250
Підписники
-124 години
-47 днів
-1530 днів
Архів дописів
250
Repost from کتابخانه سیار
اغاز چالش
در امتداد واژهها، در عمق تضادها...
به این دو تصویر نگاه کنید. یکی آینهای است از دیروز؛ با لبخندهایی رها و فضایی که زندگی در آن نفس میکشید. و دیگری آینهای از روزهای سخت امروز؛ با مشتهای گرهکرده و فریادی برای بازپسگیری هویت و حقوقی که شایستهی آرامش است.
چالش چیست؟ از شما همسفران و همراهان گرامی میخواهم که حس، اندیشه یا تعبیر خود را از این تضاد عمیق میان دو تصویر، در قالب یک متن بنویسید.
قوانین و شرایط اشتراک
- اصالت نوشتهها: نوشتهها حتما باید تراوش ذهن و قلم خودتان باشند؛ لطفا از کپی کردن متون دیگران یا استفاده از ابزارهای هوش مصنوعی خودداری کنید تا حق کسی ضایع نشود.
- محدودیت حجم اثر: برای اینکه همهی دوستان فرصت برابر داشته باشند، طول نوشتهی شما حداکثر باید به اندازهی یک صفحهی A4 (حدود ۲۵۰ کلمه) باشد.
- رعایت ادب و احترام: از آنجا که این دو تصویر جنبههای تاریخی و اجتماعی دارند، نوشتهها باید در چارچوب احترام به همهی دیدگاهها و به دور از توهین یا بحثهای تند سیاسی باشند.
- یک نوشته برای هر نفر: هر همراه عزیز فقط میتواند با یک متن در چالش شرکت کند.
چطور و چگونهگی شرکت در چالش:
کجا بنویسیم؟ کلمات و نوشتههایتان را در پیام خانه شخصی من @Khalid_shams بگذارید.
تا چه زمانی فرصت داریم؟ شما ۵ روز (تا پایان روز ۲شنبه) فرصت دارید تا بنویسید.
برنده چطور انتخاب میشود؟ پس از پایان مهلت، نوشتههای برتر را انتخاب میکنیم و در قالب یک نظرسنجی به رای میگذاریم تا با انتخاب خود شما، برندهها مشخص شوند.
هدیهی این رقابت کوچک: تقدیم دو اشتراک ۶ ماه تلگرام پرمیوم به دو همراهی که زیباترین متن به تصویر کشیدهاند.
منتظر کلمات قشنگتان هستم...
نوت: اگر دوست داشتید با دوستان خود نیز به اشتراک بگذارید!
250
صبح میخندد و باغ از نفسِ گرمِ بهار
میگشاید مژه و میشکند مستیِ خواب
آسمان تافته در برکه و زین تابشِ گرم
آتش انگیخته در سینهی افسردهی آب
#هوشنگ_ابتهاج
250
این را برایم فرستاد و.. بعضی جایکهای شعرش را خراب کرده برایش فرستادم، مچوم چرا خنده کرد..👀💔
مثلن گفتم:
روی لباسهای نازت خاک و گرد و غبار میشم
من از برای بودن تو فدای مزار میشم.
یا:
بهر قدمهای نازت لعلِ درخشان میشم
من از برای بودن تو فدای بدخشان میشم.
...
بوخودا خوب اس وزن بلد نیستم و بهانهام تیار اس هی.🥲😂
250
میگویند آب ناخواسته مراد اس انی؟
نان میخوردم. به این خیال میاندیشیدم و به آن امیدواریِ که برای حور گفتم. برادرزادهام صدایم کرد، پشتم را نگاه کردم که گیلاسم به دستش است و آب آورده که بدون آب، نان خورده نمیتوانی.
پس مراد هست!
#اینهخوشبینی
250
میگویند آب ناخواسته مراد اس انی؟
نان میخوردم. به این خیال میاندیشیدم و به آن امیدواریِ که برای حور گفتم. برادرزادهام صدایم کرد، پشتم را نگاه کردم که گیلاسم به دستش است و آب آورده که بدون آب، نان خورده نمیتوانی. پس مراد هست!
#اینهخوشبینی
250
خیالهایم را بنویسم که بخندیم عزیز!
