٭𝓇𝒆𝒌𐑌𝓲𝑒𐑇٭
Відкрити в Telegram
474
Підписники
+124 години
+287 днів
+3030 днів
Архів дописів
475
آنقدر دود از گلویم پایین رفته که دیگر صدای خودم را هم نمیشناسم.
صدا گرفته، نفسها کوتاه شده و هر بار که سینهام درد میگیرد، انگار بدنم دارد چیزی را یادآوری میکند که مدتهاست نخواستهام بشنوم.
سیگارها یکییکی تمام شدند، اما چیزی از من کم نشد؛ انگار هر نخ فقط دود نبود، بخشی از خستگی بود که میسوخت و به هوا میرفت.
حالا ماندهام و اتاقی پر از بوی دود، صدایی که دیگر مثل قبل نیست و سینهای که با هر نفس، سنگینی شبهای گذشته را به یادم میآورد.
چه مضحک است آدم گاهی برای آرام کردن خودش، چیزی را انتخاب کند که بیشتر خستهاش میکند.
من سیگار نکشیدم که آرام شوم؛
کشیدم چون بلد نبودم با این همه آشفتگی چه کنم.
و حالا بین این همه دود، چیزی که بیشتر از همه خفهام میکند، خودِ دود نیست؛
چیزهاییست که هیچوقت نتوانستم به زبان بیاورم.
475
آدمیزاد بوی نجاست میدهد.
نه آن نجاستی که با آب شسته شود و با صابون از تن برود؛ نه. چیزی عمیقتر از این حرفهاست. بویی که از پوست نمیآید، از روح بلند میشود؛ از جایی که سالهاست در آن دروغ پوسیده، حرص ریشه دوانده، حسادت تهنشین شده و تظاهر، مثل خزه، روی تمام حقیقت را پوشانده است.
آدمیزاد بوی نجاست میدهد، وقتی لبخند میزند و در دلش آرزوی زمین خوردنت را دارد. وقتی دستت را میفشارد و همان دستی را که به گرمی گرفته، پشت سرت به سنگ تبدیل میکند. وقتی از شرافت حرف میزند، اما به اولین منفعت که میرسد، تمام مقدساتش را حراج میکند.
چه موجود غریبی است آدمیزاد؛
برای دیگران نسخهی اخلاق میپیچد و خودش از بیماری همان نسخه میمیرد.
از صداقت میگوید و دروغ را چنان ماهرانه زندگی میکند که گاهی خودش هم نمیفهمد کجای حقیقت ایستاده.
از محبت حرف میزند، اما محبتش تا جایی دوام دارد که چیزی برای گرفتن باقی مانده باشد.
من از این تناقض خستهام.
از آدمهایی که پاکی را در کلماتشان نگه داشتهاند و کثافت را در رفتارشان. از نگاههایی که مهربانی را بازی میکنند. از آغوشهایی که پشتشان هزار حساب و کتاب پنهان شده. از رفاقتهایی که تا وقتی منفعتی در میان باشد اسمشان رفاقت است و بعد از آن، ناگهان تبدیل میشوند به خاطرهای که هیچکس مسئول شکستن آن نیست.
آدمیزاد بوی نجاست میدهد؛
وقتی برای اثبات بزرگی خودش، دیگری را کوچک میکند.
وقتی برای پوشاندن زشتی خودش، زشتی دیگری را فریاد میزند.
وقتی از سقوط کسی خوشحال میشود، فقط چون خودش هنوز ایستاده است.
وقتی حقیقت را نه به خاطر دروغ بودنش، بلکه فقط به خاطر اینکه به نفعش نیست، انکار میکند.
و چه تلخ است فهمیدن اینکه خیلی از چیزهایی که روزی اسمشان را «اعتماد» گذاشته بودی، فقط سادگی خودت بوده.
خیلی از آدمهایی که «عزیز» صدایشان میکردی، فقط در زمانی عزیز بودند که هنوز چهرهی واقعیشان را ندیده بودی.
هرچه بیشتر آدمها را میشناسم، کمتر از تنهایی میترسم.
تنهایی دستکم تظاهر نمیکند.
سکوت خیانت نمیکند.
دیوار وعده نمیدهد.
شب خودش را مهربان جا نمیزند تا صبح از پشت سرت خنجر بزند.
شاید برای همین است که گاهی از میان تمام شلوغی جهان، خلوت را انتخاب میکنم. نه چون از زندگی بریدهام؛ چون از نمایش خستهام. از این تئاتر بیپایانی که هرکس نقشی برای خودش ساخته و بعد آنقدر بازیاش کرده که یادش رفته زیر این همه نقاب، اصلاً چه کسی بوده است.
