uk
Feedback
مَه‌خوربانو‟

مَه‌خوربانو‟

Відкрити в Telegram

🔴 واپسین ستارهٔ خاندان | به‌زودی 🔴 نویسندهٔ «واپسین ستارهٔ خاندان» «آواز زِره‌ها و زُلف‌ها» | «منظومهٔ مِهر و مَه» «خورشیدِ درون، مهتاب بر کمان» 🌞🌙🏹 ارتباط: @mahkhorbanoobot راحت تریم اینجا: https://t.me/+Fxk1tMnH0WQxNmM0

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
280
Підписники
-1924 години
+427 днів
+5230 днів
Архів дописів
درودمهر بر همراهان گرامی، وقتتون بخیر. برای پروژه‌ی گفت‌وگوی اشوزرتشت و هئوم به یک گوینده مرد نیازمندیم. اگر در زمینه‌ی گویندگی فعالیت دارید و مایل به همکاری هستید، خوشحال می‌شیم از طریق پیام با ما در ارتباط باشید. سپاس از همراهی‌تون 🌿🤍 @anaram24

اردشیر آنان را با چشمانی گریان مینگرد..

🌞𖧧

Відеоповідомлення00:12

یادم نرفته😭 و در مراحل ساختشه البته بازسازی شده همین متن خودم

900 کلمه در یک روز و خشک شدن گردن

Ciao

کتاب ها که همیشه نقش اینو ندارن که خونده بشن، گاهی هم باید کمک کنن توی روند خلق یه هم نوع خودشون، درست میگم؟ 🤷‍♀😅
کتاب ها که همیشه نقش اینو ندارن که خونده بشن، گاهی هم باید کمک کنن توی روند خلق یه هم نوع خودشون، درست میگم؟ 🤷‍♀😅

Відеоповідомлення00:12

دوستان به زودی،قراره که نسخه صوتی متون امروز گذاشته میشه🥹🤍 مناظره نور با تاریکی به زودی...

سپاس از نگاه های شما عزیزان❤️

پیام های شما
مطالب چنل مە خوربانو زیباست. آن پست آخرتان ای انگره....... براستی چنین است، روح آدمی درد می‌گیرد براستی نمایشی از عجایب #پارسی ست . #پارسی_سنگر_است

