uk
Feedback
نیست‌همتا

نیست‌همتا

Відкрити в Telegram

در تاریخِ بیهقی، «نیست‌همتا» به معنای بی‌همتا‌ست. این‌جا، گاهی از پشتِ پنجره‌ی ادبیات به بودن نگاه می‌کنیم.

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
267
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
Немає даних30 днів
Архів дописів
من معمولاً؛ اغلب شب‌ها، پیش از خواب نیم‌ساعت کتاب می‌خونم. (جدای از همه‌ی اون‌چه در طول روز می‌خونم🤭😁) و صبح‌ها هم وقتی از خواب بیدار می‌شم بدون این‌که سراغ گوشی برم اول از همه ۱۰ دقیقه یا یک‌ربع همون کتابی که شب قبل دستم بوده رو می‌خونم بعد همه‌چیز شروع می‌شه برام. این به من کمک می‌کنه تمرکزم رو برای طول روز تا حد قابل‌قبولی خودم مشخص بکنم. ۲۷ بهمن ۱۴۰۴

دوستان خوبم، خیلی خوش آمدین. خوشحالم که این‌جا می‌بینم‌تون.☺️

دیشب خواب می‌دیدم اعضای کانالم شده ۵۸ نفر! مگه این‌که تُو خواب ببینم این عدد ۳۷ یه تکونی خورده! والا! 😄

جالب بود که داشتیم درباره‌ی شاهنامه با هم صحبت می‌کردیم. درباره‌ی شخصیت ایرج، اسفندیار، سیاوش و.. :) و البته درباره‌ی ادبیات، تاریخ و فلسفه :) ۲۵ بهمن ۱۴۰۴

امروز یکی از بهترین جلساتی بود که با روان‌پزشکم داشتم. کم مونده بود آخرش بغلش کنم. :) ۲۵ بهمن ۱۴۰۴

کلماتم در این پست، تاریکن. در مازهای تاریک درونم قدم زدم و نوشتم. شما حق دارید که نخونید. ماهیّت حکومتی که بر ما حکمرانی می‌کنه، سال‌هاست که بر امثال من آشکار شده. اما من به‌شخصه، هیچ‌وقت تا این اندازه احساس «گرفتار شدن» یا «گروگان گرفته‌شدن» نداشتم. همیشه می‌دونستم چه تفاوت‌هایی داریم با بسیاری از کشورهای توسعه‌یافته که مردمش زندگی‌های معمولی و انسانی دارن (چه حسرتی‌ست بر دل ما این «زندگی انسانی»)، اما این‌روزها واقعاً دارم خفه می‌شم. انگار یکی دستش رو گذاشته روی گلوم و داره با تمام توانش فشار می‌ده. کافیه فقط کمی فکر کنم، مقایسه‌ها هجوم می‌آرن به ذهنم و من دفن می‌شم زیر این حجم از عقب‌رفتگی و از دست دادن. به این فکر می‌کنم که فقط یک بار فرصت زیستن دارم و سال‌های طلایی عمرم داره در چه شرایطی می‌گذره. غیرقابل‌بازگشتن این روزها و سال‌ها... این واقعیت آزارم می‌ده. مثل استخونِ تُو گلو. روزهایی از عمرم که نمی‌فهمم چه‌طور شد ۴۰ روز از بس که مثل برق‌وباد گذشت، از طرفی به‌قدری کُند و سنگین گذشته که انگار یک سال یه وزنه‌ی صد کیلویی به قلبم و شونه‌هام وصل بوده و من در تمام روزها با خودم حملش کردم. روزهایی که تمام دغدغه‌م شده حفظ حد نرمالی از طمأنینه و سکونِ درونی برای گذروندن روزها؛ نزول دغدغه‌ها به سطح بقا. نگرانم برای بچه‌های اطرافیانم که این‌روزها چیزهایی رو فهمیدن که اگر در یک شرایط معمولی و انسانی رشد می‌کردن، اصلاً لزومی نداشت این مسائل رو فهم و درک کنن.. چه برسه که بابت این فضای مشمئزکننده، احساس افسردگی و یأس کنن. شاید لازمه آدم مدتی از همه‌چیز فاصله بگیره. از همه‌چیز به قدر کافی. ۲۴ بهمن ۱۴۰۴