آدمیزاد بوی نجاست میدهد؛
بوی خیانتهای کوچک،
دروغهای مصلحتی،
لبخندهای دروغین،
محبتهای مشروط،
قضاوتهای بیرحمانه
و قلبهایی که مدتهاست چیزی جز منفعت نمیشناسند.
و شاید تلخترین قسمت ماجرا این باشد که هیچکس خودش را از این بوی تعفن مستثنا نمیداند؛ چون هرکس دیگری را کثیفتر از خودش میبیند.
من فقط میدانم از بعضی آدمها که فاصله میگیرم، هوا قابلتنفستر میشود.
شاید چون آدمیزاد بوی نجاست میدهد؛
و بعضی فاصلهها،
در حقیقت،
فاصله گرفتن از همین بوست.
475
آدمیزاد بوی نجاست میدهد.
نه آن نجاستی که با آب شسته شود و با صابون از تن برود؛ نه. چیزی عمیقتر از این حرفهاست. بویی که از پوست نمیآید، از روح بلند میشود؛ از جایی که سالهاست در آن دروغ پوسیده، حرص ریشه دوانده، حسادت تهنشین شده و تظاهر، مثل خزه، روی تمام حقیقت را پوشانده است.
آدمیزاد بوی نجاست میدهد، وقتی لبخند میزند و در دلش آرزوی زمین خوردنت را دارد. وقتی دستت را میفشارد و همان دستی را که به گرمی گرفته، پشت سرت به سنگ تبدیل میکند. وقتی از شرافت حرف میزند، اما به اولین منفعت که میرسد، تمام مقدساتش را حراج میکند.
چه موجود غریبی است آدمیزاد؛
برای دیگران نسخهی اخلاق میپیچد و خودش از بیماری همان نسخه میمیرد.
از صداقت میگوید و دروغ را چنان ماهرانه زندگی میکند که گاهی خودش هم نمیفهمد کجای حقیقت ایستاده.
از محبت حرف میزند، اما محبتش تا جایی دوام دارد که چیزی برای گرفتن باقی مانده باشد.
من از این تناقض خستهام.
از آدمهایی که پاکی را در کلماتشان نگه داشتهاند و کثافت را در رفتارشان. از نگاههایی که مهربانی را بازی میکنند. از آغوشهایی که پشتشان هزار حساب و کتاب پنهان شده. از رفاقتهایی که تا وقتی منفعتی در میان باشد اسمشان رفاقت است و بعد از آن، ناگهان تبدیل میشوند به خاطرهای که هیچکس مسئول شکستن آن نیست.
آدمیزاد بوی نجاست میدهد؛
وقتی برای اثبات بزرگی خودش، دیگری را کوچک میکند.
وقتی برای پوشاندن زشتی خودش، زشتی دیگری را فریاد میزند.
وقتی از سقوط کسی خوشحال میشود، فقط چون خودش هنوز ایستاده است.
وقتی حقیقت را نه به خاطر دروغ بودنش، بلکه فقط به خاطر اینکه به نفعش نیست، انکار میکند.
و چه تلخ است فهمیدن اینکه خیلی از چیزهایی که روزی اسمشان را «اعتماد» گذاشته بودی، فقط سادگی خودت بوده.
خیلی از آدمهایی که «عزیز» صدایشان میکردی، فقط در زمانی عزیز بودند که هنوز چهرهی واقعیشان را ندیده بودی.
هرچه بیشتر آدمها را میشناسم، کمتر از تنهایی میترسم.
تنهایی دستکم تظاهر نمیکند.
سکوت خیانت نمیکند.
دیوار وعده نمیدهد.
شب خودش را مهربان جا نمیزند تا صبح از پشت سرت خنجر بزند.
شاید برای همین است که گاهی از میان تمام شلوغی جهان، خلوت را انتخاب میکنم. نه چون از زندگی بریدهام؛ چون از نمایش خستهام. از این تئاتر بیپایانی که هرکس نقشی برای خودش ساخته و بعد آنقدر بازیاش کرده که یادش رفته زیر این همه نقاب، اصلاً چه کسی بوده است.
آدمیزاد بوی نجاست میدهد؛
بوی خیانتهای کوچک،
دروغهای مصلحتی،
لبخندهای دروغین،
محبتهای مشروط،
قضاوتهای بیرحمانه
و قلبهایی که مدتهاست چیزی جز منفعت نمیشناسند.