در عالم خیال، دختری هستم آزاد. نه از آن آزادیهای که مردم گمان میکنند زنان میخواهند آنگونه آزاد باشند، نه. آزاد هستم. با -به گفتهی مردم ایرانمان- یک کوله پشتی و دوربین عکاسی و گذرنامهی سنگاپور و یک عالم پولِ مادر بهخطا و یک کمپر، کمپر ون، کاروان مسافرتی یا اگر بخواهم کلانکاری کرده به سطح بینالملل بگویم، RV و سفرِ دَورِ دنیا با تجربهی پرواز بر روی ابرهای همیشه دوستداشتنی و شنا در دریاچهی کومو و شنیدن بلاچاو در کافههای ایتالیا و نوشیدن قهوهی ترک جلو قلعهی دختر و عکاسی از کاخهای تاریخی تایلند و خوردن غذاهای محلی آنجا و بازدید از موزهی لور و اوووهی چه بگویم بچیش.
صوب بهخیر رزما..
250
Repost from سالامانوی پیر
📢 فراخوان دریافت داستان کوتاه
✍️ برای چاپ مجموعهداستان برگزیده نویسندگان افغانستان
انجمن ادبی خانه مولانا با افتخار از تمامی داستاننویسان افغانستان که در داخل کشور زندگی میکنند و بهصورت جدی در حوزه داستاننویسی فعالیت دارند، دعوت میکند آثار خود را برای حضور در مجموعهداستان منتخب و مشترک ارسال کنند.
🎯 هدف این فراخوان
گردآوری و معرفی روایتهای تازه، خلاقانه و تأثیرگذار نویسندگان افغانستان و انتشار آثار برگزیده در قالب یک کتاب مشترک.
📌 شرایط شرکت
✅ نویسنده ساکن افغانستان باشد.
✅ اثر ارسالی داستان کوتاه به زبان فارسی/دری باشد.
✅ داستان پیشتر در کتاب مستقلی منتشر نشده باشد.
✅ هر نویسنده حداکثر ۲ داستان ارسال کند.
✅ مسئولیت اصالت اثر بر عهده نویسنده است.
❌ آثار دارای محتوای توهینآمیز، تبعیضآمیز یا مغایر با اصول انسانی بررسی نخواهند شد.
🏅 معیارهای داوری
🔹 نثر و زبان داستانی
🔹 ساختار و تکنیک روایت
🔹 درونمایه و مضمون
🔹 شخصیتپردازی
🔹 خلاقیت و نوآوری
🔹 فضاسازی و انسجام
🔹 تأثیرگذاری و قدرت روایت
📖 روند انتخاب آثار
آثار پس از دریافت، در چند مرحله بررسی، نقد و ارزیابی خواهند شد. داستانهای برگزیده با همکاری نویسندگان بازبینی و ویرایش شده و در مجموعهداستان مشترک انجمن ادبی خانه مولانا منتشر میشوند.
📝 مشخصات اثر
حجم داستان: ۱۵۰۰ تا ۴۰۰۰ کلمه
فایل در قالب Word
نام و نام خانوادگی نویسنده
شماره تماس
نشانی ایمیل
شرح کوتاهی از سوابق ادبی (حداکثر ۱۰۰ کلمه)
📅 زمانبندی
آغاز دریافت آثار: ۲۳ سرطان ۱۴۰۵
آخرین مهلت ارسال آثار: ۳۱ سنبله ۱۴۰۵
📨 نحوه ارسال آثار
ایمیل: khanemwlana@gmail.com
واتساپ / تلگرام: ۰۰۹۳۷۹۷۸۸۲۹۵۰
ℹ️ اطلاعات بیشتر
برای دریافت اطلاعات بیشتر و پاسخ به پرسشهای خود، از طریق راههای ارتباطی انجمن ادبی خانه مولانا با ما در تماس باشید.
✨ منتظر خواندن روایتهای ارزشمند و خلاقانه شما هستیم.
#انجمن_ادبی_خانه_مولانا #فراخوان #داستان_کوتاه #نویسندگی #ادبیات #ادبیات_افغانستان #نویسندگان_افغانستان #داستان #کتاب #فرهنگ
💠 راههای پیوند با ما:
🌐 وبسایت: https://khanemwlana.com
📲 تلگرام: t.me/khanamwlana | t.me/khanemwlana
📘 فیسبوک: facebook.com/khanemolana
📸 اینستاگرام: instagram.com/khanemwlana
250
Repost from سالامانوی پیر
📢 فراخوان دریافت داستان کوتاه
✍️ برای چاپ مجموعهداستان برگزیده نویسندگان افغانستان
انجمن ادبی خانه مولانا با افتخار از تمامی داستاننویسان افغانستان که در داخل کشور زندگی میکنند و بهصورت جدی در حوزه داستاننویسی فعالیت دارند، دعوت میکند آثار خود را برای حضور در مجموعهداستان منتخب و مشترک ارسال کنند.
