uk
Feedback
غزل‌نامه‌

غزل‌نامه‌

Закритий канал

«من غزل هستم، دختری که واژه‌ها از چشمانش متولد می‌شوند.» ناشناسمون: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8969478777

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
293
Підписники
Немає даних24 години
-67 днів
-2530 днів
Архів дописів
بچه بودیم. وقتی در کوچه بازی می‌کردیم، دست‌هایمان را حلقه می‌کردیم و می‌خواندیم: «این دختره، اینجا نشسته، گریه می‌کنه، زاری می‌کنه، از برای من، پرتقال من، یکی و بگیر، یکی و نگیر، با چشم‌های بسته بگیر.» بعد یک نفر با چشم‌های بسته به دنبالمان می‌دوید. ما هم کودکانه می‌خندیدیم و فرار می‌کردیم. نمی‌دانستیم روزی بزرگ می‌شویم و این بار با چشم‌های باز گم می‌شویم. نمی‌دانستیم روزی بزرگ می‌شویم و هر روز به دنبال خودمان می‌گردیم. به دنبال آرزوهایمان می‌دویم و حالا این آرزوهایند که از ما فرار می‌کنند. ای آرامش، کجایی؟ به سراغ ما بیا. این دختره، اینجا نشسته، گریه می‌کنه، زاری می‌کنه... به سراغ ما بیا. کودک بودیم و می‌گفتیم: «یکی و بگیر، یکی و نگیر...» بازی بود دیگر. کسی گرفته نمی‌شد. اگر هم می‌شد، از جمع کم نمی‌شد. اما دور گردون بر مراد ما نرفت. بزرگ شدیم و یک روز نوبت به ما رسید. بازی شروع شد و ما فرار کردیم؛ چون این بار هم کسی با چشمان بسته به دنبال ما بود. با چشمانی بسته و صورتی پوشیده. اما اینبار، با اسلحه... در این بازی دیگر کسی شعر نخواند. صدای شلیک و زجه، زینت‌بخش بازی بود. ما بازی را نباختیم؛ فقط جانمان را باختیم. امتیاز کسی اضافه نشد؛ فقط اسم‌ها از میان ما کم شد. کاش همه چیز همان‌قدر کودکانه می‌ماند... کاش «یکی و بگیر، یکی و نگیر» فقط یک شعر بود، نه سرنوشت آدم‌ها. دلم می‌خواهد به آن روزها برگردم؛ به همان کوچه‌ها، به همان زمین خوردن‌ها و کلک‌های کودکانه. به همان لحظه‌هایی که فکر می‌کردیم بزرگ‌ترین ترس دنیا این است که کسی ما را با چشم بسته پیدا کند. به همان روزهایی که دور هم می‌چرخیدیم و «عمو زنجیر باف» می‌خواندیم. راستی، عمو زنجیر باف! زنجیر مرا بافتی؟ اگر نبافتی، پشت کدام کوه انداختی؟ بابا آمده؛ اما چیزی نیاورده. خیلی وقت است دست‌های بابا خالی است، عمو جان. حتی دریغ از نخود و کشمش. عمو زنجیر باف! زنجیر ما را نبافتی، هیچ؛ اما زنجیر دیگری برایمان ساختند. زنجیری به دور قلب‌ها، به دور یک ملت، به دور ایران. ما سال‌هاست با دست‌های خالی به دنبال کلیدی می‌گردیم که کسی نشانی‌اش را نمی‌داند. راستی... اگر روزی دوباره به آن کوچه‌ها برگشتم، اگر دوباره صدای خنده بچه‌ها را شنیدم، اگر دوباره دویدنشان را دیدم، اگر دوباره کسی گفت: «یکی و بگیر، یکی و نگیر...» دیگر فرار نمی‌کنم. می‌ایستم. چشم‌هایم را می‌بندم و برای چند لحظه وانمود می‌کنم هنوز کودک هستم. هنوز هیچ‌کس گرفته نشده. هنوز هیچ‌کس از ما کم نشده. هنوز اسمی بر سنگ قبری حک نشده. هنوز دنیا فقط یک بازی است. اما چشم‌هایم را که باز می‌کنم، می‌بینم کوچه دیگر همان کوچه نیست. با این همه، هنوز از دور صدای خنده‌ای می‌آید. و تا وقتی خنده‌ای هست، امیدی هم هست. شاید هنوز دیر نشده باشد. شاید هنوز بتوان زنجیرهای گمشده را پیدا کرد. شاید هنوز بتوان دوباره دست در دست هم حلقه زد و خندید. من به آمدن آن روز ایمان دارم.
_غزل‌چشمی

_فاقد کپشن
_فاقد کپشن

به‌من‌چه‌دادید،ای‌واژه‌های‌ساده‌فریب...

