نیستهمتا
Відкрити в Telegram
در تاریخِ بیهقی، «نیستهمتا» به معنای بیهمتاست. اینجا، گاهی از پشتِ پنجرهی ادبیات به بودن نگاه میکنیم.
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
267
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
Немає даних30 днів
Архів дописів
267
داستان بیژن و منیژه رو الان تموم کردم.
انتهای داستان جالبه. وقتی که دیگه رستم داره برمیگرده سمت زاولستان و گیو خیلی خوشحاله از پیدا شدن و سلامتی پسرش؛ بیژن... کیخسرو یاد اون «تُرکِ روانکاسته» میافته. یعنی منیژه، دخترِ افراسیاب. بعد کلی بهش هدیه میده و کلی خدمتکار و اینها که یعنی احساس غریبی نکنه تو ایران.
ولی یه نکته خیلی جالبه :))) کیخسرو رو به بیژن میگه:
به رَنجَش مَفرسای و سردش مگوی!
نگر تا چه آوردی او را به روی!
😄
کیخسرو به بیژن میگه نیگا کن چه بلایی سر دختر مردم آوردی! نکنه اذیتش کنی یا یه حرفی بهش بزنی ناراحتش کنی! باهاش مهربون باش این دختر سر تو خیلی اذیت شده! :)))) کاملاً داره طوری پدرانه رفتار میکنه که منیژه دلگرم و آسوده باشه در ایران و بیژن رو هم حسابی نصیحت میکنه که حواسم بهت هست، این دختر اینجا کسی رو ندارهها. :))))
#شاهنامهی_فردوسی
267
خوشحالم که تعداد اعضای کانال داره بیشتر میشه. :) هر یک دوست جدید، یعنی پنجرهیی نو رو به جهان. نور و سرور تقدیم شما! خوش آمدین.❤️
267
این پست مهدیار رو که خوندم ازش دربارهی حرفش پرسیدم. گفتوگو کردیم و خب نکتهی مهمی رو بهم یادآوری کرد.
میدونید در این زمانهی بلبشو که گاهی آدمها چشمشون به دهن بلاگرهای اینستاگرامه تا حتا سبک زندگیشون رو بر اساس صحبتهای این عزیزان پایهریزی کنن و هوش مصنوعی داره بیداد میکنه، «شککردن» مثه یه جفت چشم دیگهست که فرد رو مجهز میکنه به عمیقتر دیدنِ هر چیزی.
هر خبری و هر حرفی که گسترش پیدا میکنه و به گوش ما میرسه، حتماً و الزاماً درست و واقعی نیست. ما این روزها نیاز داریم که بتونیم تحقیق کنیم تا بفهمیم اونچه میشنویم یا میخونیم، درسته یا خیر؛ شایعهست. ما نیاز داریم یاد بگیریم شک کنیم. درست شک کنیم. گاهی اوقات کافیه وقتی داریم حرفی رو میشنویم یا میخونیم، فقط با خودمون بگیم «ممکنه حرفهاش کاملاً درست نباشه.» و بعد خودمون بریم کمی دربارهش پرسوجو کنیم. دربست قبول کردن هر حرفی از هرکسی، نیازمندِ حجم بسیار زیادی از سادهلوحیه. به قول علی میتونیم به یاد بیاریم که کسی مثل سقراط تو کوچه و بازار راه میرفت تا فقط برای آدمها سوال ایجاد کنه؛ به اونها شککردن رو یاد بده. که چهطوری سوال بپرسن و هر پاسخی رو دربست قبول نکنن.
۱۵ تیر ۱۴۰۵
267
Repost from N/a
پستچی زنگ خونه رو زد تا کتابایی که زهرا اینترنتی سفارش داده بود رو تحویل بده. هربار همین آقاههست که بستهها رو برامون میاره. دیگه زبونِ همو فهمیدیم، او زنگ میزنه، ما هم ازش تشکر میکنیم و دکمهی کلیدِ آیفون رو میزنیم و ایشون هم بسته رو میذاره توی راهپله و درو میبنده.