و شاید تلخترین قسمت ماجرا این باشد که هیچکس خودش را از این بوی تعفن مستثنا نمیداند؛ چون هرکس دیگری را کثیفتر از خودش میبیند.
من فقط میدانم از بعضی آدمها که فاصله میگیرم، هوا قابلتنفستر میشود.
شاید چون آدمیزاد بوی نجاست میدهد؛
و بعضی فاصلهها،
در حقیقت،
فاصله گرفتن از همین بوست.
475
آدمیزاد بوی نجاست میدهد.نه آن نجاستی که با آب شسته شود و با صابون از تن برود؛ نه. چیزی عمیقتر از این حرفهاست. بویی که از پوست نمیآید، از روح بلند میشود؛ از جایی که سالهاست در آن دروغ پوسیده، حرص ریشه دوانده، حسادت تهنشین شده و تظاهر، مثل خزه، روی تمام حقیقت را پوشانده است. آدمیزاد بوی نجاست میدهد، وقتی لبخند میزند و در دلش آرزوی زمین خوردنت را دارد. وقتی دستت را میفشارد و همان دستی را که به گرمی گرفته، پشت سرت به سنگ تبدیل میکند. وقتی از شرافت حرف میزند، اما به اولین منفعت که میرسد، تمام مقدساتش را حراج میکند. چه موجود غریبی است آدمیزاد؛ برای دیگران نسخهی اخلاق میپیچد و خودش از بیماری همان نسخه میمیرد. از صداقت میگوید و دروغ را چنان ماهرانه زندگی میکند که گاهی خودش هم نمیفهمد کجای حقیقت ایستاده. از محبت حرف میزند، اما محبتش تا جایی دوام دارد که چیزی برای گرفتن باقی مانده باشد. من از این تناقض خستهام. از آدمهایی که پاکی را در کلماتشان نگه داشتهاند و کثافت را در رفتارشان. از نگاههایی که مهربانی را بازی میکنند. از آغوشهایی که پشتشان هزار حساب و کتاب پنهان شده. از رفاقتهایی که تا وقتی منفعتی در میان باشد اسمشان رفاقت است و بعد از آن، ناگهان تبدیل میشوند به خاطرهای که هیچکس مسئول شکستن آن نیست. آدمیزاد بوی نجاست میدهد؛ وقتی برای اثبات بزرگی خودش، دیگری را کوچک میکند. وقتی برای پوشاندن زشتی خودش، زشتی دیگری را فریاد میزند. وقتی از سقوط کسی خوشحال میشود، فقط چون خودش هنوز ایستاده است. وقتی حقیقت را نه به خاطر دروغ بودنش، بلکه فقط به خاطر اینکه به نفعش نیست، انکار میکند. و چه تلخ است فهمیدن اینکه خیلی از چیزهایی که روزی اسمشان را «اعتماد» گذاشته بودی، فقط سادگی خودت بوده. خیلی از آدمهایی که «عزیز» صدایشان میکردی، فقط در زمانی عزیز بودند که هنوز چهرهی واقعیشان را ندیده بودی. هرچه بیشتر آدمها را میشناسم، کمتر از تنهایی میترسم. تنهایی دستکم تظاهر نمیکند. سکوت خیانت نمیکند. دیوار وعده نمیدهد. شب خودش را مهربان جا نمیزند تا صبح از پشت سرت خنجر بزند. شاید برای همین است که گاهی از میان تمام شلوغی جهان، خلوت را انتخاب میکنم. نه چون از زندگی بریدهام؛ چون از نمایش خستهام. از این تئاتر بیپایانی که هرکس نقشی برای خودش ساخته و بعد آنقدر بازیاش کرده که یادش رفته زیر این همه نقاب، اصلاً چه کسی بوده است. آدمیزاد بوی نجاست میدهد؛ بوی خیانتهای کوچک، دروغهای مصلحتی، لبخندهای دروغین، محبتهای مشروط، قضاوتهای بیرحمانه و قلبهایی که مدتهاست چیزی جز منفعت نمیشناسند. و شاید تلخترین قسمت ماجرا این باشد که هیچکس خودش را از این بوی تعفن مستثنا نمیداند؛ چون هرکس دیگری را کثیفتر از خودش میبیند. من فقط میدانم از بعضی آدمها که فاصله میگیرم، هوا قابلتنفستر میشود. شاید چون آدمیزاد بوی نجاست میدهد؛ و بعضی فاصلهها، در حقیقت، فاصله گرفتن از همین بوست.
