گـیجـگاه
Відкрити в Telegram
مینویسم، تا بعداز من، نوشتههایم سخن بگویند.
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
1 446
Підписники
-17524 години
-2077 днів
+12030 днів
Архів дописів
1 434
حس میکنم مدت هاست
سقوط میکنم و به زمین نمیرسم
غرق میشوم و خفه نمیشوم
میسوزم و جان نمیدهم
در پایانی بیپایان به سر میبرم.
1 434
ریمیکسا قفلیتونو بفرستید ببینم چی گوش میدید بلاها
(پ.ن اصلانم ریمکسام ته نکشیده🙂↔️)
https://telegram.me/BotChat_nashenasbot?start=sc-GflHyM7D50
1 434
Repost from گـیجـگاه
در یکی از روزهای سرد زمستان، در شبی از سال که سردترین شب بود و همه مشغول وقتگذرانی در خانه، در کنارِ یکدیگر و گرم کردن خود بودند،
او تک و تنها کنارِ همان دریاچهی کهنه نشسته بود و مشغول تماشای آن و یادآوری یادهایش بود.
کاملاً همهجای بدنش بیحس شده بود، آنقدر بیحس که حتی وقتی قطرههای اشک بر چهرهاش جاری میشد، آن را حس نمیکرد؛
اصلاً نمیدانست که چهرهاش غرق در اشک است.
همانگونه که زانوهایش را در آغوش گرفته بود، پخش بر زمین شد؛
امشب، شبی بود که باید گذشته را رها میکرد.
او ساعتها بود که با خودش کلنجار میرفت، اما هر بار نمیتوانست و فریادی از خشم و اندوه میکشید.
ولی افسوس، هر چه فریاد میزد نه خشمش و نه دلتنگیاش فروکش میکرد.
آن خاکستر، تنها چیزی بود که از او مانده بود، و نمیتوانست از آن نیز بگذرد.
این خشم سالها در درونش رخنه کرده بود، از همان روز که میتوانست بماند، صبر کند و همهی کژفهمیها را آشکار سازد،
اما نماند، به همهچیز پشت کرد و رفت.
همان روز که پسر تا نزدیکهای بامداد جلوی درِ خانهاش منتظر ماند و او در را نگشود.
پسر هم به همان دریاچه رفت، همانجا که با هم شنا را آموخته بودند و آخرِ هفتههایشان را در آنجا میگذراندند.
آنقدر ذهنش درگیرِ دخترِ داستانِ ما بود که یادش رفت دما بدنش از شدت سرما پایین میرود،
و اینگونه از جهان، از دختر دل برید…
آری، از همان روز، دخترِ داستانِ ما خشمگین، غمگین، پشیمان و شگفتزده شد
که چگونه زندگیاش تنها در چند لحظه، و در یک شب، نابود شد.
هر چه کوشید همهچیز را با همان خاکسترها رها کند و برود پیِ زیستنی تازه و آدمی نو از خود بسازد،
دلیلی برای ماندن نیافت.
چرا که جهان را تیره میدید
او خورشیدش را از دست داده بود، و جهان برایش بیفروغ و بیجان بود.
برای چه و برای که باید ادامه میداد؟
ترجیح داد همانجا، همهچیز را به پایان برساند،
شاید توانست برای لحظهای، خورشیدش را باز یابد…
@gij_gahchaneh8799
#فقط_این_نیست
1 434
معلومه که دیر سین بزنی دیر سین میزنم، سرد بشی سرد تر میشم، صدمو بزارم صدتو نزاری درتو میزارم.
1 434
احساس میکنم بیش از حد بودم، بیش از حد نوشتم، بیش از حد حرف زدم، بیش از دوست داشتم، بیش از حد احساس خرج کردم، بیش از حد تلاش کردم، بیش از حد خواستم، بیش از حد اعتماد کردم، بیش از بغض کردم، بیش از حد غصه خوردم، بیش از حد گذشتم، بیش از حد تقلا کردم، بیش از حد نگران بودم و بیش از حد خستم.
1 434
خب اکه قرار بر این باشه ک من بخوام بهت بگم چطور بهم توجه کنی پس تُف تو اون توجهی ک تو میخوای به من کنی، نکنی بهتره.
1 434
حس میکنم مدت هاست
سقوط میکنم و به زمین نمیرسم
غرق میشوم و خفه نمیشوم
میسوزم و جان نمیدهم
در پایانی بیپایان به سر میبرم.
1 434
لعنتی منو از چی میترسونی؟
من تهِ تهِ بدبختیو دیدم
تهِ بیکسی، تنهایی، انزوا، گریه..
خیانت دیدم، دروغ شنیدم، بی احترامی دیدم
ولی به روی خودم نیاوردم
میاوردم چی میشد؟ گردن میگرفتین مگه؟؟
برای اینکه گوه کاریاتونو جمع کنید،
بازم مقصر خودم میشدم!
پس سکوت کردم و دور شدم؛
اونقدر دور ک خودمم خودمو گم کردم.
1 434
لعنتی منو از چی میترسونی؟
من تهِ تهِ بدبختیو دیدم
تهِ بیکسی، تنهایی، انزوا، گریه..
خیانت دیدم، دروغ شنیدم، بی احترامی دیدم
ولی به روی خودم نیاوردم
میاوردم چی میشد؟ گردن میگرفتین مگه؟؟
برای اینکه گوه کاریاتونو جمع کنید،
بازم مقصر خودم میشدم.
پس سکوت کردم و دور شدم؛
اونقدر دور ک خودمم خودمو گم کردم!
