کـریـسـتـال کـیـانـوش 🐚
Відкрити в Telegram
"من زندگی بهخاطرِ مُردن نمیکنم" «عفیف»
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
219
Підписники
Немає даних24 години
+77 днів
+830 день
Архів дописів
مرا بستهاند
به گیسوی گندمها
میکارند،
به ثمر میرسم
درو میکنند
_شهرام شیدایی
با یک بغل گل سرخ می آیم!
زخم های قلبم شکوفه کرده است
اما افسوس
کسی گل های مرا نخواهد دید
_رسول یونان
یک خانه دوست نیست که یک شهر دشمن است
تنها دعای مادر بیچاره با من است
در سنگ، سنگ جادهی ما اعتبار نیست
هر کس فقط به فکر شکستن شکستن است
آسودهام که مزرعهمان خشک و خالی است
همواره روی سفرهی ما اشک، خرمن است
پیوستنم به خاک، دگر «مرگِکوچک» است
«مرگِبزرگ» فاجعهی زنده ماندن است
یادم هنوز هست که مادربزرگ گفت:
آدم به دست حادثه سنگ فلاخن است...
ابراهیم امینی
بین انبوه دلبران جهان
این دو دسته چقدر بیرحمند
پسرانی که شعر میگویند
دخترانی که شعر میفهمند
امیر حسین ثابتی
شب است و از دل تونل قطار میگذرد
شبیه سوت ترن روز گار میگذرد
ز روی سینه ای من سال هاست میبینم
همین که خواب شدم، سوسمار میگذرد
پس از گرفتن آن جام و در تو گور شدن
تمام زندگی ام در خمار میگذرد
شراب؟نیست ،غزل؟ نیست، مرگ حتا
نیست!
خبر دهید به شاعر بهار میگذرد
شباهتیست ترا آهوانه با چیزی
شبیه آن چه که از جویبار میگذرد
نگاه تشنه ای من میخورد ترا آخر
شبیه شعله که از پنبه زار میگذرد
دو لحظه بعد مرا سوسمار می بلعد
دو لحظه بعد ازین جا قطار میگذرد
عفیف باختری
وطن جانم، خاکت شوم،
گاهی آنقدر دلتنگات میشوم که آرزو میکنم فقط یکبار، کفشهایم را دربیاورم و پا برهنه روی خاکت راه بروم، آرام، بیواسطه، بیفاصله. میخواهم گرمایت را مستقیم زیر پوستم حس کنم، میخواهم گردت میان انگشتانم بنشیند تا بفهمم هنوز مرا میشناسی. میخواهم زمینت ضربان قلبم را بشنود. آنقدر که میخواهم میان من و تو هیچ چیز نباشد، نه مرز، نه جاده، نه غربت. فقط من باشم و خاکی که آغازم را در آغوش گرفت.
من از تو دورم و درد دوری تو تا زندهام
من مداوا نمیشود.🥺❤️🩹
لیلی غزل
محبوب من!
محبوب سرزمین خون و آتش
تو تنها گلِ سرخی هستی که بر روی زمین ماندهاست.
وحید بکتاش
دلتنگی
خوشهی انگور سیاه است
لگدکوبش کن
لگدکوبش کن
بگذار ساعتی سربسته بماند
مستت میکند اندوه
#شمس_لنگرودی
چون بشکنم عکسِ تو در هر تکه ام پیداست
باور نداری بشکن و بنشین تماشا کن!
مهدی فرجی
از عشق، از امید، از فردا نمیترسی
میبوسمت در بینِ طالبها، نمیترسی
میبوسمت در گوشهی مسجد، نمیلرزی
در عطرِ وحشیِ سنجد… نمیلرزی
میبوسمت در (میانِ) بغض و سوگواریها
میبوسیام در (دار و) گیرِ انتحاریها
تو مؤمن استی، و نمازت بوسههایت است
تو فرق داری؛ اعتراضت بوسههایت است
آرام میآیی، بغل میگیرمت آرام
گریه نکن، گریه نکن میمیرمت آرام
با من بگو یک عمر لب را دوختی ارچند
گریه نکن باغ انارم، سوختی ارچند
در بینِ زخم و خون و تاولها، بگیر از لب
در بینِ شلیکِ مسلسلها، بگیر از لب
شعر: رامین مظهر
ملودی و آواز: غَوغا
پیانو: آنیا لائودال
زندگی دست مرا داده به دستان خودم
زندگی و مرگم افتاده به دستان خودم
رسم کردم دور از آدمها، موازی با جهان
از خودم تا مرگ یک جاده به دستان خودم
آهی از دل برکشیدم، مرد گل در آینه
کشتمش بیزحمت و ساده به دستان خودم
دختران بیشماری در وجودم مرده اند
باز هم یک دخت آزاده به دستان خودم...
#
باز شب، من، آشپزخانه، فرار از اعتصاب...
زهرماری کردم آماده به دستان خودم
کریستال کیانوش
به من زمانه نشان داده است حد مرا
همیشه هیچ گرفته است صفر و صدّ مرا
چگونه متهمم میکنی که آرامم!؟
کمی ملاحظه کن یار، جزر و مد مرا
رها نکن نرو از پیش من که میمیرم
ولو هزار بگویم نگیر رد مرا
خمیده قد من ای یار، یارِ شاعرِ من!
مکن مقایسه با سرو هیچ قد مرا
دو هفته شد که ندیدی مرا، بیا و ببین
پس از گذشتنِ چندین و چند سده... مرا
کریستال کیانوش
خود را اگرچــــــه سخت نگه داري از گناه
گاهی شرایطی است که ناچاري از گناه
هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه
بر دوش تــــــــو نهـــاده شود باري از گناه
گفتم: گنــــــاه کردم اگر عاشقت شدم...
گفتی تو هم چه ذهنیتی داري از گناه !
...
سخت است این که دل بکنم از تو، از خودم
از این نفس کشیدن اجبــاری، از گنـــــــــاه
بالا گرفته ام سرِ خود را اگرچه عشق
یک عمر ریخت بــر سرم آواری از گناه
دارند پیله های دلم درد می کشند
باید دوباره زاده شوم عاری از گنـاه
#نجمه_زارع
ای غم، بگو از دست تو، آخر کجا باید شدن؟
در گوشهی میخانه هم، مارا تو پیدا میکنی
#شهریار