جیغغغغغغغ خودم عاشق این شدممم. حتما نظراتتون و راجبش تو ناشناس بگید ببینم نظر شماها چیه قشنگای من🫠🙂❤️ https://telegram.me/HiChattiBot?start=sc-b4qwgfp5UF

به این زودی نگو دیره به این زودی...نگو بدرود!

در خیالات مبهم خودم بودم. مردی تکیه به دیوار داشت آهنگ گوش می‌کرد: «منو از من نرنجونم، از این دنیا نترسونم، تموم دلخوشی‌هامو... به آغوش تو مدیونم.» صدای گوگوش در اتاق طنین‌انداز می‌شد و او در گوشه‌ترین قسمت اتاق کز کرده بود. هاله‌های دود سیگار صورتش را در بر گرفته بود؛ صورتی که حتی از این فاصله هم چشم‌هایی به رنگ آبیِ دریا را نشان می‌داد؛ چشم‌هایی خیس و طوفانی. چشمانی که التماس‌وار به درِ بسته خیره مانده بودند. شاید به انتظار آغوش... چشمانی متروکه، پر از خاطره؛ اما بدون ساکن. «اگه دلسوخته‌ای عاشق، مثل برگی نسوزونم، منو دریاب که دلتنگم، مدارا کن که ویرونم.» صدا، صدای گوگوش بود؛ اما انگار از دهان او بیرون می‌آمد. او به آهنگ گوش نمی‌کرد؛ او به خودش گوش می‌کرد. خاموش بود و به صدای غمِ خود گوش می‌داد. بعضی‌ها سیگار می‌کشند تا آرام شوند، اما او انگار داشت خاطره‌ها را دود می‌کرد؛ اما با هر دم و بازدم، آن‌ها را به عمیق‌ترین گوشه سینه‌اش می‌فرستاد. «نیاد روزی که کم باشم، از این دو سایه رو دیوار، به این زودی نگو دیره، منو دست خدا نسپار.» هرچه آهنگ جلوتر می‌رفت، انگار تکه‌های پازل کنار هم می‌آمدند. انگار خاطره‌ها زنده می‌شدند. آخر کدام مسلمانی دلش آمده او را به حال خویش رها کند؟ چشمانش به در خوش شده بود. شاید هنوز منتظر یک برگشت بود؛ یا حتی یک آغوش... اما آغوشِ خداحافظی؟ «یه جایی توی قلبت هست، که روزی خونه من بود، به این زودی نگو دیره، به این زودی نگو بدرود.» به قسمت «نگو بدرود» که می‌رسید، انگار نفس‌هایش تنگ می‌شد. گویی گوش‌هایش خداحافظی‌های زیادی شنیده بودند. در ذهن من، او هزاران بار آن خداحافظی آخر را مرور کرده بود. گویی هنوز منتظر یک «برگرد» بود. احساس می‌کنم اگر نزدیکش شوم، بوی دلتنگی و انتظار می‌دهد. دلم می‌خواهد به او بگویم: «بی‌شک اگر دوستت داشت، چنین غمگین نبودی.» اما همین که به سمتش قدم برمی‌دارم، در هاله‌ای از سیگار و دود گم می‌شود. به سمت درِ اتاق پا تند می‌کنم. نبود. کجا رفته بود؟ به سمت پنجره سر می‌کشم. نبود. کجا رفته بود؟ چقدر زود دیر شد. چقدر زود وقتِ بدرود گفتن رسید. می‌خواهم از اتاق خارج شوم که می‌بینمش. او آنجاست. جایی میان غم و اندوه. جایی در انعکاس آینه. چشم‌های آبیِ دریایی‌اش از درون آینه به من زل زده‌اند؛ بدون پلک زدن. زخم گوشه ابرویش چقدر به من شباهت دارد. مخصوصاً آن انحنای گردنش. چشم از او می‌دزدم. دیدنش آزارم می‌دهد. مرا یاد خداحافظی‌های بی‌آغوش می‌اندازد. می‌خواهم باز هم آینه را بشکنم تا نبینمش. اما بالاخره لب باز می‌کند و صدایش از جایی به نام «درون» بلند می‌شود: «بمون... نگو بدرود.»
_غزل‌چشمی