🎯 هدف این فراخوان
گردآوری و معرفی روایتهای تازه، خلاقانه و تأثیرگذار نویسندگان افغانستان و انتشار آثار برگزیده در قالب یک کتاب مشترک.
📌 شرایط شرکت
✅ نویسنده ساکن افغانستان باشد.
✅ اثر ارسالی داستان کوتاه به زبان فارسی/دری باشد.
✅ داستان پیشتر در کتاب مستقلی منتشر نشده باشد.
✅ هر نویسنده حداکثر ۲ داستان ارسال کند.
✅ مسئولیت اصالت اثر بر عهده نویسنده است.
❌ آثار دارای محتوای توهینآمیز، تبعیضآمیز یا مغایر با اصول انسانی بررسی نخواهند شد.
🏅 معیارهای داوری
🔹 نثر و زبان داستانی
🔹 ساختار و تکنیک روایت
🔹 درونمایه و مضمون
🔹 شخصیتپردازی
🔹 خلاقیت و نوآوری
🔹 فضاسازی و انسجام
🔹 تأثیرگذاری و قدرت روایت
📖 روند انتخاب آثار
آثار پس از دریافت، در چند مرحله بررسی، نقد و ارزیابی خواهند شد. داستانهای برگزیده با همکاری نویسندگان بازبینی و ویرایش شده و در مجموعهداستان مشترک انجمن ادبی خانه مولانا منتشر میشوند.
📝 مشخصات اثر
حجم داستان: ۱۵۰۰ تا ۴۰۰۰ کلمه
فایل در قالب Word
نام و نام خانوادگی نویسنده
شماره تماس
نشانی ایمیل
شرح کوتاهی از سوابق ادبی (حداکثر ۱۰۰ کلمه)
📅 زمانبندی
آغاز دریافت آثار: ۲۳ سرطان ۱۴۰۵
آخرین مهلت ارسال آثار: ۳۱ سنبله ۱۴۰۵
📨 نحوه ارسال آثار
ایمیل: khanemwlana@gmail.com
واتساپ / تلگرام: ۰۰۹۳۷۹۷۸۸۲۹۵۰
ℹ️ اطلاعات بیشتر
برای دریافت اطلاعات بیشتر و پاسخ به پرسشهای خود، از طریق راههای ارتباطی انجمن ادبی خانه مولانا با ما در تماس باشید.
✨ منتظر خواندن روایتهای ارزشمند و خلاقانه شما هستیم.
#انجمن_ادبی_خانه_مولانا #فراخوان #داستان_کوتاه #نویسندگی #ادبیات #ادبیات_افغانستان #نویسندگان_افغانستان #داستان #کتاب #فرهنگ
💠 راههای پیوند با ما:
🌐 وبسایت: https://khanemwlana.com
📲 تلگرام: t.me/khanamwlana | t.me/khanemwlana
📘 فیسبوک: facebook.com/khanemolana
📸 اینستاگرام: instagram.com/khanemwlana
250
من آدم امیدواری هستم. همیشه بودهام. آنقدر خوشبین و امیدوار هستم که مرتضا میگفت: اگر از اعتمادبهنفس و امیدِ رزما پرستامول بسازیم، سرطان را درمان میکند." ولی در رابطه به آبادی این سرزمین و تغییرِ -نخست خودم- نسلهای بعد، اصلن امیدوار نیستم و خودم را هم گول نمیزنم. ما هیچگاه تغییر نمیکنیم. تا بوده همین بوده. تغییرِ مردم و آبادی سرزمینِ ما زمانی ممکن است که تمام جمعیت -بدون استثنا- یکبار قتلعام شویم و دفنمان کنند و تمام آبادیِ سرزمین را هم ویران کرده به زمین زراعتی تبدیل کنند. چیزی کم، یک قرن در آن گندم بکارند و پنبه. باران ببارد و گندم بروید. باران ببارد و پنبه بروید، لاله بروید، بابونه بروید. سالهاااا و حتا قرنها بگذرد. آنقدر بگذرد که حتا استخوانهایمان به خاک تبدیل شده باشد و هیچی از ما و نسل قبل و بعدِ ما، نمانَد. بعد از آن، از گوشه و کنارِ جهان، آدمهای جدید با طرز تفکر و نگاهِ تازه به زندهگی، بیایند و اینجا خانه بسازند و تمدنِ دوباره.
