436
Підписники
Немає даних24 години
-827 днів
-9430 днів
Архів дописів
436
Repost from شین مثل شایار
هرچی بیشتر میگذره بیشتر دلم میخواد ساکت باشم و در مورد هیچی با هیچکس حرف نزنم.
436
Repost from N/a
پرندهای آبی در قلب من است که میخواهد بزند بیرون اما حواس من جمع است فقط میگذارم بعضی شبها که همه خواباند بیرون بیاید. میگویم من میدانم تو آنجایی پس غصهنخور! بوکوفسکی.گاهی شبها صدای بالزدنش را میشنوم؛ آرام، درست پشتِ قفسهی سینهام. نمیگذارم تمامِ راه را برود، میترسم صبح که شد، دیگر چیزی از من باقی نمانده باشد. برای همین چراغها را خاموش میکنم، سیگاری روشن میکنم و میگذارم چند لخظهای خودش باشد؛ دور از آدمها، دور از بایدها، دور از تمامِ نقشهایی که در روز بازی میکنم. شاید تمامِ چیزی که از آزادی میخواهم همین چند ساعتِ تاریک باشد؛ وقتی هیچکس بیدار نیست و من مجبور نیستم وانمود کنم آدمی هستم که از زندگیاش راضیست.
436
Repost from اینجادیوانهایمینویسد!
هر وقت حس کردی گم شدی، به یاد بیار که یکی دوستتداره. همین باعث میشه راهِ خونه رو پیدا کنی.
