ߊܝܫ̇ࡐߊࡍ߭ ࡅ߭ࡐࡅ࡙ܚࡍ
Відкрити в Telegram
Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
820
Підписники
+4024 години
+427 днів
+17230 днів
Архів дописів
باز من امتحانام زیاده
و به مودم اومدم دیدم جای سالم رو پوستم نیست
کی استارت خورد چنین مشکلی؟!
سال کنکور
چرا؟ اضطراب
کی قراره بلاخره موفق بشم و وقتی وسط درس خوندنم به خودم آسیب نزنم؟
نمیدونم احتمالا وقتی علم اونقدر پیشرفت کنه که بتونم دستامو بزارم تویک اتاق دیگه خودم برم ی جا دیگه درس بخونم
اینجا میخونم
کد گروه: m5urbpaj
لینک گروه: https://link.fedorico.com/grp/?code=m5urbpajاپیدمیولوژی غیرواگیرجزوه یک| جزوه دو|نمونه سوالات تحلیلی |باقی نمونه سوالات
قلب:
آسکی:پاور استاد /ویس استاد / اطلس / کتاب تفسیر / QB
امتحان تئوری:QB / نمونه سوالات تحلیلی/ سایر نمونه ها / قسمت های مشخص شده نعمتی پور
امروز فهمیدم یکی از بزرگترین ضعف هام داره درمان میشه ، ارتباط گرفتن و مکالمه
اون ارغوانی که حتی برای خرید یک آدامس یا درخواست ظرف برای غذاش از بقیه کمک میخواست چون نمیتونست میترسید خجالت میکشید شدیداً مشکل داشت تو ارتباط گرفتن تو حرف زدن تو هر چیزی و به تنهایی نمیتونست با کسی دو دقیقه ی صحبت رو پیش ببره
امروز تونست به بهترین شکل ممکن از یک خانم ۷۸ ساله شرح حال بگیره در حالی که همراهیش پرستاری بود که تازه استخدام شده بود و از هیچی خبر نداشت بیمار کنسر داشت و بیهوش اومده بود اورژانس
و شرح حال داخل پروندش با صحبت های اولیه هیچ جوره مچ نمیشد
تونستم خیلی سوسکی سوال کنم ازش و متوجه بشم خبر نداره کنسر داشته تونستم بفهمم به خاطر HHS تشنج کرده و اومده بیمارستان و وقتی استاد سوال کرد از اینترنت و نمیدونست جوری به استاد بگم اینو که برای اینترن بد نشه (نشد به اینترن برسونم مگر نه قطعا به خودش میگفتم به استاد بگه)
و این شاید برای بقیه خیلی عادی باشه احتمالا هر کس دیگه ای هم جای من بود میتونست ولی برای من ؟ برای ارغوانی که در جواب تولدت مبارک به از شدت استرس و هل شدن میگفت «مرسی تولد شما هم مبارک »(کاملا جدی تا همین ۳-۴ سال پیش ، بعدش هم فقط لال میشدم که این جمله از دهنم نپره بیرون) برای این ارغوان یک دستاورد خیلی خیلی خیلی بزرگه
و اینو مدیون بیشتر از خودم بیشتر از خود پروسه استاژری مدیون این پسرم
امروز سر راند بودیم گوشی با صدای خیلی بلندی مریض زنگ خورد و زنگ گوشیش آهنگ «کلید اسرار » بود یهو کل اتاق ساکت شد جو عرفانی معنوی گرفته بود که مریض تخت روبروییش با ی حالت مستأصلی گفت تورو خدا سایلنتش کن هر بار گوشیت زنگ میخوره فکر میکنم دارم تقاص گناهامو پس میدم اینجا😂
روز دوم جنرال هم رفت و پیاده اومدم خونه و بلافاصله ی آیس امریکن درست کردم خوردم ی دوش آب گرم و بعد یخ گرفتم و الان ناهار میخورم و یک ساعت میخوابم و ی آخیییییییش بزرگم
بعدشم ی نسکافه درست میکنم و با کیک هایی که هفته پیش پختم میشینم درس خوندن درست حسابی رو بعد مدت ها گسسته بازی شروع میکنم دکمه روپوشمو میدوزم و شرح حال فردا رو اوکی میکنم شام درست میکنم و با یک قسمت مانی هیست و بعدشم اگر وقت بود هنوز میام میگم چیکار میکنم
گفتن چرا سکوت کردی در موردش
لازمه بگم هیچوقت سکوت نکردم
اگر اینجا نگفتم دلیل خودمو داشتم دلیل بر سکوت و کاری نکردن نبوده
دیدگاه همیشگی من همینه که این کانال گفت.
۳-۴ هفته گذشته
نشد برای دوستام وقت بزارم
نشد برای درسم وقت بزارم
نشد برای خودم وقت بزارم
چرا؟
بهونه و توجیهی که به خورد خودم دادم تا فقط ی گوشه بشینم و سوگواری کنم در حالی که میتونستم چند هفته جلوتر از الان که پاشدم جام باشم
ولی خب دیگه بسه بهونه ای نیست حضور لازم هم هست وقتشه که ی بار برای همیشه از بین اون دیوارهای قدیمی وکج بیام بیرون و برای آخرین بار درست حسابی تلاش کنم و به جای اون خرابه ای که ساخته بودم ی خونه گرم و قشنگ بسازم
چون در این چند سال فهمیدم :۱-جلو جلو ذوق کنم واقعا قطعی ترین مسائل هم برام کنسل میشه ۲- از هرچی بترسم به بدترین شکل ممکن سرم میاد ۳-رویا بافی و خیالپردازی های قشنگ قشنگ از آینده و رسیدن به خواسته ها گاهی نتیجه عکس میده و توقع ایجاد میکنه باعث میشه اون رویا از هدف به حسرت تبدیل بشه
پس:چس ناله و ذوق بی جا دیگه بسه
از صبح هی داره همه چی یادم میره دقیقا پنج بار به خاطر ی مسأله مهم تماس گرفتم و به محض برقراری تماس یادم نمیومد چی میخواستم بگم فقط میدونستم خیلی مهم بود
و شاید فکر کنید به همینجا ختم میشه
باید بگم نه یادم رفت برم بخش قلب شرح حال بگیرم بعد بخش جنرال کلید گرفتم رفتم ۴ طبقه پایین وسایلمو بزارم تو کمد رفتم در کمدو باز کردم قفل کردم برگشتم
یادم رفت از مترو پیاده شم یا بهتر بگم داشتم اشتباهات میرفتم خونه قبلیمون در یک نقطه دیگه از شهر پیاده شدم اون ایستگاه چند تا کوچه رفتم یهو یادم اومد دو ساله که از اونجا رفتیم
بابام پیام داد
و من؟
هیچی میشینم طبق معمول گریه میکنم درموردش
با این تفاوت که دیگه اونم نیست بهش بگم برم تو بغلش آروم بگیرم
از همین حالا منتظرت میمانم،
به درازای زندگی،
آنقدر که عشق برای تو و برای من معنا پیدا کند.
- آلبر کامو