250
اینجا چندتا اشتباه نوشتاری اس:
۱- در پارگراف نخست، جملهی آخر، نوشتهام که: "از وضعِ پیش. آمده راضی نیستند..." آنجا بعد از پیش* نقطه نمیآمد خو مچم چرا آمده.
۲- در پارگراف سوم، وقتی گفتهام فلان فلان فلان ضعف/ترسها را برای دخترانمان منتقل میکنیم، برای* یادم رفته.
۳- در پاراگراف پنجم، خوارکت* نوشتهام و به زبان مردم اس. نه آن مسئلهی خواهر و خاهر و خوار.
اگر دیگه هم بود، اس دیگه.
250
اینجا چندتا اشتباه نوشتاری اس:
۱- در پارگراف نخست، جملهی آخر، نوشتهام که: "از وضعِ پیش. آمده راضی نیستند..." آنجا بعد از پیش* نقطه نمیآمد خو مچم چرا آمده.
۲- در پارگراف سوم، وقتی گفتهام فلان فلان فلان ضعف/ترسها را برای دخترانمان منتقل میکنیم، برای* یادم رفته.
۳- در پاراگراف پنجم، خوارکت* نوشتهام و به زبان مردم اس. نه آن مسئلهی خواهر و خاهر و خوار.
اگر دیگه هم بود، اس دیگه.
250
کاش اینگونه نبودم!
مدتیست به این میاندیشم که کاش اینقدر سرکش نبودم! کاش دخترِ آرام و بلهقربانگو بودم! کاش میتوانستم در برابر نابرابریهایی که میبینم، سکوت کنم و کاش میتوانستم با قانون و زور کنار آمده بگویم: "سر عام اس، سر مام اس." این روزها با ادارهی مکتب به مشکل برخوردهام و کاش میتوانستم شبیه همکارهایم، سکوت کنم. کاش میشد بخاطر اینکه رفتار اداره و آدمها با من عوض نشود و سلامم را علیک بگیرند، چرخه بگیرم و بگویم: "ها سرمعلم صاحب، حق با شماست، راست میگویید، شما بزرگ ما هستید، هر چه شما بگویید ما قبول داریم." نداریم. هیچ یک از آنهایی که با من کار میکنند، از وضعِ پیش. آمده راضی نیستند؛ ولی هیچکس صدای خود را نمیکشد.
چند سال قبل که بزرگان دولتی در مزار حاکم بودند، مردانی که دَور و بر من بودند، از آنها دلِ ناشاد داشتند. پشتسر خاندانش را بد دعا کرده میگفتند تمام شهرِ مزار را خورده و زیرِ سرکها را دکان و مارکیت ساخته برای خودش برداشته و نمیدانم حق مردم را میخورد و چطور میکند و چنان؛ ولی زمانیکه سریر قدرتِ آن بندهی خدا لرزان بود و مردمِ مزار از هر روستا و شهرستانِ بلخ، به مقامِ آن بزرگوار رفته حمایت خود را اعلام کرده میگفتند که در بلخ به حاکم دیگری نیاز نداریم و ایشان را میخواهیم، همین مردم روستای ما -و در رأس همان آدمهایی که جز بدی آن آدم، هیچی از زبانشان نشنیده بودم- رفتند و شعار دادند که: "شما بزرگمان هستید، نشان از جمعیت و چطور و چنان هستید، شما شهر را آباد کردهاید و مزار از برکت شما برای شهروندانش امن است و کار است و نمیدانم یک دنیا چیز میز دیگر.
حرف من چیست و چه ربطی به مسئلهی یاد شده دارد؟ ما تا چه وقت اینگونه پیش میرویم؟ تا کی شبیه تُشله (شکل درست نوشتاریاش را هم نمیدانم شکر.) اینقدر بیتعادل میمانیم؟ چرا اینقدر چرخهگیر و بلهقربانگو و ترسو هستیم؟ مگر قرار نبود نسل ما پارهکنندهی حلقهی این زنجیر باشد؟ تا چه وقت حلقههای زنجیر -همه شبیه هم- اینگونه پیوسته پیش میرود؟ از پدرِ پدرِ پدرِ پدرِ پدر بزرگمان به ایشان، از ایشان به پدر و از پدر به ما و حالا که میبینیم، از ما هم به فرزندان مان. ترس از مردانِ سرِ کوچه و قضاوتهایشان برای ماسک نپوشیدن و بیرون رفتن و حاضرجوابی و خندیدن و سادهگی، دختران. همرنگ جماعت بودن و سیگار نکشیدن و داکتر بودن و کار کردن و یک لقمهنان آوردن از سیزده سالهگی را برای پسرانمان منتقل میکنیم. ما فقط به زبان و در ذهنمان خود را آزاد آزاد گرفته از حق حرف میزنیم و هنگام عمل، همان خرک و همان درَک است.
