uk
Feedback
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌𝒞𝗋ᥱִ𑪓𝖺𝗆𝇃𝇄𝐏𝖾𝗍𑪒𝖺𖫳𖫰𑪕᪾𝗅ʂ

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌𝒞𝗋ᥱִ𑪓𝖺𝗆𝇃𝇄𝐏𝖾𝗍𑪒𝖺𖫳𖫰𑪕᪾𝗅ʂ

Відкрити в Telegram

ᅠᅠᅠᅠᅠᅠᅠ‌ ᅠᅠᅠᅠᅠᅠᅠᅠ ㅤㅤ ㅤㅤㅤㅤㅤ ㅤㅤㅤㅤㅤ ㅤㅤㅤㅤㅤ ㅤㅤㅤㅤ @anxgelbotbot

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
Немає даних
Підписники
-524 години
+367 днів
+7330 днів
Архів дописів
Repost from ꪳ𝖃𝕬 - ??
▸ ׁׅ 话题 ❕ #𝓟 acific 𝓞 cean ╰─ 𝕏 Самый р асслабленный

Repost from N/a
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 1 dollette  ‌ᩘ‌‌ა momo    ‌ 𓇥 fiction ﹙traffle﹚ ‌ ‌

‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ㅤㅤ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌ ㅤ‌ ‌︵‿⭒🪄‌︩‌‌‌︬۪ׄׄׄׄ ‌ ‌ ⭒‿︵ ‌‌ ‌ ‌ ‌ㅤ ‌‌ ‌ ‌ ‌ㅤㅤ‌‌ ‌ ^᪲ ׅ ‌‌𝗉𝗅𝖾𝖺𝗌𝖾 𝖼𝗅𝗂𝖼𝗄 𝗍𝗁𝖾 𝗅𝗂𝗇𝗄 ‌‌ ‌ ‌ ‌ㅤ ‌‌ ‌ ‌ ‌ㅤㅤ‌‌
꒰🎀꒱ 𝖠𝗇𝗂𝗆𝖾 𝖭𝖺𝗆𝖾 : 𝖶𝗁𝗂𝗌𝗉𝖾𝗋 𝗈𝖿 𝗍𝗁𝖾 𝖧𝖾𝖺𝗋𝗍
𝖨 𝗁𝗈𝗉𝖾 𝗒𝗈𝗎 𝖾𝗇𝗃𝗈𝗒 𝗍𝗁𝗂𝗌 𝗌𝗍𝗂𝖼𝗄𝖾𝗋 𝗉𝖺𝖼𝗄 𝖣𝗈𝗇'𝗍 𝖿𝗈𝗋𝗀𝖾𝗍 𝗍𝗈 ℱ𝗈𝗅𝗅𝗈𝗐 𝗈𝗎𝗋 𝖼𝗁𝖺𝗇𝗇𝖾𝒍 . 𝖫𝗈𝗏𝖾 𝗒𝗈𝗎 𝖺𝗅𝗅ྀིა

