💐جَهِشِ دِل _ آوَاِیِ گُمنَام💐
Відкрити в Telegram
جَهِشِ دِل / آوَاِیِ گُمنَام اینجا دل میجهد تا خاموش نماند؛ آوا اگرچه گمنام است، اما حقیقتِ جان را نجوا میکند. مالک _ کانال.. آوَاِیِ گُمنَام.. آغاز فعالیت.. 1404 / 8 / 19..
Показати більшеІран151 319Категорія не вказана
279
Підписники
Немає даних24 години
+17 днів
+130 днів
Архів дописів
Repost from لاٰـم…ོ ⏾
فاجعه تضاد عقل و قلب نیست؛ فاجعه بزرگ تضاد عقل و منطق است…آنجا که منطق سرکش میشود…
پیامهایش… 🍃
آرزو دارد، که قصهاش نوشته شود؛
تا سکوتِ سالها، در واژهها جان بگیرد…🖤🥀
رمانی مینویسم که در زمانِ آن خودم زیست نداشتم؛ اما ریشه در واقعیتی دارد که از دلِ رنج و خاموشی برخاسته است…روایتی از روزگاری که من در آن نبودم، اما دردهایش هنوز در جانِ واژهها
نفس میکشد…...🖤🥀
Repost from آشفته نویس ✍
زندگی...
هرگاه این واژه را می شنوم حسرتی دلم را می سوزاند حسرت آرزوهای که به آن نرسیدم زندگی که آن را نزیستم و خوشی که آن را تجربه نکردم.
مردم اینجا با این واژه بیگانه اند اینجا صد بار می میرند تا یکبار زندگی کنند.
زندگی برای جوانان این وطن واژهی است به معنای آوارگی، غربت و طعم تلخ مهاجرت
زندگی کشته شدن در دست مرزبان بیگانه، غرق شدن در دریا برای لقمهی نانی، برای زندگی که در پی آنی.
زندگی همان واژهی است که برای خیلی ها در این وطن تداعی حسرت ها نداشتن ها و نرسیدن هاست.
نمی دانم شاید زندگی همان لحظه است که تیر تفنگ مرزبان بیگانه سرت را می شکافد و یا آن لحظه که در دریا پس از تلاش و تقلای زیاد، ناچار تسلیم موج ها میشوی و آرام خود را به آغوش دریا می سپاری،
آن لحظه راحت می شوی چون می دانی که بعد از این رنجی نیست آوارگی و دردی نسیت غربت و دوری از وطن نیست دیگر آدم مجبور نیست در حسرت خانواده و عزیزانش بسوزد
شاید زندگی رها شدن از همین بدبختی ها باشد.
من اگر در انتخاب محل زندگی ام نقش می داشتم یقینا که اینجا، این کشور پر آشوب را انتخاب نمی کردم.
همانجایی را انخاب میکردم که صلح باشد عشق و آزادی باشد
درد و رنج و آوارگی نباشد
حسرت ها و نداشتن ها و نرسیدن ها نباشد
و رنگی از زندگی باشد.
✍عادل جان
Repost from هِیچْ مَن
دوستیِ مبتنی بر منفعت را نمیپذیرم
و در غیابم نیز از چنین افعالی اجتناب ورز، که نیک میدانم...
#بانو_سادات....
خداوندِ متعال،
آن حقیقتِ بیپایانیست که آغاز ندارد و پایان نمیپذیرد…نه در زمان میگنجد و نه در مکان، اما از رگِ گردن به انسان نزدیکتر است...
او آن آرامشیست که دل، در میانِ آشوبِ جهان به دنبالش میگردد…و آن نوری که حتی در تاریکترین لحظههای تنهایی،
خاموش نمیشود...وقتی همه چیز میگذرد و آدمها فراموش میکنند،
او فراموش نمیکند…
میبیند، میشنود، و میداند..حتی آنچه در دلِ خاموشِ انسان پنهان است...و شاید زیباترین حقیقت این باشد:
که انسان هرچقدر دور شود، او باز هم نزدیک میماند…❤️
چند دقیقه که با من حرف میزنند، بعد آفلاین میشوند یا جواب نمیدهند…
به همین خاطر دیگر برای کسی پیام نمیدهم؛ نمیخواهم درگیر کسانی شوم که آگاهانه مرا از یاد میبرند…تنها کسی که پایدار، زنده و جاودان است،
خداوندِ متعال است. 🌿
هیچکس دوستِ من نشد…دوستی از جنسِ خودم نبود، که دل را بفهمد بیآنکه نیاز به گفتن باشد…من در تنهاییِ خویش تنها ماندهام، و از این همه رنگبازیِ آدمها بیزارم، که حقیقت را پشتِ نقابها پنهان میکنند...
وقتی با بعضی دوستان میخندم،
به این معنا نیست که همیشه خوشحالم…
فقط نمیخواهم روشنیِ خندههایشان را
با اندوهِ خودم خاموش کنم...
اگر روزی دیدی کسی همسانِ تو نوشت،
نه آنکه واژههایت را ترک کنی…بلکه بدان که طنینِ شخصیت و طرزِ نوشتارت
در ذهنِ او نقش بسته است…
هیچکس " تو " نمیشود، بانو جان؛ پس بنویس…که اصالتِ قلمت، تکرارشدنی نیست...🍃