حرفم از کجا به کجا رفت. هی هی. میگفتم کاش میشد زمانیکه برایم میگویند مجبور هستی فلان کار را انجام بدهی اگر نه چطور میشود و چنان، از خیرِ آن موقعیت نگذرم و به زور سر خم کرده بگویم، خیر اس مجبور هستم و چاره ندارم، میکنم دیگه. کاش آن صدای درون کلهام را نشنوم که میگوید: "سکوت نکن. چهار روپیهیی که برایت میدهند، ارزش این همه منت را ندارد. برایشان بگو که اشتباه میکنند و نمیتوانی اینطور پیش بروی." کاش میشد و میتوانستم، زمانیکه بخاطر حمله و موتر و نمیدانم چه و چه حرف میزنند و منت میکنند و میگویند: "مجبور هستی فلان ساعت در فلان منطقه باشی، اگنی خودت میدانی و مشکلِ رفت و آمدت." از ترس اینکه پیاده میمانم و محل کار هم آن سوی ناکجا است و من تنها، سکوت کرده همانجا بنشینم و راه خود را گرفته در آن دشتِ خدا پیاده حرکت نکنم.
کاش کمی سربهزیر و ترسو و محتاط و دوراندیش بودم! کاش وقتی طرف در سرکوچه نشسته برایم میگوید، ماسک نداری و به برادرهایم زنگ زده میگویند: خوارکت خو پیاده و تنها فلان طرف سم کرد، مچم کجا میرفته باشد." سرِ بندر جلو رویش ایستاد شده نگویم که من خو پشت یک لقمه نان میروم، کاش تو هم آنقدر غیرت داشتی که شبیه ما مردم پشت روز و روزگار خودت بروی و اینجا نشسته زن و دختر و بچهی مردم را از صافی نگذرانی و نگرانِ آبروی برادرهای من نباشی و غمِ این را نخوری که یک مردکِ ریشدار با دوهزارِ سفید مرا تا پشت خانه رسانده و زمانیکه میرفته من طرف موتر بایبای کردهام.
کاش میتوانستم در برابر آدمها و خرابیها و بیانصافیها سکوت کنم و زبانم اینقدر سرخ نبود تا از سرِ سبزِ ما، کمازکم اندکی زردی باقی میماند و به باد نمیرفت.
#عصبانیت_و_دلخوریازعالموآدم
250
- من چرا اینقدر تو را دوست دارم؟
- بهخدا اگر بدانم هی.
- مگم زیاد دوستت دارم.
- بارها از خودم و تو پرسیدهام که چرا اینقدر دوستم داری.
- نمیدانم خوب، دوست داشتن که دلیل نمیخواهد.
- میخواهد بچیش. نمیتوانی بدون هیچ دلیلی یکی را اینقدر دوست داشته باشی.
- هزار و یک دلیل دارم.
- دلیلهایت را بیار.
- نمیتوانم دلیلهایم را بشمارم و مثلن بگویم، تو را بخاطر چشم و بینی و لبت دوست دارم یا بخاطر فلان ویژهگی شخصیتیات. من همه چیز تو را دوست دارم. خندهات را دوست دارم. این را دوست دارم که میدانی کدام حرف را در کجا بگویی. اینکه مرا میفهمی را دوست دارم. حرف زدنت را دوست دارم. عصبانیت و خستهگیات را دوست دارم. نگاهت به زندهگی را دوست دارم. شعر خواندن و راه رفتن و خوابیدن و سکوت و شوخیها و همه چیزت را دوست دارم. حتا وقتی امروز مژههایت را قات میکردی، دوست داشتم.
250
Repost from بهشت✨🌱
از پنجتا زیادتر است. حالا گفتی پنجتا اینها هستند:
دژم:
https://t.me/duzham786
دیدمه:
https://t.me/didemah
شبهای روشن:
https://t.me/hoooooooooooosna
ما هیچ ما نگاه:
https://t.me/Geetearyan
تاکستان انگور:
https://t.me/Takistan_1405
پایا
https://t.me/z_kawth34_hgj