🩷 ‌ 𐀔ℐ 𝗇︎𝖾𝗏︎𝖾𝗋 𝗍𝗁︎𝗂𝗇︎𝗄︎ 💀 𝖺𝗉𝗉𝗅︎𝗒‌ 𝗍𝗁︎𝖺𝗍 𝗂 𝗇︎🤩𝖾𝖾𝖽 𝗌𝗈🩷𝗆︎𝖾𝗈𝗇︎𝖾 𝖿︎𝗈𝗋 𝖺𝖽𝖽 ઇଓ 𝗈𝗇︎𝖾 𝓠۟
+1
🩷 ‌ 𐀔ℐ 𝗇︎𝖾𝗏︎𝖾𝗋 𝗍𝗁︎𝗂𝗇︎𝗄︎ 💀 𝖺𝗉𝗉𝗅︎𝗒‌ 𝗍𝗁︎𝖺𝗍 𝗂 𝗇︎🤩𝖾𝖾𝖽 𝗌𝗈🩷𝗆︎𝖾𝗈𝗇︎𝖾 𝖿︎𝗈𝗋 𝖺𝖽𝖽 ઇଓ 𝗈𝗇︎𝖾 𝓠݂۟𝓾 𝖼︎🤩🤩𝖺𝗎𝗌𝖾 ׅ𑪍 𝗆︎𝗒 𝗀︎𝗂𝗋🤩𝗅︎𝗌 𝖾𝗆︎𝗈𝗃︎𝗂 🩷 𝗇︎𝖾𝗏︎🩷𝖾𝗋 𝗆︎𝖺𝖽𝖾 𝗆︎𝖾 𝖿︎𝖾𝖾𝗅︎ 🤩𝖺𝗅︎𝗈🤩𝗇︎𝖾𝗅︎𝗒 𝗍𝗁︎𝖾𝗒 𝗐𝖾🩷🩷𝗋𝖾 𝖻︎🤩𝖾𝗌𝗍 𝒫𝖺𝖼︎𝗄︎ 𝗌𝗍𝗂𝖼︎𝗄︎𝖾𝗋 ᜌ 𝖿︎𝗈𝗋 𝗋𝖾𝖾𝗅︎𝓧݀ᮢ𝓲 𝗅︎𝗂𝗄︎🤩𝖾𝓒𖫲ׄ𝓪 ℳ𝖾𝗋𝗆︎𝖺𝗂𝖽 🤩

‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ فوروارد کنید فولدر بزنم جذب 80+ داشته باشید .
اینجا حتما جوین باشید چک میشه.
‌ ‌ ‌ ‌ ‌