۷ سال پیش، درست مثلِ فردا ۲۴ بهمن، من و علی برای اولین بار هم‌دیگه رو دیدیم.☺️ آخی! هنوزم که هنوزه یادم می‌آد تُو دلم قیلی‌ویلی می‌ره!!😌😄 البته قبلش یه ۳۰-۴۰ روزی رو با هم تُو تلگرام حرف زده بودیم. آشنایی ما از وبلاگ علی و اصلاً با بحث معرفی کتاب شروع شد. تک‌تک دقیقه‌های اون روز رو یادمه. خیلی خوب یادمه که همون اول که دیدم‌اش، قلبم روشن شد. رفتیم دنیای کتاب و بعدش هم کافه کتاب. بعد از اون کلی پیاده‌‌روی کردیم و حرف زدیم. یادمه وقتی داشتیم غذامون رو می‌خوردیم با خودم گفتم چه بااشتها به ساندویچش گاز می‌زنه! هنوزم البته این ویژگی علی خیلی خوبه چون من اگر سیر سیر هم باشما وقتی علی غذا می‌خوره گرسنه‌م می‌شه! (کلاً از این‌که با مردی ازدواج کنم که نسبت به غذا بهانه‌گیر باشه، بیزار بودم.) اون روز وقتی سوار ماشین شدم که برگردم خونه و خداحافظی کردیم.. تا ماشین حرکت کرد پیام داد که: «دوستت دارم.» راستش ازدواج با علی یکی از بهترین و درست‌ترین انتخاب‌های زندگی‌‌امه که بابتش به خودم می‌بالم. #سالروز_اولین_ملاقات #من‌وعلی

می‌دونستین فردوسی تُو شاهنامه وقتی می‌خواسته بگه فلانی رفت سرویس بهداشتی چی می‌گفته؟ «شایسته‌کاری» مثلاً این‌جا: به شایسته‌کاری برون رفت زَند گَوی دید بَرسانِ سروی بلند زَند یا زنده‌رزم پهلوان تورانیه. :) #شاهنامه‌ی_فردوسی

من شاهنامه‌ رو با پادکست امیر خادم؛ فردوسی‌خوانی، می‌خونم. وقتی شروع کردم همون قسمت اول آقای خادم گفت که ۲۰ قسمت نخست ضبط مجدده. این ۲۰ قسمت به‌قدری دلنشینه که حد نداره. امیر خادم مثل یک قصه‌گوی کاربلد شاهنامه رو می‌خونه؛ رعایت لحن و ارتفاع صدا در موقعیت‌های مختلف، آهستگی و رسایی در ادای واژه‌ها و خوندن تمام ابیات حتا اون‌هایی که در [ ] هم قرار دارن، باعث شد این ۲۰ قسمت به شکل قابل‌ملاحظه‌یی متفاوت باشه. حالا که رسیدم به قسمت‌های بعدی لحن امیر خادم به نظرم کمی خام می‌آد؛ باعجله می‌خونه و انگار به من شنونده القا می‌کنه که وقت ندارم و دارم تندتند می‌خونم که زودتر تموم شه، ابیات رو چندتاچندتا جا می‌ندازه که مثلاً زمان رو مدیریت کنه و فقط ابیات از نظر خودش مهم‌تر رو می‌خونه (با این توضیح که به روند کلی داستان آسیبی وارد نشه. یعنی منِ مخاطب وقتی همین بیت‌ها رو بشنوم به‌راحتی متوجهِ سِیر داستان بشم.) و کم‌تر توضیح می‌ده. خواستم تجربه‌ی خودم رو با شما به اشتراک بذارم. البته با وجود این‌ها من همچنان خوانش شاهنامه رو با همین پادکست دنبال می‌کنم. #شاهنامه‌ی_فردوسی

مائده وسوسه شد و کانال زد!

