم علیرضا برگردد و با همان لبخند همیشگی بگوید: «چرا اینجوری نگام می‌کنید؟» اما بعضی انتظارها هیچ‌وقت به پایان نمی‌رسند. بعد از روزها دوندگی و پیگیری، بالاخره پسرمان را تحویل دادند. اما چه تحویلی؟... جگرگوشه‌ای که با هزار امید بزرگش کرده بودیم، پر از زخم به آغوشمان برگشت. بیست‌وششم دی‌ماه بود. زمستان سرد بود، اما نه به سردی دلِ مادری که جوانش را به خاک می‌سپرد. نه به سردی دلِ پدری که باید تا خانه‌ی آخر، پسرش را بدرقه می‌کرد. و نه به سنگینیِ دلِ برادری که یک‌شبه بزرگ شده بود. و نه به غم و سرزنشی که یار داشت ، غم بخاطر اینکه دیگه از دوست‌دارم هایی که دیگه گفته نمی‌شد و سرزنش بخاطر اینکه چرا بیشتر حرف نزد باهاش . اما انگار همه چی از قبل هماهنگ شده بود ، هماهنگی که با درد و رنج بود.. آن روز، میان اشک‌ها و بغض‌های فروخورده، پسرمان را به خاک سپردیم. و خاک... آن روز علیرضا را در آغوش گرفت . و دیگر هرگز پس نداد. از آن روز به بعد، ما ماندیم و جای خالیِ خنده‌هایش، صندلیِ خالی‌اش و دلتنگی‌ای که هر روز بیشتر از دیروز در خانه‌مان ریشه می‌دواند. چون بعضی آدم‌ها فقط فرزندِ یک خانواده نیستند؛ تمامِ تپشِ قلبِ یک خانه‌اند. 🖤🥀
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت سوم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman

#تاسیان _🖤_ #پارت‌سوم‌قسمت‌دوم اما نمی‌دانم چرا پاهایم یاری نکردند. شاید تقدیر زودتر از من به آن خیابان رسیده بود. کلاه را روی سرم کشیدم. نمی‌خواستم آخرین تصویری که می‌بینم، چهره‌ی کسانی باشد که برای خاموش کردن صداها آمده بودند. فقط یک جمله گفتم: «توروخدا نزنید...» اما بعضی گوش‌ها برای شنیدن ساخته نشده‌اند. پاسخ آن خواهشِ کوتاه، پاسخ آن صدایِ پر از خواهش بارانی از ساچمه بود. کجای دنیا رو دیدید که بگن نزنید اما آنها با بی رحمی تمام اسلحه بگیرن سمت فرد و شلیک کنن. موقع زدن ساچمه ها منم شروع کردم به شمارششون. یکی... دو تا... ده تا... و بعد دیگر شمردن از دستم خارج شد. گفتند پنجاه ساچمه. پنجاه مهمان ناخوانده که بی‌اجازه وارد قلب و نخاعم شدند. پاهایم سست شد. زمین آغوشش را برایم باز کرد. چشم‌هایم تار می‌دید. صداها دور و دورتر می‌شدند. انگار دنیا آرام‌آرام از من فاصله می‌گرفت. انگار که دنیا هم از من قطع امید کرده بود و عجله داشت برای دور شدن. میان آن همه درد، تنها چیزی که در ذهنم می‌چرخید صدای او بود. همان دختری که چند ساعت قبل گفته بود: «خیلی دوست دارم...» و من خندیده بودم. آخرین لبخند زندگی‌ام... آن لحظه فهمیدم چرا دلم می‌خواست قبل از آمدن به خیابان به او زنگ بزنم. انگار قلب آدم گاهی زودتر از خودش می‌فهمد که وقت رفتن فرا رسیده‌ست. اما زود بود... زود نبود؟ بود ، به والله که زود بود. خیلی زود بود... من تازه بیست‌وچند سال داشتم. تازه می‌خواستم زندگی بسازم. تازه می‌خواستم بزرگ شوم. خانه‌ای داشته باشم. ماشینی بخرم.
شروع تاسیان به یاد تموم جاویدنامان ، پارت سوم به همراه مقداری چاشنی.🖤🥀
@TasYan_roman