بخش دوم "مناظره نور و تاریکی" به یاد داشته باش، ای انگره؛ آن کسان که به زور در ژرف‌ترین زمستانِ تاریکی به سکوت واداشتی، آن کسان که نامشان را از سنگ‌ها تراشیدی و پنداشتی با خاموش کردنِ زبانشان، خاطره‌شان نیز خواهد مرد؛ روزی به آسمان بازخواهند گشت. تو آنان را به ژرفای خاک فرستادی و گمان کردی هرچه پایین‌تر روند، کمتر به یاد خواهند آمد. اما ندانستی که زمین، گورِ یاد نیست؛ زمین، حافظه‌ی جهان است. هر نامی را که در خاک پنهان کردی، ریشه‌ای شد؛ هر سخنی را که در گلو خفه کردی، صدایی شد که قرن‌ها بعد از دهانِ دیگری برخاست. تو تاریخشان را به دروغ نوشتی و حقیقت را پشتِ دیوارهای تاریک پنهان کردی؛ اما دروغ، هرقدر هم که بر سنگ نوشته شود، با نخستین طلوع ترک برمی‌دارد. آنان بازخواهند گشت، انگره؛ نه به همان اندازه که فرستادی‌شان. آن‌که به زور به ژرفا رانده شود، اگر روزی برخیزد، به اندازه‌ی تمامِ آن ژرفا به سوی آسمان قد خواهد کشید. و تو امروز صدای آمدنشان را می‌شنوی. نخست، نه دروازه‌ای گشوده شد، نه سپاهی از کوه فرود آمد. تنها دو دخترِ پارسی در برابرِ تاریکی ایستادند. یکی گفت: «به یاد آور.» و دیگری گفت: «فراموش نکرده‌ایم.» همین. دو کلمه. و ای انگره، تختی که هزاران سال با هزاران زنجیر نگه داشته بودی، به لرزه افتاد. نخست گمان کردی باد است؛ پس باد خاموش شد. گمان کردی صدای سنگ‌هاست؛ پس سنگ‌ها ساکت ماندند. آنگاه فهمیدی آنچه می‌لرزاندت، نه زمین است، نه آسمان، نه شمشیرِ آدمی؛ حافظه است. زیرا هیچ قدرتی از مردمی که خشمگین‌اند به اندازه‌ی مردمی که به یاد آورده‌اند نمی‌ترسد. تو سالیان دراز آدمی را به خواب خواندی، اما از یک راز غافل بودی: آدمی هرگاه خواب می‌بیند، چیزی را به یاد می‌آورد که بیداری از او پنهان کرده است. پس اینک، ای انگره، نگاه کن. از همان ژرفایی که آنان را به آن افکندی، چراغ‌هایی برمی‌خیزد. از همان زمستانی که بر آنان حکم راندی، بهار سر برمی‌آورد. و از همان گورهایی که نامشان را پاک کردی، نام‌هایی دوباره بر زبان می‌آیند. این است قانونِ خاموشِ جهان: هرچه را به زور پایین ببری، روزی به نیرویی بزرگ‌تر بازخواهد گشت. و هرچه را برای همیشه خاموش پنداری، اگر حقیقت بوده باشد، روزی چنان سخن خواهد گفت که قرن‌ها سکوت را یک‌باره پس بگیرد. پس زاری مکن، انگره. هنوز تاج بر سر داری؛ اما تاجت دیگر از زر نیست. از ترس ساخته شده است. و ترس، بر سرِ هیچ پادشاهی تا ابد نمی‌ماند. دو دخترِ پارسی هنوز ایستاده‌اند. یکی به آسمان نگاه می‌کند، دیگری به خاک. و میانِ آن دو، تمامِ مردگانی که تو فراموش‌شده می‌پنداشتی آرام‌آرام از خاک برمی‌خیزند. نه برای انتقام؛ برای آن‌که جهان بداند آنچه حقیقتاً بوده، هرگز نمی‌میرد؛ تنها گاهی در تاریکی منتظرِ کسی می‌ماند که نامش را دوباره صدا بزند. و آن روز، ای انگره، پیش از آن‌که تختت فرو افتد، خودت خواهی فهمید: بزرگ‌ترین شکستِ تاریکی، روشن شدنِ چراغ نیست؛ به یاد آوردنِ آدمی‌ست که روزی به او گفته بودند هرگز نوری وجود نداشته است.
روایت‌ اسطوره‌ای‌ اَنگرَه_ پارمیس پروینی
#مناظره_نور_با_تاریکی

تو که گمان میکردی دیگر در چشم آدمیان یک شاه پیشدادی فراموش شده است حالا چه شده؟ چرا به تقلا افتاده ای؟

بخش نخست "مناظره نور با تاریکی" ای اَنگره… چشمانت با بی‌قراری به آن حضور سنگین دوخته شده است. تو، که زمانی خواب را بر چشمان آدمیان می‌نشاندی؛ تو، که می‌توانستی اراده‌شان را در سکوت خاموش کنی؛ چگونه است که اکنون، خودت چنین بی‌قرار مانده‌ای؟ چه دیدی؟ چه شنیدی؟ چه چیزی در آن گفت‌وگوی کوتاه، چنان لرزه‌ای بر محاسباتت انداخت؟ مگر نه آنکه او را فراموش‌شده می‌پنداشتی؟ مگر نه آنکه گمان کردی نامش، همراه با گذشته، در خاک مدفون شده است؟ پس چرا نگاهت از آن حضور جدا نمی‌شود؟ چرا پیش از آنکه آدمیان چیزی بفهمند، تو به تقلا افتاده‌ای؟ آری… تو چیزی را احساس کرده‌ای. چیزی که هنوز هیچ‌کس ندیده است. و شاید هراس تو از خودِ آن حضور نیست… بلکه از این است که می‌دانی آن گفت‌وگو میان او و آن شخص ساده ، گفت‌وگویی ساده نبود. و اگر آنچه باید به یاد آورده شود، به یاد آورده شود… آنگاه، اَنگره، شاید این بار، تو نباشی که خواب را بر چشمان آدمیان می‌نشانی.
باشد که به یادها بماند.. نوشته، آرتمیس“
#مناظره_نور_با_تاریکی

👏🏻👏🏻🙏🏻دمت گرم

ولی من هرکسی رو که دیدم به ایران و کوروش بزرگ وآیین ایرانیان بی احترامی مستقیم میکنه، و حتی سخنانی بیهوده، میچسبونه. قطعا از نوادگان سربازان عرب و مغول و افغان به هنگام یورششان به ایران هستش..

Instagram: artemis652 year