نَهانْخانهیِ دل..
Відкрити в Telegram
غمَش در نَهانْخانهیِ دل نشیند!
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
214
Підписники
Немає даних24 години
+17 днів
-230 днів
Архів дописів
#صاحب_مشاية
#صاحب_عزا
رویِ دستت ماندهم ؟!...قبول!
به هیچ نمیارزم ؟!..حرفی نیست!
با اداها و ادعاهایم خستهت کردم ؟!..
حق داری! اما...
میخواهم این را بدانی که
منِ بدونِ تو دیگر نمیتواند ادامه دهد!
مرگ خبر نمیکند و من...
بُریده از این مرگِ تدریجیِ ندیدنت...
دور از کربلا...
نشستهم روبه کربلا...
دستهایم را گرفتهم بالا...
تسلیمِ تسلیم!
میانِ این هیاهو میرسد صدایِ گرفتهَم؟!...
که اللهم طالَ الانتِظار و شمّت الفجار !
میخواهم بگویم...
هرسالَم دارد میشود دریغ از پارسال
دریغ از نگاهی... راهی... که به شما ختم شود!
میخواهم بگویم ...
از هرسال بهم ریختهترم... خستهترم...
دغدغههایِ الکیَم زیاد شده!
این شبها...
در مشاية که قدم میزنید..
ردّ پایِ دلتنگیهایِ من...
شبیهِ آه عمیق و معلوم است!
خواستم بگویم؛
در عوض تکتکِ قدمهایم که...
نشد نذر آمدنَت کنم...
تکتک نفسهایم را...
به دیدارت برسان!
#به_قلم_غریب
#موقت
#روایت_روضه نمینوشتم همچین شبی اصلا!
امسال اما فرق میکند ماجرا ...
همچین شبی هرسال
آنچه بر لبِ همچون منی میآمد...
جان بود و جنون!
امسال اما فرق میکند ماجرا ...
همچین شبی هرسال
روز را شب میکردم و شب را صبح
که شبِ سوّم مُحرّم و شبِ پنجم صفر را
در خون و اشك و آه نفسنفس بزنم!
امسال اما فرق میکند ماجرا ...
بیشتر نمیخواهم بنویسم؛
نه اینکه چون قلمم از نفس افتاده
بلکه خودم نایِ نوشتن ندارم!
امسال...
جان بر لبم آمد اما از جنون خبری نیست؛
از چندشب پیش
دلواپسی امشبی را داشتم و...
از سرِ شب امشب
ذکر گرفته بودم به استغاثه
که امشب رد شود و تمام شود و تمام شوم!
خون اما ماند و نفس نه!
آه رسوخ کرد در استخوان و اشك نه!
امسال...
فرق میکند ماجرا !
امسال «وَ لَنٰا في الشّٰام غَریبة...»
تازه دارد خنجرِ کندش را میکشد
بر حنجرِ روضههایِ غرقِ اشك!
و بخواهی یا نخواهی آن آنِ روضه
نه از اشك خبریست نه از آه
که آن آنِ روضه به همچین شبی-
که ماجراش فرق میکند-
تنها حسش یك عرقِ سرد است و
توصیفش تنها یك کلمه: خجالت! شرمندگی!
میدانستم روزگار میچرخد و میچرخد
تا امتحان شوی با کسی که دوستش داری!
روزگار ما اما
یك شبه سیاه شد و موهایمان سفید!
برای مثلِ منی...
که تعصّبِ هرآنچه
با شما گره خورده بود را میکشید
این شب و روزها مرگِ تدریجیست؛
و چرا «میکشید» و «میکشد» نه؟!
دلیلش همان یك کلمهست؛ خجالت! شرمندگی!
منِ ادا و ادعا...
تنها نسبتم با شما این شبها
خجالت است و شرمندگی...
دیگر نه خودم را مجنونِ تو میدانم...
نه عاشق... نه هر لفظِ دیگری
که رگهی غیرتِ عاشقانه در آن است وقتی
«تو هنوزم...»
حرفم تمام!
این چند خط را نوشتم که بگویم؛
اولین بار است که نتوانستم در روضهی تو
صدا به گریه بلند کنم
یا در جنونِ آنِ روضه به تحیّر برسم!
زخمِ احوالِ این روزهایِ آنجا که تویی
در من به بُن رسیده و دردش به حدی که چاره جز سوختن و لب دوختن و چشم به راه دوختن ندارم!
تاریخ مسلمان بیبخار بخواندم یا نه پشیزی ارزشی ندارد برایم..
اینکه در صحرایِ محشر
سؤالِ « تو که ادعایِ دوستداشتنش را داشتی؛ بودی و ... شد؟!!»
بخورد تویِ صورتم هم فدایِ سرت
من فقط نگرانِ توأم که تنهایی!
من...
غریب نیستم!
تو غریبی و ...
من...
یك بیچاره
که کاری از دستش ساخته نیست
و روزگار هم آنقدر دوستش ندارد
که دق کند از داغِ این شبهای تو!
همین.
#به_قلم_غریب ِ بیچاره!
یااباعبدالله
نه به شوق گندم آیم؛ نه به کار مردم آیم
مگر از سر مُحبّت... تو بگیریَم به کاری!
من از این خوشم بدانکه.. بشناسیم بهآنکه
ز غم تو در مجالس زده شب به شب هواری!
نفسی بساز با من... متکان مرا ز دامن...
