مـآرســـی، شـبحِ اُپـِـرا ؛
Відкрити в Telegram
“ داستانِ واقـعی از آنجایی شروع شـد که فهمیدم ؛ داروهآیم دیگــر اثری بر من وافکارِ ترسناکم ندارند ، تو بگـو بـِہـشت واقِـعی کجاسـت ؟
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
1 514
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
Немає даних30 днів
Триває завантаження даних...
Схожі канали
Немає даних
Виникли проблеми? Будь ласка, оновіть сторінку або зверніться до нашого support-менеджера.
Хмара тегів
Немає даних
Виникли проблеми? Будь ласка, оновіть сторінку або зверніться до нашого support-менеджера.
Вхідні та вихідні згадування
---
---
---
---
---
---
Залучення підписників
Немає даних
Виникли проблеми? Будь ласка, оновіть сторінку або зверніться до нашого support-менеджера.
Дописи каналу
| 2 | بیاید کمي صحبت کنیم . | 16 |
| 3 | بیدارید آچا ها ؟ | 17 |
| 4 | از من به شما ها نصیحت به حرف بابابرفی گوش ندید . | 1 |
| 5 | در سپیدهدمی بارانی در فرانسه، آن هنگام که پاریس هنوز در خوابِ نیمهتمام خویش فرورفته بود و قطرات باران، آرام و بیوقفه، بر شیشههای سرد پنجره میلغزیدند، میان جمع مینشستم؛ اما گویی هیچ صدایی از جهان به من نمیرسید. خندهها در دوردست محو میشدند و واژهها، پیش از آنکه معنایی بیابند، پشت پردهای نامرئی میان من و زندگی گم میشدند.
دستهایم به حرکت درمیآمدند، لبهایم سخن میگفتند و چهرهام، همچون بازیگری خسته بر صحنهای فراموششده، نقشِ بودن را ایفا میکرد؛ اما در ژرفای وجودم، چیزی از من باقی نمانده بود. گویی سالها پیش، روح خویش را در اتاقی قدیمی جا گذاشته بودم و از آن پس، تنها تصویری بودم که به اشتباه در میان زندگان قدم میزد.
همچون عکسی کهنه بر دیواری خاموش؛ با لبخندی منجمد بر لب و چشمانی که دیگر توانِ روایت هیچ خاطرهای را نداشتند.
تو میدانی، مگر نه؟ بعضی لحظهها هرگز نمیمیرند؛ تنها از دسترس ما بیرون میروند. همچون تصویری که سالها بر دیوار مانده است؛ میدانی روزگاری حقیقت داشته، میدانی روزی دستی آن را لمس کرده و نگاهی در آن به دنبال آینده گشته است، اما اکنون جز تکهای کاغذ، چیزی از آن باقی نمانده. نمیتوانی به درونش بازگردی، نمیتوانی دستی به سوی گذشته دراز کنی و آنچه را از دست رفته، دوباره به آغوش بکشی. تنها میتوانی بایستی و تماشایش کنی؛ با این آگاهی تلخ که زمان، بیآنکه از تو اجازه بگیرد، همهچیز را به خاطره بدل کرده است.
شاید اگر کسی به آن تصویر بنگرد، گمان کند جهانِ درونش روزگاری سرشار از رنگ بوده است؛ آبیِ آسمان، سرخیِ لبها، طلاییِ نور صبح و سبزیِ باغهایی که دیگر وجود ندارند. اما من بهتر از هر کسی میدانم که حتی رنگها نیز گاهی تنها یادگارِ جهانیاند که دیگر نمیتوان در آن زندگی کرد.
و اکنون، هر نگاه برایم ردپاییست بر سنگفرش خیابانهای خیس؛ ردپاهایی که به من تعلق ندارند، حتی اگر روزگاری از کنارشان گذشته باشم. آدمها میآیند، میروند، زیر چترهای سیاهشان از خیابان عبور میکنند و در کافههای کوچک پاریس، پشت پنجرههای بخارگرفته، از زندگی سخن میگویند. جهان همچنان به گردش خویش ادامه میدهد؛ گویی نبودنِ من، کوچکترین خللی در نظم باشکوه آن پدید نیاورده است.
