uk
Feedback
💐جَهِشِ دِل _ آوَاِیِ‌ گُم‌نَام💐

💐جَهِشِ دِل _ آوَاِیِ‌ گُم‌نَام💐

Відкрити в Telegram

جَهِشِ دِل / آوَاِیِ‌ گُم‌نَام اینجا دل می‌جهد تا خاموش نماند؛ آوا اگرچه گم‌نام است، اما حقیقتِ جان را نجوا می‌کند. مالک _ کانال.. آوَاِیِ‌ گُم‌نَام.. آغاز فعالیت.. 1404 / 8 / 19..

Показати більше
Іран140 061Категорія не вказана
284
Підписники
Немає даних24 години
-37 днів
+1730 днів
Архів дописів
فدای نگاهِ زیبا و قلمِ مهربانت، بانو جانِ من... چه زیبا مرا میان واژه‌هایت نشاندی؛ گویی نه از گیسوانم، که از تکه‌ای از شب نوشتی و آن شب را به نام من سپردی. این‌که کسی بتواند از یک ویژگی ساده، این‌همه تصویر و احساس بسازد، خودش هنرِ بزرگی‌ست... خواندم و لبخند زدم؛ نه فقط برای زیبایی این واژه ها، بلکه برای آن نگاه دقیقی که پشت هر واژه‌ات ایستاده بود... سپاسگزارم که سیاهیِ گیسوانم را این‌چنین روشن و شاعرانه دیدی؛ قلمت همیشه درخشان و نگاهت همیشه شاعر بماند.... 🤍

Repost from N/a
برای گیسوانِ آوا گیسوانت سیاه است یک سیاهی عمیق و خالص تار به تار، تیره و بلند که روی شانه‌هایت سُر می‌خورند وقتی باد میانشان
برای گیسوانِ آوا گیسوانت سیاه است یک سیاهی عمیق و خالص تار به تار، تیره و بلند که روی شانه‌هایت سُر می‌خورند وقتی باد میانشان می‌پیچد این سیاهی یک‌دست رها می‌شود و وقتی آرام می‌گیرند سکوتِ شب را به یاد می‌آورند هیچ رنگی دیگری نیست هیچ کلمه‌ی دیگری نیست فقط گیسوانِ توست و همین سیاهی نابی که از عمقِ جان حس می‌شود گیسوانی که به هیچ سایه‌ای باج نمی‌دهند و در وضوحِ کامل شب را بازسازی می‌کنند تماشای این سیاهی تماشای یک حقیقتِ بی‌واسطه است
#نساء_عاصی

مهربانی بانو جان، و واژه هایش... 🌷
مهربانی بانو جان، و واژه هایش... 🌷

زیبایی.... 🫂🫀
زیبایی.... 🫂🫀

آوایِ‌گم‌نام... 🖤

گاهی احساس میکنم، نامم آن قدر به من می آید، که انگار دقیقا برای خودم انتخاب شده.. بله، این اسم کاملاً خودِ من است... 🌷

Repost from N/a
من حاضر هستم در راهِ آزادی استقلال و به خاطرِ حفظ شرف و عزتِ مردم خود بمیرم اما حاضر نیستم ذلت و اسارت را قبول کنم #احمد مسعود

🫂آغوشش‌‌....🌷

وقتی دل بی‌قرار می‌شود،🖇🤍 پناهش را در هیچ‌جا جز یاد خدا نمی‌یابد؛ 🪷أَلا بِذِكرِ اللَّهِ تَطمَئِنُّ القُلوبُ🌾

Repost from N/a
یک زن سقوطِ آرامِ برگی است که پیش از باد خودش به خزان تن داده است اندوه را در جیب هایش پنهان می‌کند و لبخندش را چون سُرخابِ گونه بر لب می‌مالد تا کسی نفهمد در دلش چه می‌گذرد خانه بوی نانِ تازه می‌دهد ایوان پر از گل‌های شمعدانی هست اما در اعماقِ چشمانش زنی در تلاطمِ یک طوفانِ خاموش غرق می‌شود او بارِ تمام ناگفته ها را به دوش می‌کشد زخم می‌خورد امید می‌کارد و در جغرافیای تنهایِ خویش یک تنه تمامِ زمستان را تاب می‌آورد #نساء

خدا نکند...ههههه برعکس نگویی... چون امروز خسته کننده استم..🤝😁

مهربانی از وجود شماست..بانو جان