uk
Feedback
The last of us

The last of us

Відкрити в Telegram

دانشجو مامایی.👼🏼 انلاین شاپم: @lumighazal ناشناس🌟 t.me/BluChtBot?start=67a5a009b1dfae808945

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
337
Підписники
-124 години
+367 днів
+3630 день
Архів дописів
کاش به یه جای انسان،یه تیکه ابر تو آسمون بودم.☁️

Repost from رفرش
آدم خیلی وقت‌ها یادش می‌ره که دلش نسوزه و خودشو بالاتر از هر چیزی دوست داشته باشه. و این خوب نیست.

یک سال پیش تو همچین بازه زمانی غم دنیا را داشتم.این اهنگ شاهد همه اون روز‌ها و اشک‌ها بود ولی گذشت ولی از پسش براومدم بیشتر از اون چیزی که خودم از خودم انتظار داشتم.ولی میدونی من هیچ وقت نمیخوام اون غما فراموش کنم،هیچ وقت یادم نمیره چه جوری تو یه هفته همه چیز این زندگی عوض شد.هنوزم که بهش فکر میکنم با خودم میگم چه جوری از پسش براومدی؟

دل شکسته منم…

بچه‌ها جون چرا از ایشون (💘) استفاده نمیکنید؟

بی‌کلام برای غم✨💔

⭐️🍓
+2
⭐️🍓

با اين همه، حتى هنگام احساس بدبختى هم فكر مى كنم كه هرگز دلم نمی‌خواست كه زاده نمی‌شدم. چيزى بدتر از نيستى نيست. بازهم میگويم كه از درد نمی‌ترسم. درد با ما به دنيا مى آيد، با ما رشد میكند، و با ما آنقدر اخت می‌شود كه فكر می‌کنیم مثل دست‌ها و پاهايمان كه هميشه با ماست، درد هم بايد با ما باشد. «نامه به کودکی که هرگز زاده نشد|اوریانا فالاچی»

قطره زندكى تو گره كورى بيش نيست، گره كورى مركب از چند ياخته تازه‌ساز. «نامه به کودکی که هرگز زاده نشد|اوریانا فالاچی»

ترس من از توست. ازتوكه سرنوشت، وجودت را از هیچ ربود و به جدار بطن من چسباند. هر چند هميشه انتظارت را كشيده‌ام، هيچگاه آمادگى پذیرایی از تو را نداشته‌ام وهميشه اين سؤال وحشتناك برايم مطرح بوده است: نكند دوست نداشته باشى به دنيا يبايى و نخواهى زاده شوى؟ نكند روزى بر سرم فرياد بكشى كه: «چه كسى از تو خواسته بود مرا به دنيا بياورى؟ چرا مرا درست كردى؟ چرا؟» كوچولو، زندگى يعنى خستگى! زندگى يعنى جنگى كه هر روز تكرار می‌شود و در ازاى لحظات شادى‌اش كه مكث هاى كوتاهى بيش نيست بايد بهاى كزافى پرداخت. «نامه به کودکی که هرگز زاده نشد|اوریانا فالاچی»

این معلم‌ها با اعلامیه‌های یک کوزه‌گر بی‌سر و پا تحریک میشوند،من همه چیز را میدانم و شما کمکشان میکنید،پس کی به ما کمک میکنید؟ میرزا حسن گفت: هر وقت خودت را جز مردم دیدی. «سال بلوا|عباس معروفی»

دنبال دلم راه می‌افتم،بلکه خودم را پیدا کنم. «سال بلوا|عباس معروفی»

فقط میدانم اگر شماها را نداشتم مرده بودم. «سال بلوا|عباس معروفی»

خوشیمان را به رنج دیگران نمیخریم. «سال بلوا|عباس معروفی»

من حال تهوع داشتم،دلم میخواست همه‌ی دنیا را بالا بیارم.استخوان‌های پام تیر میکشید،قلبم میلرزید،دستم میلرزید،دندان‌هام بهم میخورد و احساس میکردم رمق پایین رفتن از ان همه پله را ندارم. «سال بلوا|عباس معروفی»

به ياد آن روزها كه ما بعد از يك ماه توانستيم از خانه بيرون برويم.من چشمم دنبال حسينا میگشت، و هرچه بيش تر میگشتم، اميدم را بیشتر از دست میدادم. تند همه را از نظر میگذراندم، امّا هيچكس به او شباهتى نداشت.هيچ آدمى نبود كه چهره‌اى استخوانى و ظريف داشته باشد،حرفهايى بزند كه از ديگران هم شنيده باشم، وقتى میخندد چانه‌اش كمى جمع شود و دلم براش ضعف برود، هيچكس.گفتم‌اى واى مگر میشود آدم بيخود و بى جهت اسير دو تا چشم بشود؟ پس كجاست؟ انكار كسى مرا نمیديد و اين من بودم كه به همه نگاه مى كردم و سريع مى گذشتم. «سال بلوا|عباس معروفی»

گفت:براى همين چیزهاش بود.انگار آدم خودش بخواهد كه مرض لاعلاجى بگيرد، بعد بنشيند به بدبختى خودش فكر كند. ولى يادت باشد من هيج وقت از تو مطمئن نبودم و گرنه اين جور نمیشد، میفهمى؟ تلاش می كرد كه بگريزد امّا نه میتوانست ونه من میخواستم.گفتم:آره میفهمم، امّا تو از كجا میدانستى؟تب تند زود عرق میکند. «سال بلوا|عباس معروفی»

«واى به روزى كه يك زن بخواهد مردى را قورت بدهد!» «سال بلوا|عباس معروفی»

میرزا حسن گفت:به چشم‌های این مردم نگاه کن،همه مرده‌اند. «سال بلوا|عباس معروفی»

گفتم:چى شد؟بالاخره برادرهات راپيدا نكردى؟ حالا ديگر دنبال برادرهام نمیگردم. پس دنبال كى میگردى؟ خودم. مگر كجايى؟ توى دست‌هاى تو، لاى موهاى تو. كارم ساخته شده. «سال بلوا|عباس معروفی»