خان زِنّیرَه
Відкрити в Telegram
سلام بر آنها که مهربانی شان، سیاست نیست، سبک و سیاقِ زندگی شان است. سخن زِنّیرَه🌱 @Khan_Zanirahbot
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
251
Підписники
-424 години
-297 днів
-4230 днів
Архів дописів
251
#بازگشت_به_تاریکی...
حوالی ساعت یازده بود که غذای پدر را آماده کرد و راهی اتاقش شد. روبروی آینه ایستاد و به خود نگریست؛ چقدر پژمرده شده بود! آیا این تصویر غم انگیزِ درون آینه، واقعاً خود او بود؟ دختری با چشمانی به رنگ شب که سفیدی شان به سرخی خون میزد. زیر چشمانش از فرط بیخوابی گود افتاده بود و کنج لبش، نشان از ضربهای داشت که هنوز متورم بود. پیشانی اش را که چند روز پیش شکسته بود، همچنان با بانداژ بسته بودند. یکی از دستانش نیز که آسیب دیده بود، و هنوز کارایی لازم را نداشت؛ اگرچه تحت درمان فیزیوتراپی قرار داشت، اما بار سنگین استرس و فشارهای روانی این مدت، مانع از بهبودش میشد و روند درمان را دشوار میکرد. از هجوم افکارش بیرون آمد و دوباره به تصویر درون آینه خیره شد. لبخندی تلخ بر لبانش نشست، اشک در چشمانش حلقه زد و دردی عمیق را در قفسه سینه اش حس کرد. دستانش شروع به لرزیدن کردند و زانوهایش دیگر توان ایستادن نداشتند. در کنج اتاق پناه گرفت و به حال خود گریست. نفس هایش به شمار افتاده بود؛ دستپاچه به دنبال اسپری تنفسی اش گشت تا راه گریز از این خفقان را بیابد. وقتی آن را یافت، لحظهای تردید کرد. با خود اندیشید: «شاید وقت رفتن است و این، پایان توست. از این جهنم رها خواهی شد.» اما صدایی از درون نجوا کرد: «این کار درست نیست؛ با خودت چنین نکن!» نه، او توانایی این بی رحمی را در حق خودش نداشت. اسپری را به دهان برد، راه نفسش باز شد و با تمام وجود اکسیژن را بلعید تا سرانجام نفس هایش منظم و آرام شد. مدتی به همان حال ماند و چشم به ساعت دوخت؛ باید می رفت تا خود را به سمینار برساند. با وجود آن حال رنجور، راهی شد. کارش را به بهترین شکل به پایان رساند و رضایتِ حاصل از آن، لبخندی کم رمق بر لبانش نشاند. اما چه کسی میدانست که این لبخند چقدر زود جایش را به اشک خواهد داد؟ از سالن خارج شد و قدم در راه خانه گذاشت؛ غافل از اینکه حوادث شومِ همیشگی، دوباره در کمینش نشسته اند. دختر به اینجای داستان که میرسد، دستانش او را برای نوشتن آنچه انتظارش را میکشید، یاری نمیکنند. مرور آن لحظات برایش فرساینده است؛ میداند اگر دست به قلم ببرد، آن حملهی عصبی دوباره سراغش میآید و این بار، هیچ تلاشی برای یافتن آن وسیلهی تنفسی نخواهد کرد. آن اتفاق چنان او را در هم شکست و ویران کرد که از درون مرد؛ به گونه ای که دیگر هرگز به روال سابق زندگی باز نخواهد گشت. او این بار به طور مطلق از همه چیز و همه کس دست کشید؛ حتی از خودش، حتی از خودش...
هستی_شایان
251
میگفت: زندگی کردن در خانه پدر و مادر رایگان نیست. چون بهای آن را با سلامت روانت میپردازی:(
251
پرسید: «حالتان چطور است؟».
در جواب گفت: «به انتظار تشیع جنازه ام نشسته ام».
#صدسال_تنهایی
251
+نه، نه، نکن! تو را به جان عزیزت قسم، نکن!
حال خوشی ندارد، تو دیگر آزارش نده...
خدا لعنتت کند، ساکت شو!
_اما مگر کسی حریفش میشد؟
دوباره فریاد کشید:
+نکن وحشی دستانش را نگاه کن که چطور میلرزند. نکن! ما باید پناهش باشیم، نه عامل بیپناهی اش...
(و عجب کلمه غریبی است این «پناه»!)
هستی_شایان
251
میگفت: مشکلات خانوادگی آدم را از درون نابود میسازد؛ آنچنان زیادند، آنچنان بیرحم و گزندهاند که مپرس. دردهایی که نه میتوانی با کسی در میان بگذاری و نه توان نگهداشتنشان را در دل داری؛ و درست همینجاست که روحت، در سکوت و انزوا، آرامآرام خورده میشود؛ بیآنکه کسی بفهمد در درونت چه میگذرد.
#هدیه_مهرا
251
صد دشنه بر دل میخورم وز خویش پنهان میکنم
جان گریه بر من میکند من خنده بر جان میکنم؛
#وحشی_بافقی
251
غم چشمان خواهرم را هیچ کس جز من ندید، شاید هم دیدند و به روی خودشان نیاوردند. اما من نیز نمیدانم چگونه برای دردش درمانی بیابم، در حالی که هنوز برای دردهای خودم مرهمی نساختهام... عجیب است نه؟ در این گوشه از دنیا، هیچ مکانی نیست تا به آن پناه ببریم....
هستی_شایان
251
گفتند بخند تا دنیا به رویت بخندد؛ من
میخندم، اما غمها به حالم قهقهه میزنند!
هستی_شایان
251
گفت: تو به اندازه کافی تلاش نکرده ای
با لحنی آمیخته با تعجب گفتم: واقعاً اینطور فکر میکنی؟
شاید حق داری این خیال را بکنی، چون از تلاشها و سختیهایی که پشت سر گذاشتهام بیخبری. مرا قضاوت مکن، چون هیچ وقت جای من نبودهای و نمیتوانی حالم را بدانی..!
هستی_شایان
251
آدم ها خيلى چيزها را در لايه هاى زيرين وجود خود پنهان میكنند. هيچكس واقعا كسی ديگر را نمیشناسد؛ مگر آن كه با او زير يک سقف زندگى كند.
#سى_بل_هاگ
251
برایش نوشت:
اما عزیز من، حرف زدن در بارهی غم هایت با دیگران برعلاوه اینکه چیزی را تغییر نمیدهد و هیچ غم ترا از بین نمیبرد؛ غم درک نشدن را نیز در جمع همهی شان اضافه میکند.
#دوشیزه_سادات