من با نخستین‌ نگاهت اغاز شدم توصیف عشق شاملو نسبت به ایدا با زبان خودش.

صدایم را می‌شنوی؟ من در من اسیر است. کمک!

صدایم را می‌شنوی؟ از کیلومترها دور، اما نزدیک؛ از اعماقِ قلبی که خانه‌ای پوشالی از عشق بنا کرده، اما خشم، خشت به خشتِ دیوارهایش را شکافته و نمِ نفرت، رنگِ دیوارها را سیاه و کدر کرده است. دیوارهای این خانه عایقِ صداست؛ فریادها در گلو خفه می‌شوند و به بیرون درز نمی‌کنند. من در این عمارتِ نمور، تنگ و تاریک، محبوس شده‌ام. آیا راه نجاتی هست؟ هر روز صبح که به اتاق خموش می‌روم، به اندازه‌ی کفِ دستی حسرت می‌خورم و در انتها، غصه‌هایی باقی می‌ماند که از دیشب به جا مانده. راست می‌گویند که غذای مانده به معده‌ی آدمیزاد نمی‌سازد؛ تمام آن غصه‌ها و حسرت‌هایی که بلعیده‌ام، از چشمانم جاری می‌شوند، دلم را سیاه می‌کنند و وجودم را مکدر می‌سازند. ظهرها که سر می‌رسد، دستمالِ بخشش را به دست می‌گیرم و بر در و دیوار می‌کشم تا شاید از غبارِ این سیاهی کاسته شود. سعی می‌کنم لوسترها را برق بیندازم تا نورِ رحمت، خانه را فرا گیرد، اما ناگهان کینه‌ای قدیمی سر باز می‌کند و سیم‌های برق، اتصالی می‌کنند. وای! باز هم خانه در تاریکی فرو می‌رود؛ باز هم سیاهی، قلبم را به یغما می‌برد. شب که می‌شود، صدای خودم در سرم پژواک می‌شود: زمزمه‌های عاشقانه، دوستت دارم‌های کورکورانه، اصرارهای التماس‌وارانه و گریه‌های شبانه... دیوارها به من نزدیک‌تر می‌شوند، فضای اتاق تنگ‌تر می‌شود و نفس کشیدن، سخت. من میانِ تاریکی خویش گیر افتاده‌ام و عرصه بر من تنگ است. حسرتِ یک حرف، یک آغوش، و شاید... یک بوسه! حسرتِ گریه‌هایی به بلندای شب، بر شانه‌هایی که تکیه‌گاه باشند. به قولِ شاعر: «شانه‌هایت چند؟ گاه خرجِ گریه‌هایم بالا می‌رود.» صدایم را از اعماقِ این قلبِ تاریک شنیدید! جایی که راست‌ترین حرف‌ها گفته می‌شود اما باور نمی‌شود؛ زیباترین کلمات در آن نهفته است اما بازگو نمی‌شود. جایی که درس‌ها فراموش شده، خاطرات دفن شده و عشق‌های گمشده هنوز نفس می‌کشند. اینجا غم هست، خشم و نفرت هم هست؛ اما مهربانی هنوز در گلدان‌ها جوانه می‌زند. و امید ، همچون میهمانی ناخوانده، می‌تابد و بر این خانه سایه می‌افکند. به هر حال، چه خوب و چه بد، این سرایِ من است؛ «خانه‌ی دل».
_غزل‌چشمی

او برای تو ساخته شده؟ من برای تو ویران شدم:)

صداهایی که می‌شنوید، صدایِ آدم‌هاییه که ازشون خواسته شده یک جمله به کسی که هیچ‌وقت به دستش نیاوردن بگن 🗣️🚫.