آره والا، الان که دقیق‌تر دارم فکر می‌کنم می‌بینم به قول تو «آدم دوست داره بره یه‌ جایی که فقط جغد هوهو کنه.» ۲۲ بهمن ۱۴۰۴

علی هم کانال ساخت 🥳🥳💃 @HollyNevis

به نوعی فرسایش روانی دچار شدم و واقعاً خسته‌ام. ممکنه این احساس خیلی از ماها باشه، اما موضوع اینه که هریک از ما این خستگی رو خودش به‌تنهایی در بدن خودش داره تجربه می‌کنه. و من از تجربه‌ی احساس خستگی، احساس خستگی می‌کنم. ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ (بوی گل و سوسن و یاسمن؟! خیر بزرگوار، بوی عنبرنساراست.)

چه‌قدر دلم می‌خواد آدم‌ها به درجه‌یی از خردمندی برسن که بتونن بفهمن نیاز نیست در هر شرایطی به دیگران بگن چه‌کار کنن، چه‌کار نکنن. کاش بعضی از دوستان عزیزمون این «عادی‌سازی» رو چند روزی بذارن زمین. من قول می‌دم آسمون به زمین نیاد. تکون می‌خوری، یه نفر پیدا می‌شه یه جایی بگه: داری عادی‌سازی می‌کنی! نفس بکشی می‌گن داری عادی‌سازی می‌کنی! سینه‌خیز خودت رو برگردونی به روتینت یکی یه جا عادی‌سازی رو برمی‌داره می‌زنه فرقِ سرت. یا من سوادم نم کشیده یا دیگه نمی‌تونم آدم‌ها رو بفهمم. بسه دیگه. کافیه. اگر فکر می‌کنید دیدن یه سریال طنز، خندیدن، دورهمی، کافه، فروش آنلاین رو از سر گرفتن، ورزش، خرید لباس و کیف و کفش جدید، حرف زدن از عید نوروز، شوخی‌کردن با بقیه، سکوت، استوری گذاشتن از روزمره و... به معنای عادی‌سازیه، من به شما پیشنهاد می‌دم درباره‌‌ی معنا و مفهوم واژه‌ی «عادی» بیش‌تر فکر کنید و اگر نیاز داشتید حتا مطالعه هم داشته باشید. شاید حتا نیاز به فکر و مطالعه هم نباشه، کافیه به اطراف‌تون با دقت بیش‌تری نگاه کنید. چیزی عادی نیست. هرچی هست شکل‌های مختلف تلاشه. تلاش برای سرپا موندن. برای پیداکردن معنای بودن از زیر آوار. ۲۱ بهمن ۱۴۰۴