از اونجایی که #طوطو_خانم خیلی به زنگِ آیفون حساسه و هربار کسی زنگو زده معمولا یه مهمون داشتیم، حسابی شلوغش کرده و مدام جیغ جیغ میکنه. زهرا هم داره بهش توضیح میده: «طوطو، مهمون برامون نیومده، پستچی بود... کتابامو آورد و رفت... آروم باش قشنگم... آفرین. آره کسی نبود، دیدی؟» و اینطوریه که طوطو آروم میشه.
267
انسان، تا مادامِ همیشه به تمام کسانی که قلم به دست گرفتهاند و حقایق را بدون هول و هراس مقابل چشمان ما آوردهاند، مدیون است.
روز قلم خجسته باد.
۱۴ تیر ۱۴۰۵
267
شما وقتی میگید «وای حوصلهم سررفته!» معمولاً منظورتون دقیقاً چیه؟
خودم؟
یه خوراکی خوشمزه دلم میخواد.
کارایی که باید انجام میدادم عقب افتاده و تیک نخورده.
دلم میخواد برا خودم یه چیزی بخرم مخصوصاً دفترچه و مدادنوکی.
ذهنم بابت موضوعی بهشدت درگیره و نیاز دارم از کسی راهنمایی بگیرم.
از کسی عصبانیام ولی نمیتونم بهش بگم.
دوست دارم غر بزنم.
چیزی اونطوری که باب میلم بوده پیش نرفته و من دارم کلافه میشم که چرا؟
از گرما کلافه شدم.
کسی که مثلاً دوست ندارم داره پرحرفی میکنه.
فعلاً همینها به ذهنم میرسه! و الان حوصلهم سررفته.😁😅
267
من روم نمیشه وگرنه از بعضی دوستانم میپرسیدم: انصافاً چرا تو کانال این مردکِ احمق هستی؟😅🤦♀ تازه براش کامنت هم میذاری؟😭😂
267
دویدن با ذهن
نوشتن برایم مثل قدمزدن است. وقتی مینویسم انگار در کوچه پسکوچههای ذهنم پیادهروی میکنم. وقتی پیادهروی میکنم، بینِ راه زنگ خانهها که درهاشان بسته و یا نیمهباز است را فشار میدهم! میخواهم همهجا سرک بکشم. ببینم از کدامیکِ خانهها، کسی صدای بودنم را میشنود و در را باز میکند تا مهمان خانهاش شوم. هریک از این خانهها، میشود همان موضوعی که مدتها از مواجهه با آن طفره رفتهام. در این پیادهرویِ مکتوب است که جرأت رویارویی با صاحبِ هر یک از این خانهها را پیدا میکنم. زنگ در را که میزنم فرار نمیکنم. هرچند با دلآشوبه، اما میایستم. اگر کسی در را باز کند، شروع میکنم در آن خانه، قدمزدن. :) خوش میگذرد. گاهی اما صاحبِ آن خانهی متروکه، فرتوت و دژم در میگشاید. و من از هولِ دیدن چهرهیی چنین مرگآلود، دلم هُرّی میریزد. اینجاست که پا به دویدن تند میکنم. و اصلاً در دل گواژهیی نثار آن خانه نیز میکنم! شاید کوبهی بعضی از درها را نباید به صدا درآورد. این نتیجهی پیادهرویهای مکتوب من در این سالهاست. برخی خانههای رو به ویرانی و مدفون زیر آوارِ خاکِ سالیان، خود به بدرودی از حافظه دل خوش کردهاند. نشاید که کوبهیی را به صدا درآوریم که صاحبش اسکلتیست در شمایلِ رنجی تنکاه...
۱۳ تیر ۱۴۰۵
267
میخوانمات
با چنان درنگ و تأنی
که گویی مرا در حروف نام تو
به دار آویختهاند.
[این سطرهای کوتاه رو سال ۱۴۰۰ نوشتم.]
