"دخترِ شعر"
Відкрити в Telegram
اینجا، مأمنِ واژههاییست که از سکوت زاده میشوند. شعرها، نوشتهها، و ردّ روحِ من بر کاغذ. تخلّص: ارغوان «من از تبارِ شعرم...» 🖇📚✒️
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
482
Підписники
-224 години
+347 днів
+15630 днів
Архів дописів
478
Repost from از دلِ دکتر علی
عزیزِ خیالیِ من...
امشب برای اولین بار دلم نمیخواهد برایت از دلتنگی بنویسم. خستهام از اینکه هر شب تو را در ذهنم زنده کنم و صبح، دوباره نبودنت را به یاد بیاورم.
میخواهم امشب از زندگیای بنویسم که هیچوقت نداشتیم.
از صبحهایی که قرار بود با صدای تو شروع شوند... از شبهایی که قرار بود آخرشان، دستت را بگیرم و بگویم: بخواب، من اینجام.
از قهرهای کوچکی که قرار بود زود تمام شوند، از عکسهایی که قرار بود دوتایی بگیریم، از سفرهایی که هیچوقت نرفتیم، و از خانهای که هنوز در ذهن من، بوی عطر تو را میدهد.
گاهی آنقدر واقعی در خیالم زندگی میکنی که فراموش میکنم تنهایم.
برای همین وقتی شب میشود و سکوت خانه زیاد میشود، ناخودآگاه سمت تو برمیگردم... بعد فقط یک بالش خالی میبینم.
همینجا بود که فهمیدم بعضی نبودنها، از رفتن هم دردناکترند.
کسی که رفته، حداقل یک روزی کنار تو بوده؛ اما تو... تو حتی یک روز هم نبودی، و من با این حال، تمام عمرم را برای نبودنت عزاداری کردم.
امشب تصمیم گرفتم دیگر منتظرت نمانم.
فقط نمیدانم چطور باید از کسی خداحافظی کنم که هیچوقت نیامد.
پس نامه را همینجا تمام میکنم.
چراغ را خاموش میکنم، کنار همان جای خالی دراز میکشم و برای آخرین بار تصور میکنم سرت روی شانهام است.
شاید فردا که بیدار شدم، دیگر دوستت نداشته باشم.
و اگر نداشتم... بدان که یک نفر، یک شب، در گوشهای از این دنیا، تو را بیشتر از تمام آدمهای واقعیِ زندگیاش دوست داشت ..
حتی اگر تو فقط یک رؤیای طولانی بودی ..
علی_ماسپیمهر
478
آدم ذره ذره بیحوصله میشه؛ اول دیگه فیلم ندیدم بعد کتاب نخوندم بعدش دیگه کمتر بیرون رفتم و الان کمتر حوصله ارتباطاتت جدید رو دارم.
478
میگفت یه افسانه هست که میگه :🫂💞(شاید عشق همون حسیه که قلب هاتونو باهم عوض میکنید، بیقرار میشید و برای همینه که بدون هم حس بدی دارید، چون بدن میخواد که قلب اصلیش کنارش باشه به نظرم این قشنگ ترین تعریف عشقه!)
478
Repost from N/a
https://t.me/Peom_Girl
نوشتهای «دخترِ شعر»، و من به این فکر کردم که شاید اشعار تنها احساس خلق نمیکنند! شاید شوق و شورِ عشق را در دلِ کسی بیندازند و از آن حسِ رنگین، خانوادهای عارفانه و عاشقانه بسازند؛ خانوادهای که دخترش تو باشی و با شعرهای حافظ و دیگر شاعران زندگی کنی! خانوادهای که در آن، شعر نه فقط روی کاغذ، که در میانِ نفسها و نگاهها جریان داشته باشد؛ با بوسهای که از لمسِ یک شعر، حکم میشود بر تنِ خانواده. چه رویابافیِ زیبایی!