شماهم بگید برام:) این مدت چیا بهتون گذشت؟ بگید که فقط من نبودم که حس میکردم دنیا متوقف شده و من تنها دارم زندگی میکنم... اینجا میشنومتون🖤🤍 https://telegram.me/HiChattiBot?start=sc-b4qwgfp5UF

خب من هیجده سالم شد. همیشه تصور داشتم قراره تولد هجده سالگی بزرگی بگیرم و بترکونم. پر از رویا . شروع سالی پر از اتفاقات قشنگ. قبول شدن تو کنکور. خانم دکتر شدن روز به روز موفق شدن پا گذاشتن تو دنیای آدم بزرگا... اما خوب من هیجده سالم شد. نه با هیجان و نه حتی با سکوت. با ترس با استرس استرس اینکه چقدر دیگه زندم؟ آیا امکانش هست توی جنگ بمیرم؟ هیجده سالم شده. اگه بخوام به حق خودم اعتراض کنم، حکم محاربه میخورم؟ آیندم چی میشه؟ کنکور؟ نهایی؟ درس ؟شغل؟ حقیقتا همه اینا دیوار هایی هستند که بهم فشار میارن و نفس کشیدن رو برام سخت میکنن. من هیجده سالم شد ولی آرزو نکردم ماشین مورد علاقه ام و بخرم، آرزو کردم زنده باشم. حداقل تا سال بعد. امتحان نهایی و کنکور ام هنوز ندادم. روز به روز سردرگم ترم. آینده عذابم میده. حقیقتا از بس به درس و شغل و آینده ام فکر کردم کم آوردم. این سه ماه حتی انگیزه ای نداشتم بنویسم. دست و دلم نمی‌رفت. هیچی هیچی هیچی. اینایی که گفتم دل نوشته یا مونولوگ نبود. شرحی بود از غزل اخیر. از غزل این سه ماه. سه ماهی که بدون خبر از شماها گذشت. گذشت... فقط میتونم امیدوار باشم فرداها بهتر از دیروز ها باشه. کاری جز امیدواری از دست من ساخته نیست:) خلاصه که... تولدم مبارک🖤🫠
_غزل‌چشمی

اقیانوس من و با درد میبرد زیر آب سرد هرجا می‌بری ببر!

یک نفر را دوست دارم ، شعر میگویم برایش! آمده در زیر شعر من نوشته ، عاشقین ؟

+تو مال من نیستی ویکتور :)

_فاقد کپشن_
_فاقد کپشن_

جا مونده از لحضات تحویل سال... دیره برای تبریک عید، میدونم. سه ماه نبودیم... ولی خوب فعلا که وصله... امیدوارم هرجا هستید سالم باشید و حال دلتون خوش🙂 باشید تا بمانیم :))))
_غزل

لحضات پایانی سال تحویل بود که زنگ در به صدا در آمد. +تق تق کی اومده؟ +عمو نوروز اومده چی چی اورده؟ شادی را باز گردانده؟ لبخند به ارمغان آورده ؟ شاید هم سین های هفت سین را. سفره‌ها خالیست نوروز جان! کدام سین را آورده ای؟ سپهر بابا ؟ شاید هم سینا حق شناس را؟ سلامت چه؟ سایه‌ی آنهایی که نیستند چه؟ از خالی بودن دستانت خجالت نکش نوروز جان. ماهم دست‌هایمان خالیست.اما دل هایمان پر است. بهار رسید. اما شکوفه‌ها گل نداند، پرپر شدند. در کف خیابان ها، در میان خون ، در رگبار گلوله، در جنگ. ما نیز آنها را خاک کردیم. جوانه هم دادند. شکوفه نیز خواهند داد. آنگاه مانیز شادی خواهیم کرد. کیل خواهیم کشید. مقاومت و ایستادگی را در سفره هفت سین قرار خواهیم داد. سین آن‌سال، سرو. آن زمان، عید ما خواهد بود. نوروز جان! شاید سین سلامتی را نیاورده باشی ، اما ما سین سختی را آموختیم و سین سرو را در باغچه هایشان پرورش دادیم. حال سین سربلندی را در دست خواهیم داشت. با اینحال، عیدت مبارک نوروز جان
_غزل چشمی