و من، در میان آنهمه زندگی، همچنان در قاب خاکستری خویش محبوسم؛ بیحرکت، بیصدا و دور از هر آنچه روزگاری مرا به این جهان پیوند میداد.
بااینهمه، تو هنوز آنجایی.
حتی اکنون که حضورت چیزی جز خاطرهای دور نیست، حتی هنگامی که نامت را به زبان نمیآورم و وانمود میکنم که زمان، سرانجام مرا از اندوه تو رهانیده است. تو همچون گرمایی پنهان از شیشههای سرد قابم عبور میکنی؛ آرام، بیاجازه و بیآنکه چیزی از جهان بخواهی. میآیی و در آن خاکستریِ بیپایان، چیزی را بیدار میکنی که گمان میکردم مدتهاست به خواب ابدی فرورفته است.
گاه، در روشنایی کمرنگ صبح، هنگامی که باران بر بامهای قدیمی میبارد و ناقوس کلیسایی دوردست سکوت خیابان را میشکند، با خود میاندیشم که شاید تمام این سالها، نه در میان آدمها، که در انتظار تو زندگی کردهام؛ در انتظار بازگشت کسی که شاید هرگز راه خانه را به خاطر نیاورد.
و چه اندوه غریبیست که آدمی بتواند در میان صدها نفر تنها بماند، اما با یاد یک نفر، تمام جهان را در خویش جای دهد.
تو نیستی، و بااینحال، همهجا هستی.
در بخار نشسته بر شیشهها، در انعکاس چراغهای لرزان بر سنگفرش خیابان، در بوی خاک بارانخورده و در سپیدهدمی که بیاعتنا از پشت پردههای سنگین اتاق سر برمیآورد. تو در هیچکجا نیستی، اما هیچچیز نیز از حضور تو خالی نیست.
شاید این است نفرینِ دوست داشتن؛ آنکه جهان پس از رفتنِ کسی همچنان زیبا بماند، باران همچنان ببارد، صبح همچنان از راه برسد و آدمها همچنان بخندند، اما تو دیگر نتوانی هیچیک از این زیباییها را بیآنکه جای خالی او را به یاد آوری، باور کنی.
و من، در این سپیدهدمِ خاکستریِ فرانسه، پشت پنجرهای که باران آن را به هزاران خاطره شکسته است، همچنان به جهان مینگرم؛ جهانی که روزگاری گمان میکردم رنگهایش از آنِ مناند.
اکنون میدانم که شاید تمام آن رنگها، تنها بازتاب نگاه تو بودهاند.
و حالا که رفتهای، من ماندهام و قابی کهنه، لبخندی از یادرفته و سکوتی که هیچ صدایی توانِ شکستن آن را ندارد.
در این جهانِ سرد و بارانزده، شاید تنها یک چیز هنوز حقیقت داشته باشد یاد تو.
و من، میان آدمها، در قلب شهری که هر صبح از نو بیدار میشود، با حضور غایب تو زندگی میکنم؛ درست مانند عکسی خاکستری بر دیواری قدیمی، که هیچکس نمیداند روزگاری چه اندازه زنده بوده است.
باران میبارد، سپیده میدمد و زمان میگذرد.
اما من هنوز در همان لحظه ماندهام؛
در همان قاب،
در همان سکوت،
و در همان روزی که تو بودی. | 1 |
| 6 | Немає тексту... | 1 |
| 7 | Немає тексту... | 1 |
| 8 | Немає тексту... | 1 |
| 9 | دوست داشتید فور کنید 🌱 | 1 |
| 10 | آچا ها ، یه کلمه بگید بنویسم . | 1 |
| 11 | حوصله چیدن ندارن پس ساده انجام میدیم . | 1 |
| 12 | هیش . | 1 |
| 13 | شاید کلوزد اینبار☝🏻💔 | 1 |
| 14 | برید کنارش | 1 |
| 15 | میشه بشیم 125؟؟
یه 🫐دیگه بیاد؟؟ | 1 |
| 16 | برید کنارش . | 1 |
| 17 | پس دوست ندارید؟ مشکلی نیست آچا ها . | 1 |
| 18 | دوست دارید چالش کوتاه بزارم براتون بنویسم؟ | 1 |
| 19 | شیرین زبون | 1 |
| 20 | Немає тексту... | 37 |
