𝑅𝑜𝑜𝓂 3:13
Відкрити в Telegram
مهمونی چایی و چایی پر رنگ لطفا. به سمت چای می روم.اگر در مسیر کسی به من لبخند زد، دو لیوان چای می ریزم. جهت غیب: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8135912478 جواب چالشا @Challengeresponse0_0
Показати більшеІран128 944Категорія не вказана
436
Підписники
-124 години
+107 днів
+6330 днів
Архів дописів
437
فرشته نبود… بال هم نداشت، و معجزهاش این نبود که ماه را به دو نیم شکافت.. معجزهاش این نبود که به آسمان صعود کرد.. معجزهاش این بود که از آسمان به زمین بازگشت..یک ماه بود که گوشهای از زمین در آغوش من سقوط کرده بود من برای آن آغوش، برای آن جنگهای درونیام، بیش از حد کوچک بودم؛ برای چشیدن شیرینیاش بیش از حد کوچک بودم و تو بیرحم بودی میدانستی که میشکنم و با این حال به من لبخند زدی و من همهچیز را نفرین کردم و به آن تکهی کوچک ماهیچه خندان خیره شدم که از هیجان تکان میخورد و از هزاران ستاره سخن میگفت نامش به زلالی لبخندش بود..موهایش روی شانههایش رها شده بود؛ درست مثل آتشی که پس از برخورد یک شهابسنگ با زمین شعلهور میشود. پلوتو صورتش را بوسیده بود، زمین چشمهایش را، خورشید موهایش را و اورانوس گونههایش را و من نوک انگشتانش را بوسیدم در برابر آسمان تاریک و زیر هزاران ستاره، زیر نور ماه نرقصیدم من با خود ماه رقصیدم؛ زیر آسمان تاریک و میان هزاران ستاره و آن رقص، هزاران ستاره را به حسادت انداخت و چه کسی گفته بود که من از آن لذت میبردم؟اما هیچچیز برای همیشه باقی نمیماند، مگر نه؟…حتی ماه هم نه حتی سیارهها نیز روزی خواهند مرد رفته بود…و هر مرگی، تولدی را درون خود حمل میکند اما بعضی چیزها جاودانه بودند؛ مثل احساسی که من داشتم مهم نبود چند بار میمرد، دوباره زنده میشد؛ و هر بار، با شدتی بیشتر حالا دستهایش میان دستهای من است بند انگشتانش را میبوسم و دوباره با نور خورشید به من لبخند میزند چشمهایم را میسوزاند شاید به خاطر انعکاس نور خورشید است شاید هم به این دلیل که بیش از حد به او خیره ماندهام اما…آن کسی که تا مرز آسمان رفته بود، میتوانست انتخاب کند که بازنگردد میتوانست اما برگشت..ما با هم فرق داشتیم من انسان بودم ..انسان و درست همینجا زندگی میکردم؛ روی همین زمین، زیر همین آسمان شبها همین ستارهها را میدیدم و صبحها همین خورشید را اما او ماه بود..ماه!و در آغوش من بود؛ همینجا، روی همین زمین، زیر همین آسمان شبها همان ستارهها را با هم میدیدیم و صبحها همان خورشید را اما در آغوش من..دوباره رفته بود. و میان تمام این انسانها و ستارهها، فانوس کوچکم را برداشتم و به غارم برگشتم…غاری جایی نزدیک قلب میدانستم که آنجا، همیشه ماه را خواهم دید اما آنها مرا اینگونه به یاد میآوردند:«او به غارش رفت، و ما نمیدانیم چه کرد، چه گفت یا چه شنید…وقتی از غار بیرون آمد، باشکوه بود شگفتانگیز،دشوار و دوستداشتنی اما دیگر هرگز حرف نزد.»اگر ما شخصیتهای یک داستان بودیم، من صاحب مسافرخانه بودم و تو مسافر..هر بار که مسافری از راه میرسید، با هیجان کاروانسرا را تزئین میکردم هر بار، به او دل میبستم و هر بار، فراموش میکردم که مسافر آمده است تا برود؛ که مسافرخانه جایی برای ماندن نیست...و در پایان گفتم:«تنهاییام را به بهای عشق میفروشم.چه کسی حاضر است کمی از تنهاییام را از من بخرد؟»هیچکس جواب نداد چشمهایم را بستم و یک بار دیگر آغوش آن مو قرمز را احساس کردم.چشمهایم را باز کردم، اما غار هنوز تاریک بود و جایی آنسوی آن، تقریباً میتوانستم زمزمهی نامش را از میان ستارهها بشنوم پس رویا بود؟..شاید..شاید عشق هیچوقت دربارهی نگه داشتن کسی نبود؛ دربارهی دوام آوردن در برابر هر خداحافظی و باز هم جرئت نگاه کردن به آسمان داشتن بود پس فانوس کوچکم را به سینهام فشردم و لبخند زدم، چون جایی بالای سرم، ماه من هنوز میدرخشید.@TIANmehr. 🌟🌟🖤
