شایان آبروشن | شاعر
Відкрити в Telegram
سر به خیابان و گذرها زدم... پوچ سر از فکر تو هرجا نشد :) «نوشته ها و اشعار شایان آبروشن» 📚 دستی که مویت را نبافت حرفی سخنی و تهیه کتاب: @Shayan_abroshan اینستاگرام: https://www.instagram.com/shayanabroshan?igsh=MWM5dnN6N2VpaTYzaQ==
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
507
Підписники
Немає даних24 години
+357 днів
+9430 днів
Архів дописів
Repost from -مـجـنونتـرین بـید🎒-
درختیام که بر آن حک شدهست نامِ کسی
غمت مباد! که یاد تو با من است هنوز... :)
#فاضل
دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که بازبینم دیدار آشنا را
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل
هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا
ای صاحب کرامت شکرانه سلامت
روزی تفقدی کن درویش بینوا را
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند
گر تو نمیپسندی تغییر کن قضا را
آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند
اشهی لنا و احلی من قبله العذارا
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی
کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
آیینه سکندر جام می است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
خوبان (ترکان) پارسی گو بخشندگان عمرند
ساقی بده بشارت رندان پارسا را
حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود
ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را
#حافظ
تعارفی که نداریم، خسته از خویشم
فقط به جبرِ زمانهست ادامه دادنها
#علیاصغر_نظارت
روزه داری که به افطار خود ایمان دارد
از کجا درک کند حال فقیران ضعیف؟!
#ناشناس
قاصدکهای پریشان را که با خود باد برد
با خودم گفتم مرا هم میتوان از یاد برد
#فاضل_نظری
همه ارام گرفتند و شب از نیمه گذشت
آنچه در خواب نرفت ، چشم من و یادِ تو بود
#ناشناس
گر به عشقت پیله کردم لطف کن از من نرنج
ظاهرا آدم ولیکن باطناً پروانه ام
#احمد_جم
شعر گفتم که ز دل بردارم
بارِ سنگین غمِ عشقش را
شعرْ خود جلوهای از رویش شد
با که گویم ستمِ عشقش را
#فروغ
مگر در این شبِ دیرانتظار ِ عاشق کُش
به وعده های وصــــال ِ تو زنده دارندَم
#هوشنگ_ابتهاج
چشم رضا و مرحمت بر همه باز میکنی
چون که به بخت ما رسد اینهمه ناز میکنی
#سعدی
تو حق داری... اگه رفتی اگه حرفامو یادت نیست
ولی من اینکه گفتی عاشقم هستی رو یادم هست
میخواهمت اما پناهت دیگریست
در آسمان عشق ماهت دیگریست
چشمان خود بستی و من فهمیده ام
محبوب چشمان سیاهت دیگریست
از صبر هایم کاسه ای میساختم
همراه دلسردی و آهت دیگیرست
از چشم تو هر شب نوشتم صد غزل
در خلوت هر شامگاهت دیگریست
سربازی ام بی هیچ در پیکار عشق
فرمانده ی قلب سپاهت دیگریست
من فرصتی دیگر ندارم بعد از این
مهمان گرمای نگاهت دیگریست
تنها و گریان میروم لطفا نیا
خاکیست اینجا... گرچه راهت، دیگریست
#شایان_آبروشن
