uk
Feedback
𓏲ּ 𝑭𝒂𝒍𝒍𝒊𝒏𝒈 𝑭𝒍𝒐𝒘𝒆𝒓 ᭡

𓏲ּ 𝑭𝒂𝒍𝒍𝒊𝒏𝒈 𝑭𝒍𝒐𝒘𝒆𝒓 ᭡

Відкрити в Telegram

Svt fiction:) آخرین دلنوشته‌های دلتنگی روی گلبرگ‌های رزی پژمرده http://t.me/HidenChat_Bot?start=7276563795

Показати більше
250
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
+2530 днів
Архів дописів
و جیسو؟ دوباره مثل همیشه فرار رو انتخاب کرد، اینبار هم برای فرار از جایی که بهش تعلق نداشت و اون جا فقط به یک مکان خلاصه نمی‌شد، به یک آغوش، به یک بوسه و به یک شخص ختم می‌شد. جیسو باید می‌رفت تا آخرین تیکه‌های وجودش رو زنده نگه‌ داره... حتی اگر بعد از رفتنش دیگه نه بتونه کسی رو ببوسه و نه کسی رو جایگزین اون مرد با دست‌های سیاه و روغنی و بوی روغن سوخته بکنه.

همه چیز خوب پیش می‌رفت؟ و یا شاید جیسو دوست داشت که این‌طور حس کنه؟ ولی جیسو احمق نبود، وقت‌هایی که سونگچول اشتباهی اون رو "جیهیو" اسم همسر مرده‌اش صدا می‌زد، تعللی که مرد حتی برای گرفتن دست‌هاش داشت، بوسه‌ها و آغوشی که انگار برای اون نبودن... جیسو اونجا حضور داشت ولی انگار فقط تجسمی دوباره از جیهیوی مرده سونگچول شده بود.

اولین بوسه‌اشون؟ نه بعد از یه قرار عاشقانه با شمع و یه شام لاکچری بود و نه بعد از یه اعتراف عاشقانه میون گلبرگ‌های رز پرپر شده... جی‌یان، دختر هشت ساله سونگچول تصادف کرده و بستری بود، خبری که برای به آشوب کشیدن اون پدر خسته و زخمی کافی بود، سونگچول توانایی از دست دادن یکی دیگه رو نداشت. می‌لزرید، خودش رو سرزنش می‌کرد و ثانیه‌ای با مرگ فاصله داشت و جیسو بوسیدش، بوسید و اون دریا و تلاطم خشمگین رو آروم کرد، بوسید و با لب‌هاش بهش قول خوب شدن همه چیز رو داد‌.

همه چیز در آروم‌ترین حالت خودش پیش می‌رفت، انگار که هردو به بودن در روتین زندگی هم عادت کرده بودن. سونگچول به حضور گاه و بی گاه جیسو توی مکانیکیش به بهانه‌های مختلف -حتی خراب شدن ساعت ماشینش- عادت کرده و جیسو به اینکه هر روز صبح کنار در ورودی خونه اش یه پاکت شیر و یه جمله کوچیک دریافت کنه.

خنده‌دار بود ولی جیسو اون دست‌های سیاه و روغنی و اون چهره غمگین با چشم‌هایی مرده و لب‌هایی که جز برای جواب‌هایی کوتاه همیشه به هم دوخته شده بودن رو می‌پرستید... احمقانه به‌نظر می‌رسید ولی سونگچول بازتابی از روح همسرش رو درون پسر می‌دید، چشم‌های عسلی و تلاطم درونشون، لبخندی که گونه‌هاش رو پرتر نشون می‌داد و که روحی بخشنده‌تر از خدا داشت.

نزدیک شدن اون دو سخت‌ترین کار جهان بود.. جیسو پر بود از حس تنهایی و ناکافی بودن و تلاش برای اثبات خودش به مردم، به دنیا که "ببینین! من و انتخاباتم رو قبول کنین..‌ من هم یه آدمم." و سونگچول، هنوز بعد از هشت سال در غم و سوگواری همسری که حین زایمان از دخترش، اون رو از دست داده بود سر می‌کرد، همسری که با رفتنش لبخند و شادی و تمام احساسات شیرین سونگچول رو به خاک سپرده بود.

داستان آشناییشون؟ خب... جیسو پر بود از تنهایی و سکوت و مثل همیشه از همه چیز فرار کرد و خاطرات و شخصیتش رو پشت سر گذاشت، خاطراتی که انگار اصلا به اون تعلق نداشتن، انگار که جیسو اصلا به اون خانواده تعلق نداشت... انگار که جیسو همیشه فرق داشت؛ دیرتر از خواهرش شروع به صحبت کرد، دیرتر شروع به راه‌رفتن کرد، رشته مدرسه و دانشگاهش برخلاف انتخاب خانواده‌اش بود و از اون یه طرد شده واقعی ساخت. و شاید همه این طرد شدن‌ها جرقه‌ای برای فروریختن آخرین آوارهای شخصیت جیسو توی اون خونه و باعث فرارش از اونجا شد. هیچ چیز زیادی باخودش نداشت، فقط یه چمدون و ماشینش که اون رو به دورترین جای ممکن از اون‌ها ببره. فکر نمی‌کرد خراب شدن ماشینش توی یکی از شهرهای بین راهی و رفتن پیش یه مکانیک اون رو برای همیشه اونجا موندنی کنه.