267
دوستان خوبم، خوش آمدین. حتماً خودتون هم میدونید خوشحالم که اینجا میبینمتون و کلی بابت حضورتون ذوقزدهام.🤝
267
علی خودش پروردگار تعامله! بعد من؟ هیچ! از اول سال تا آخر سال همونی بودم که تنها میشینه و ساکته و حرف نمیزنه. حتا تو دانشگاه! :)) حتا الان تو کانالنویسی! :)))
ولی خب خوشحال میشم به قول علی دوستانی که دور نشستن بیان نزدیکتر و با هم بیشتر آشنا بشیم.
267
مدتیه احساس سردرگمی، دست از سرم برنمیداره. مثل قبل نمیتونم ژورنال کنم. مثل قبل نمیتونم کتاب بخونم. ذهنم منسجم نیست. آستانهی تحملم در برابر آدمها، اتفاقها و حرفها پایین اومده. فکر میکنم تغییراتی در خودم به وجود آوردم که چندان باب میلم نیست. دیروز داشتم به علی میگفتم الان که کمی دقیقتر میبینم احساس میکنم من اغلب اوقات داشتم خودم رو به خانوادهم اثبات میکردم. خصوصاً به یکی از اعضای خانوادهام. و حالا که به این موضوع آگاه شدم انگار خستگیِ سالیان، روی دوشم سنگینی میکنه. دوست دارم بیشتر بخوابم. بیدار بودن مرادف با فکر کردن و فکر کردنه. پیوسته فکر کردن به احساساتم. به تجربههام و به عملکردم. و من ازین خسته شدم. گاهی اصلاً نمیدونم دارم چیکار میکنم.
۱۱ تیر ۱۴۰۵
267
شبرنگ در رگهام
صبح خیلی زود از خواب بیدار شدم. و بعدش هرچی سعی کردم خوابم نبرد. وقتی دیدم خوابم نمیبره، تقلای بیهوده نکردم. کتابم رو برداشتم، رفتم تو تراس و به یادکردِ گذشته، تو هوای اول صبحِ تابستون، کتاب خوندم. من شیفتهی ساعتهای ابتداییِ صبحام. اون نورِ شفاف و اون بوی تازگی و سروصدای پرندهها، اون نسیم که انگار مهرورزی میکنه، تمامش برام بروز و ظهورِ نوشدگی و دوبارهشدنه. مدام دوبارهشدن. راستش فکر میکنم انگار کملطفی کردیم که فقط روز اول بهار رو نشانِ نوشدگی و نوروز میدونیم. هر روز نوروز نیست؟ شعاری حرف نمیزنمها. صبح داشتم بهش فکر میکردم. هیچچیزِ صبح شبیهِ شب که خوابیدیم نیست. صبح همهچیز نو شده. دوباره از نو شروع شده. گاهی به قول سیاوش فکر میکنم در رگهام به جای خون، آتیش میدوئه! سر میرم از ذوقِ زندگی. شبرنگِ بهزاد در رگهام میدوئه انگار. :) نمیدونم! صبحهای زود که از خواب بیدار میشم در قلبم توان فتح جهان رو میبینم. جهانِ درون. درونِ جَهانِ جَهانِ رگهام. این اصطلاح جهانِ جَهان پدرم فردوسی رو خیلی دوست دارم. میدونم که دارم توضیح واضحات میدم و لذا جسارتاً: جَهان دوم به معنی جَهندهست. پیوسته در تغییر... جهانی که مدام تغییر میکنه. برا همین صبح که چشم باز میکنیم هیچچیز شبیه شب که چشم بستیم، نیست. در چشمهام ذوقِ زندگی شُرّه میکنه. من از اون آدمهام که چای رو جرعهجرعه، آب رو جرعهجرعه، با طمأنینه مینوشن. از اونها که غذا رو آهسته میخورن که نکنه طعم یه ادویه رو در دهان به کملطفی، کمتر مزه کنن! از اونها که وقتی کتابی رو دوست دارن، روزی فقط یک صفحه میخونن مباد که تموم بشه. از اونها که عاشقی رو با طولانیتر کردنِ هر آغوش، هر بوسه، استوارتر میکنن. هوم! شبرنگ در رگهام به جنون و سرمستی و سبزی میدوئه...
