uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

گـیجـگاه

گـیجـگاه

Відкрити в Telegram

می‌نویسم، تا بعداز من، نوشته‌هایم سخن بگویند.

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
1 446
Підписники
-17524 години
-2077 днів
+12030 днів
Архів дописів
حس می‌کنم مدت هاست سقوط می‌کنم و به زمین نمی‌رسم غرق می‌شوم و خفه نمی‌شوم می‌سوزم و جان نمی‌دهم در پایانی بی‌پایان به سر می‌برم.

ریمیکسا قفلیتونو بفرستید ببینم چی گوش میدید بلاها (پ.ن اصلانم ریمکسام ته نکشیده🙂‍↔️) https://telegram.me/BotChat_nashenasbot?start=sc-GflHyM7D50

ReMiXeRapY تلگرام (1).mp39.61 MB

Repost from گـیجـگاه
در یکی از روزهای سرد زمستان، در شبی از سال که سردترین شب بود و همه مشغول وقت‌گذرانی در خانه، در کنارِ یکدیگر و گرم کردن خود بودند، او تک‌ و تنها کنارِ همان دریاچه‌ی کهنه نشسته بود و مشغول تماشای آن و یادآوری یادهایش بود. کاملاً همه‌جای بدنش بی‌حس شده بود، آن‌قدر بی‌حس که حتی وقتی قطره‌های اشک بر چهره‌اش جاری می‌شد، آن را حس نمی‌کرد؛ اصلاً نمی‌دانست که چهره‌اش غرق در اشک است. همان‌گونه که زانوهایش را در آغوش گرفته بود، پخش بر زمین شد؛ امشب، شبی بود که باید گذشته را رها می‌کرد. او ساعت‌ها بود که با خودش کلنجار می‌رفت، اما هر بار نمی‌توانست و فریادی از خشم و اندوه می‌کشید. ولی افسوس، هر چه فریاد می‌زد نه خشمش و نه دلتنگی‌اش فروکش می‌کرد. آن خاکستر، تنها چیزی بود که از او مانده بود، و نمی‌توانست از آن نیز بگذرد. این خشم سال‌ها در درونش رخنه کرده بود، از همان روز که می‌توانست بماند، صبر کند و همه‌ی کژفهمی‌ها را آشکار سازد، اما نماند، به همه‌چیز پشت کرد و رفت. همان روز که پسر تا نزدیک‌های بامداد جلوی درِ خانه‌اش منتظر ماند و او در را نگشود. پسر هم به همان دریاچه رفت، همان‌جا که با هم شنا را آموخته بودند و آخرِ هفته‌هایشان را در آنجا می‌گذراندند. آن‌قدر ذهنش درگیرِ دخترِ داستانِ ما بود که یادش رفت دما بدنش از شدت سرما پایین می‌رود، و این‌گونه از جهان، از دختر دل برید… آری، از همان روز، دخترِ داستانِ ما خشمگین، غمگین، پشیمان و شگفت‌زده شد که چگونه زندگی‌اش تنها در چند لحظه، و در یک شب، نابود شد. هر چه کوشید همه‌چیز را با همان خاکسترها رها کند و برود پیِ زیستنی تازه و آدمی نو از خود بسازد، دلیلی برای ماندن نیافت. چرا که جهان را تیره می‌دید او خورشیدش را از دست داده بود، و جهان برایش بی‌فروغ و بی‌جان بود. برای چه و برای که باید ادامه می‌داد؟ ترجیح داد همان‌جا، همه‌چیز را به پایان برساند، شاید توانست برای لحظه‌ای، خورشیدش را باز یابد…
@gij_gahchaneh8799
#فقط_این_نیست

معلومه که دیر سین بزنی دیر سین میزنم، سرد بشی سرد تر میشم، صدمو بزارم صدتو نزاری درتو میزارم.

Repost from گـیجـگاه

Repost from گـیجـگاه
آرومم آرومم، آرومم نکن..
@gij_gahchaneh8799

احساس می‌کنم بیش از حد بودم، بیش از حد نوشتم، بیش از حد حرف زدم، بیش از دوست داشتم، بیش از حد احساس خرج کردم، بیش از حد تلاش کردم، بیش از حد خواستم، بیش از حد اعتماد کردم، بیش از بغض کردم، بیش از حد غصه خوردم، بیش از حد گذشتم، بیش از حد تقلا کردم، بیش از حد نگران بودم و بیش از حد خستم.

Repost from گـیجـگاه
آرومم آرومم، آرومم نکن..
@gij_gahchaneh8799

همیشه منم که حواسم به همه‌ست، اما انگار هیچ‌کس نیست حواسش به من باشه.

خب اکه قرار بر این باشه ک من بخوام بهت بگم چطور بهم توجه کنی پس تُف تو اون توجهی ک تو میخوای به من کنی، نکنی بهتره.

قضیه از این قراره ک تو یه روز خسته میشمای منو جدی نگرفتی عزیزم؛

بله من به دل میگیرم، چون مطمعنم آدما خوب میدونن چیکار میکنن و چه حرفی میزنن.

زندگیه دیگه، هربار یه تیکه از قلبت کنده میشه ولی باید ادامه بدی.

حس می‌کنم مدت هاست سقوط می‌کنم و به زمین نمی‌رسم غرق می‌شوم و خفه نمی‌شوم می‌سوزم و جان نمی‌دهم در پایانی بی‌پایان به سر می‌برم.

Behin-Samin-Az-Man-Bogzar-128.mp34.20 MB

ولی تو هیچوقت نمیفهمی چقد منو پیش کسایی ک ازت تعریف کرده بودم شرمنده کردی.

لعنتی منو از چی میترسونی؟ من تهِ تهِ بدبختیو دیدم تهِ بی‌کسی، تنهایی، انزوا، گریه.. خیانت دیدم، دروغ شنیدم، بی احترامی دیدم ولی به روی خودم نیاوردم میاوردم چی میشد؟ گردن میگرفتین مگه؟؟ برای اینکه گوه کاریاتونو جمع کنید، بازم مقصر خودم میشدم! پس سکوت کردم و دور شدم؛ اونقدر دور ک خودمم خودمو گم کردم.

لعنتی منو از چی میترسونی؟ من تهِ تهِ بدبختیو دیدم تهِ بی‌کسی، تنهایی، انزوا، گریه.. خیانت دیدم، دروغ شنیدم، بی احترامی دیدم ولی به روی خودم نیاوردم میاوردم چی میشد؟ گردن میگرفتین مگه؟؟ برای اینکه گوه کاریاتونو جمع کنید، بازم مقصر خودم میشدم. پس سکوت کردم و دور شدم؛ اونقدر دور ک خودمم خودمو گم کردم!

Dobare Nakhabidam.mp314.22 MB