جیسو فقط میخواست از اون فضا و خونه سمی فرار کنه... خونه‌ای که شاید از ابتدا اصلا متعلق به اون نبود. پس اون فرار کرد، فرار کرد
+1
جیسو فقط میخواست از اون فضا و خونه سمی فرار کنه... خونه‌ای که شاید از ابتدا اصلا متعلق به اون نبود. پس اون فرار کرد، فرار کرد به اون شهر کوچیک و تصمیم گرفت معلم بچه‌های اونجا باشه، شاید بودن با اون بچه‌ها میتونست کمی زخم‌هاش رو درمان کنه... و اون‌جا بود که اون رو دید. چوی سونگچول، مکانیک ساده‌ای که هر ماه برای پرسیدن وضعیت درس و روحیه دختر هشت ساله‌اش توی مدرسه ظاهر می‌شد.

He died because of a cancer

بعد از رفتن مینگیو ونوو میمونه و تاریکی که اون رو درون خودش میبلعه

و در آخر، ما بین روزمرگی‌های زندگی اون دونفر، یه روز که ونوو به خونه برمیگرده، خونه خالی‌تر از همیشه است همه چیزسرجاشه ولی دیگه رد پای یه نفر دیده نمیشه....جز یه پاکت نامه که روی میز منتظر اونه...

تا اینکه همه چیز کمرنگ شد، بوسه‌های گاه و بی‌گاه تبدیل به بوسه‌های قبل از خواب تبدیل شد، بوسه‌هایی که از سرمای زیاد عمق وجود ونوو رو میسوزوندن... مینگیو پرشده بود از تظاهر، انگار که خسته شده بود از تلاش کردن و حالا دنبال راهی برای رهایی بود

همه چیز رویایی‌تر از رویا بود. قرارهای بعد از شیفت‌های خسته کننده توی شرکت، لذت بردن از دست‌پخت مینگیو وقتی که پسر توی اوج خستگیش هم اون رو اولویت خودش قرار می‌داد. زمزمه کردن آهنگ موردعلاقه‌اش وقتی شب‌ها رو با کابوس و اشک به صبح می‌رسوند.. ونوو به لطف مینگیو دوباره زنده شده و زندگی می‌کرد

آشنایی اون دو؟ نه مثل فیلم‌ها توی صحنه بولدی رخ داد نه هیچ نجات قهرمانانه‌ای و یا چیزی. ونوو مثل هر دوشنبه داشت مسیر رفتن به سمت مطب روانپزشکش رو طی می‌کرد، اضطراب و PTSD‌اش بخاطر شغلش که برنامه‌نویسی بود مدتی بود بیشتر شده بود و نیاز به مراجعه هفتگی به روانپزشکش داشت. اون فقط وارد مطب شد و مثل همیشه روی گوشه‌ای ترین نقطه سالن جایی به دور از توجه باقی مراجعه کننده‌ها نشست و هندزفری‌هاش رو توی گوشش گذاشت و از آهنگش لذت برد ولی گیر کردن زیپ یه کوله به سیم‌های هندزفریش و قطع شدن آهنگش اون رو از دنیای اطرافش جدا کرد، و بله... اونجا بود که اون رو دید، کیم مینگیو.. پسری که کاملا تصادفی وارد زندگی ونوو شد، پسری که حتی قوی‌تر از قرص‌هاش اثر می‌کرد و اون رو غرق در آرامش می‌کرد

اون گمشده بود؛ نه فقط توی راه‌روهای شلوغ مترو، نه فقط میون جمعیت و مردمی که برای رسیدن به ایستگاه موردنظرشون بهش تنه می‌زدن..
+1
اون گمشده بود؛ نه فقط توی راه‌روهای شلوغ مترو، نه فقط میون جمعیت و مردمی که برای رسیدن به ایستگاه موردنظرشون بهش تنه می‌زدن... ونوو گم شده بود ما بین خودش، احساساتش و عشقی که شاید هیچ چیزی از اون باقی نمونده بود. بوسه‌های سردی که بوی خداحافظی می‌دادن، لبخندی که پر از شده از تظاهر و دروغ بود... خونه کاغذی عشق ونوو در حال سوختن بود و پسر نمی‌دونست برای به‌دست آوردن دوباره روحش، کیم مینگیویی که انگار چشم‌هاش زندگی رو منعکس نمی‌کردن، چه‌کاری باید انجام بده

sticker.webp0.02 KB

•The Painter² جایی که شو مینگهائو، سال پنجم پزشکی تصمیم می‌گیره بالاخره به علاقه زیادش به نقاشی بپردازه؛ بالاخره از دانشگاه ا
+9
•The Painter²
جایی که شو مینگهائو، سال پنجم پزشکی تصمیم می‌گیره بالاخره به علاقه زیادش به نقاشی بپردازه؛ بالاخره از دانشگاه انصراف می‌ده و توی مدت کمی آثار زیادی رو خلق می‌کنه. آثاری که توی همون مدت زمان کم، به پسر شهرت دیوانه‌واری اعطا می‌کنه. ولی هیچ‌کس راز پشت اون نقاشی‌ها رو نمی‌دونه و تلاشی هم برای دونستنشون با وجود سرنخ‌های زیاد نمی‌کنه... هیچ‌کس، به جز کیم مینگیو.
• Warning: Murder, toxic relationship, death, toxic Love, Blood, psychopath person #miniAU #Gyuhao #OceanBlue

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.02 KB