۹ تیر ۱۴۰۵
267
آخرین جایی که حدس میزنید طوطو میتونه بره کجاست؟
بله! رفت نشست داخل تابهیی که توش ماکارونی پخته بودم. و الان کاملاً چرب شده! یعنی به جای زرد نارنجی شده! 😐 حالا میخوایم بشوریماش بیا و ببین که داره چیکاااااار میکنه! 😣 فقط دمش رو تونستم با صابون بشورم:/ بعد تازه الان ناراحت شده رفته نشسته یه گوشه بُغ کرده! بچهپررو😅
#طوطو
267
این pms و خستگیهای عجیبی که تجربه میکنم، هیچوقت برام «عادی» نشده. طوری که گاهی حین ظرف شستن چندبار میآم، یکی دو دقیقه روی مبل دراز میکشم، استراحت میکنم، بعد دوباره بلند میشم بقیهی ظرفها رو میشورم! یا گاهی از شدت اضطراب نمیدونم لازمه چه کارهایی انجام بدم تا کمی بهتر بشم. pms و پریود هیچوقت برام تبدیل به یه امر «عادی» نشدن. شاید لازم باشه بهقدری ازش صحبت کنیم تا کسایی که فکر میکنن حرف زدن از نوسانات هورمونی و خلقی و بسیاری از تجربیات ما در روزهای pms و یا حرف زدن از دردهای شدید پریود، «ادا»ست، کمکم باور کنن که اشتباه میکنن!
#پریود #پیاماس
267
داشتیم با علی میرفتیم بیرون برا خرید، این خانومه دیدمون. گرفت یه ماچ محکم از لپم کرد! :| گفت ببخش منو، اون روز خیلی عصبانی بودم. :)) آره دیگه!
267
نامهیی به خودم
حالا که اینجا ایستادهام؛ کمی دورتر از تشویشهای ویرانکنندهی تو، میتوانم ببینم چه معصومانه به دفاع از دوست داشتنِ خودت، در دوستی با خودت، قامت راست کردهای! حالا که کمی دورتر از نگرانیهای همیشه و هموارهی تو ایستادهام و همچون ایزدِ ایزدان، از بالاتر تو را مینگرم، مانند کودکی در چشمم بروز میکنی. کودکی پریشان و مستأصل چرا که مشقهای آن روز را ننوشته. صفحهی مشقهای تو کجا سفید ماند که تو چنین ترسزده و بیآرام، میدَوی؟ کاش با من دمی به سخن گفتن، بایستی. آرام بگیری در بَرِ من. تو کجای این جهانِ جَهان، مرا پشت سر خود جا گذاشتی، که اکنون من بیتو بر جای ماندهام؟ از کمی بالاتر تو را که نگاه میکنم، دلشوره از تو میچکد. دمی بیاسای مغمومِ ساکتِ کوچکِ من! میتوانم دستهای تو را ببینم که انگشتانت را در هم قفل کردهای و بههم میفشاری.. نشانِ چیست این در همهچیز فاصله گرفتنت؟ کمی آهستهتر برو. میخواهم به تو برسم. چه کسی همچون من تو را دوست خواهد داشت؟ از تو نمیپرسم که خود، همهجوابها را پیش از لحظهی درنگ، میدانی و میخوانی و رقصکنان، سوی آتش میدَوی. رقص تو را در آتش میبینم جگرگوشهی من! دوست داشتنت بهای زیستنِ من است، تو خودِ منی! نه فقط در آینهی چشمانِ من. تمامِ سکونهای دلم تقدیم سرشاریِ قلبِ تو باد، که سرسبزیات هردم بیشتر و بیشتر، آرزوی من است.
۷ تیر ۱۴۰۵
267
یکی از نشانههای خوشبختی:
در زندگیتون کسی رو دارید که تقریباً هر روز به شما یادآوری میکنه چهقدر ارزشمندید. 🙂↔️
#دریافتها