که به یک تکانِ ساده... شکند دل غباری!
#فقط_خودت
آدم تنهاییَش را داد نمیزند مگر...
در آغوشِ کسی که...
هیچوقت تنهایَش نگذاشته
آدم از دلتنگیَش دم نمیزند مگر...
در آغوشِ کسی که...
دلیلِ دلتنگی و عزیزِ دلش باشد!
من... نمیدانم روزگار قد میدهد
دوباره به مُحرّمِ عزیزم برسم؛ یا نه...
اما خواستم بدانی...
من رسیدهَم به اینکه همه...
میآیند و میروند که تنها تو بمانی!
اصلاً میدانی...
آدم تنها هم اگر هست...
باید تنها برایِ تو باشد و بس!
دلتنگ هم اگر شد...
باید دلش پیش تو باشد و بس!
من... نمیدانم روزگار قد میدهد
دوباره به مُحرّمِ عزیزم برسم؛ یا نه...
اما خواستم بدانی...
من رسیدهَم به اینکه جُز خودت
کسی را نه دارم...
نه میخواهم داشته باشم!
از هرچه غیر تو.. استغفرالله
و برای داشتن تو.. هزار الحمدلله
من جُز دوست داشتن تو
کاری بلد نیستم و...
عشق است اگر اجازه دهی
نفسنفسِ زندگیام
در پناهِ خیمهی عزایِ تو باشد...
عزیزدلم!
چلچراغِ عزایَت روشن
دم مُحرّمت گرم؛ سایهت مستدام...
دلنوشت؛
گاهی به آخرین پیراهنم فکر میکنم
که مرگ در آن رخ میدهد
کاش آن لحظه به تنم..
پیراهنِ سیاهِ عزای تو باشد!
#به_قلم_غریب
#محرم_الحرام_١٤٤۷
#احتیاج
من و همهی عزیزانم را در عافیت و سلامت
به شبِ اوّل مُحرّم ١٤٤۸ت برسان.
#ابیعبدالله
#روضه_خانگي
اُُمیدِ ما به شبِ اوّلِ مُحرّمِ توست ..
#محرم_الحرام_١٤٤۷
#هزار_و_سیصد_بیست_و_هفت_شب
تا شبِ اول مُحرّمالحرام ١٤٤۸
-حسینآقابختیاریرحمةاللهعلیه
#ربنالاتحرمنامنذکراباعبدالله
#هبلیدموعاللبکاءعلیكیااباعبدالله
#روضه_خانگي
امام صادق علیهالسلام؛
فَارْحَمْ تِلْکَ الْوُجُوهَ الَّتِی غَیَّرَتْهَا الشَّمْسُ وَارْحَمْ تِلْکَ الْخُدُودَ الَّتِی تَقَلَّبَتْ عَلَی قَبْرِ اَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْحُسَیْنِ (علیهالسّلام) وَارْحَمْ تِلْکَ الْعُیُونَ الَّتِی جَرَتْ دُمُوعُهَا رَحْمَةً لَنَا وَارْحَمْ تِلْکَ الْقُلُوبَ الَّتِی جَزِعَتْ وَاحْتَرَقَتْ لَنَا وَارْحَمْ تِلْکَ الصَّرْخَةَ الَّتِی کَانَتْ لَنَا اللَّهُمَّ اِنِّی اَسْتَوْدِعُکَ تِلْکَ الْاَنْفُسَ وَتِلْکَ الْاَبْدَانَ حَتَّی تُرَوِّیَهُمْ مِنَ الْحَوْضِ یَوْمَ الْعَطَشِ.
#محرم_الحرام_١٤٤۷
#هزار_و_سیصد_بیست_و_هفت_شب
تا شبِ اول مُحرّمالحرام ١٤٤۸
#روضه_خانگي
آه ..
اندازهی یک آه نفس دارم و بس !
#محرم_الحرام_١٤٤۷
#هزار_و_سیصد_بیست_و_هفت_شب
تا شبِ اول مُحرّمالحرام ١٤٤۸
#روضه_خانگي
-اِیعلیاکبر...
عاشقِ خویش فراموش نکن #ابیعبدالله
#محرم_الحرام_١٤٤۷
#هزار_و_سیصد_بیست_و_هفت_شب
تا شبِ اول مُحرّمالحرام ١٤٤۸
#روضه_خانگي
«خداحافظ اِی برادرِ زینب.»
-یك خط شبِ آخرِ مُحرّمت
-یك خط شبِ آخرِ حرمت ..
به انضمام آه .
#محرم_الحرام_١٤٤۷
#هزار_و_سیصد_بیست_و_هفت_شب
تا شبِ اول مُحرّمالحرام ١٤٤۸
و تو ..
حُسِینِ همهای !
چه نوکرانِ لایقی که این سیشب
برایت هرچه داشتند گذاشتند؛
چه سگِ روسیاهِ غریبی چون من
که فقط برایت کم گذاشتم !..
#ابیعبدالله
#محرم_الحرام_١٤٤۷
کسی که دوستت را حلال کن!
اگر جسمش توان نداشت حق روضههای تو را ادا کند
#یاغریب
کسی که دوستت را حلال کن!
اگر خودش را دستِ بالا گرفت و
دربارهی مجالس عزا و
آنها که عزادارِ تو بودند؛
کمترین اظهارنظری کرد...
#یاغریب