Repost from N/a
‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ 𝄖 ׄ افسانه خورشید و ماه
نه روزی وجود داشت و نه شبی. آسمان همیشه در گرگ‌ومیشی آرام فرو رفته بود؛ نه آن‌قدر روشن که بتوان در آن جهان را به‌خوبی دید و نه آن‌قدر تاریک که ستاره‌ها بتوانند خودشان را نشان دهند. در آن زمان، دو روح در آسمان زندگی می‌کردند. یکی خورشید بود؛ دختری از جنس نور، گرم و پرنور، با موهایی که هنگام طلوعش آسمان را طلایی می‌کرد. دیگری ماه بود؛ پسری آرام از جنس نقره، با نوری سرد و ملایم که تاریکی را بدون از بین بردنش روشن می‌کرد. آن دو از همان ابتدا یکدیگر را می‌شناختند. خورشید عاشق روشنایی بود و ماه عاشق سکوت. خورشید دوست داشت همه‌چیز را ببیند؛ جنگل‌ها، رودخانه‌ها، کوه‌ها و موجوداتی که در جهان زندگی می‌کردند. اما ماه ترجیح می‌داد از دور به همه‌چیز نگاه کند. او شب‌ها به آرامی از میان آسمان عبور می‌کرد و به خواب موجودات نگاه می‌کرد؛ به صدای جیرجیرک‌ها گوش می‌داد و نورش را روی دریاچه‌ها می‌ریخت. با وجود تفاوتشان، به یکدیگر علاقه داشتند. خورشید هر بار که ماه را می‌دید، سعی می‌کرد نزدیک‌تر شود. اما هرچه خورشید به ماه نزدیک‌تر می‌شد، نور شدیدش باعث می‌شد ماه کم‌رنگ‌تر شود. و هرچه ماه به خورشید نزدیک‌تر می‌شد، نور آرام و نقره‌ای‌اش در روشنایی خورشید گم می‌شد. پس آسمان قانونی برایشان گذاشت: یکی باید روز را داشته باشد و دیگری شب را. خورشید در روز سفر می‌کرد و ماه در شب. هر روز، خورشید وقتی به انتهای آسمان می‌رسید، قبل از رفتن برای چند لحظه پشت افق می‌ایستاد. و ماه، درست در همان لحظه، از سمت دیگر آسمان بالا می‌آمد. آن‌ها همدیگر را می‌دیدند... اما فقط برای چند لحظه. ماه می‌گفت: «فردا دوباره می‌بینمت.» و خورشید جواب می‌داد: «من همیشه منتظرت می‌مانم.» اما یک روز، ماه از این جدایی خسته شد. از خورشید پرسید: «چرا نمی‌توانیم همیشه کنار هم باشیم؟» خورشید جواب داد: «شاید چون اگر همیشه کنار هم باشیم، دیگر کسی نمی‌تواند زیباییِ شب را ببیند.» ماه گفت: «پس چرا باید برای دیدن تو، نیمی از آسمان را از دست بدهم؟» خورشید چیزی نگفت. چون خودش هم جوابش را نمی‌دانست. آن شب ماه تصمیم گرفت قانون آسمان را بشکند. برای اولین بار، به جای اینکه در مسیر همیشگی خودش حرکت کند، راهش را تغییر داد. خورشید هم وقتی فهمید ماه به سمت او می‌آید، مسیرش را عوض کرد. آسمان برای اولین بار تاریک و روشن را هم‌زمان در خود جای داد. ستاره‌ها خاموش شدند. پرندگان ساکت شدند. دریا برای لحظه‌ای آرام گرفت. و ماه و خورشید بالاخره روبه‌روی یکدیگر قرار گرفتند. اما دیدارشان خیلی کوتاه بود. برای چند لحظه، ماه جلوی خورشید قرار گرفت و جهان در سایه‌ای عجیب فرو رفت. انسان‌ها بعدها این پدیده را خورشیدگرفتگی نامیدند. ولی در افسانه‌ها می‌گفتند: این همان لحظه‌ای است که ماه و خورشید بالاخره موفق می‌شوند یکدیگر را در آغوش آسمان پیدا کنند. بعد دوباره از هم جدا می‌شوند. خورشید به سمت غرب می‌رود. ماه به سمت شرق. و آسمان دوباره به روز و شب تقسیم می‌شود. اما افسانه می‌گوید هر بار که خورشیدگرفتگی اتفاق می‌افتد، ماه و خورشید برای لحظه‌ای دیگر قانون آسمان را فراموش می‌کنند. برای همین، بعضی آدم‌های قدیمی خورشیدگرفتگی را اتفاقی ترسناک نمی‌دانستند. آن را دیدار دوباره‌ی دو عاشق آسمانی می‌دانستند. و شاید غم‌انگیزترین بخش داستان این باشد که... ماه و خورشید هیچ‌وقت واقعاً از یکدیگر جدا نیستند. آن‌ها هر دو در یک آسمان زندگی می‌کنند. هر دو یک زمین را می‌بینند. هر دو یک جهان را روشن می‌کنند. فقط هیچ‌وقت نمی‌توانند برای مدت طولانی در یک زمان ظاهر شوند. و شاید به همین دلیل است که ماه همیشه وقتی خورشید می‌رود، ظاهر می‌شود. انگار می‌گوید: «حالا نوبت من است که مراقب جهانی باشم که تو دوستش داری.» و وقتی صبح فرا می‌رسد و ماه آرام‌آرام ناپدید می‌شود، خورشید طلوع می‌کند. انگار پاسخ می‌دهد: «حالا نوبت من است.» از آن زمان، روز متعلق به خورشید شد و شب متعلق به ماه. نه به خاطر اینکه یکدیگر را دوست ندارند... بلکه شاید دقیقاً به خاطر اینکه دوست داشتنشان باعث شد یاد بگیرند گاهی برای مراقبت از یکدیگر، باید از هم فاصله بگیرند.


Repost from N/a
୨୧ New Strawberry Shortcake ₊˚🍓 . #shukeigetsu lovely mood