در راستای این پست رفتم کیک کدوحلوایی درست کردم که عصر با چای بخوریم! 🤭😐🤦‍♀😂

انقدر از صبح عصبانی‌ام که دوست دارم فقط جیغ بزنم.🤯🤬

ما الان سه ساله که تُو این خونه ساکنیم. انصافاً، از بسیاری جهات صاحبخونه‌ی خوبی داریم. اما مشکل اصلی ما نبود پارکینگه. و ما از همون اواخرِ سالِ اول مطمئن شدیم که این موضوع داره برامون دردسرساز می‌شه. چون اغلب صبح‌ها وقتی علی می‌خواست موتور رو روشن کنه و بره بیرون متوجه می‌شد که یکی موتور رو دست‌کاری کرده! این موضوع چند بار تکرار شد، که ما برای قولنامه‌ی سال دوم با صاحبخونه مطرح کردیم و گفتیم ما با نبود پارکینگ و این مزاحمت‌هایی که داره ایجاد می‌شه دیگه نمی‌تونیم این‌جا بمونیم. گفتن اگر مشکل فقط همینه که موتور رو بیارین شبا بذارین داخل حیاط پایین. ما هم دیدیم پیشنهاد خوبیه و قطعاً بهتر از اثاث‌کشی و جابه‌جایی و سروکله‌زدن با یه صاحبخونه‌ی جدیده! و این رو هم بگم که صاحبخونه‌مون هر دو نفرشون شاغلن. ما چند ماهی کارمون شده بود این‌که شب‌ها موتور رو بذاریم داخل حیاط‌شون و صبحِ زود پیش از این‌که برن سر کار بریم موتور رو بیاریم بیرون. (خودشون مشخص کرده بودن که پیش از رفتن ما بیاین ببرین موتو رو!!) بعد از مدتی چندبار پیش اومد که علی صبح زود نتونست بره پایین و موتور رو بیاره بیرون و موتور ما تا عصر و غروب می‌موند داخل حیاط پایین... یادمه یک بار کار ضروری داشتیم و موتور نبود! چون کسی خونه‌شون نبود تا ما بتونیم موتور رو دربیاریم! بنا بر این توصیفات علی تصمیم گرفت که دیگه موتور رو بذاره همون تُو کوچه بمونه!! اما ۳-۴ تا قفل به‌ش بزنه و یه کاور ضخیم هم براش سفارش داد. دیگه کلاً این ۷-۸ ماه اخیر ما موتور رو داخل نمی‌ذاشتیم و صاحبخونه هم حتا ازمون سوال نکرد که چرا دیگه موتور رو می‌ذارین تُو کوچه و...! اساساً به روی خودشون نیاوردن!!! حالا امشب یه‌سری خرید داشتیم گفتیم بریم پیاده‌روی و خریدا رو هم انجام بدیم. موقع برگشت دیدیم کاور موتور روش نیست!!! دزدیده بودن!! 😫 و جالب‌تر اینه که خانومِ صاحبخونه‌مون می‌گه آره من صبح ساعت ۷ که داشتم می‌رفتم سر کار دیدم کاورتون نیست!! خب زنِ مؤمن یه کلمه بیا بگوووو! از شانس ما امروز اصلاً تا همین وقتِ شب بیرون کاری نداشتیم که خودمون هم بریم ببینیم کاورش نیست! جالب اینه که همسایه‌ی دیگه هم می‌گه آره منم تعجب کردم چرا موتورو بی‌کاور گذاشتی!!!! همه‌شون می‌دونن این موتور برا ماست، کاور داره، همه هم دیدن که الان از صبح کاورش نیست، اما یه نفر نیومده بگه... واقعاً انتظارم بی‌جاست؟ خواهرم می‌گه انتظارت بی‌جاست!😭😅 دست‌کم اگر صاحبخونه می‌گفت، ما از همون موقع یه فکری می‌کردیم... اگر ما همین شب هم بیرون نمی‌رفتیم خبردار نمی‌شدیم که موتور همین‌طوری بدون کاور وسط کوچه رهاست! قیمت کاور هم کم نیست... کاش از کنارِ یه‌سری چیزا که ظاهراً ساده‌ست این‌قدر راحت رد نشیم واقعاً..! +چه‌قدر طولانی شد! ۲۰ بهمن ۱۴۰۴

تنها کاری که هرچند به سختی خودم را مجبور می‌کنم انجامش دهم، نوشتن از این‌روزها برای فرزندم اهوراست
شاید به نظر ساده برسه. اما این روایت‌گری برای نسلی که در پی خواهد آمد، کاری‌ست بزرگ و شگفت. غبطه‌برانگیزه. کاش درد قلب و دستِ چپ‌تون خوب بشه تا بتونید با آسودگی خاطر بیش‌تر برای اهورا این روزها رو روایت کنید. ۲۰ بهمن ۱۴۰۴

اگر بنویسم سالگرد جنایتِ ۱۸ و ۱۹ دی، بی‌راه نیست. ظاهراً سی روز گذشته. اما اون‌چه در جان و بر روان و زندگی ما گذشته حکایتِ سال‌هاست. و متأسفانه هنوز بسیاری از ابعاد این فاجعه‌ی بشری، ناپیداست. ۱۸ بهمن ۱۴۰۴

طوطو هم این روزا می‌ره زیر مبل قایم می‌شه🥺😁 #طوطو
طوطو هم این روزا می‌ره زیر مبل قایم می‌شه🥺😁 #طوطو