uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

MIND CHAT

MIND CHAT

Відкрити в Telegram

یک پزشک که دوست داشت کفاش باشد 👞 محتوای غیرِ پزشکی؛ با تاکید روی «غیر» رزیدنتِ رشته‌ی خیالی ❤️💍

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
404
Підписники
Немає даних24 години
-77 днів
+6630 днів
Архів дописів
۸ سال پیش مثل این روزا یه پسر ۱۸ ساله کنکوری بودم؛ حال و هوایی داشت اون روزها؛ تلاش و ابهام و بلندپروازی و ترس و رویابافی در تمام این ۸ سال، از سختی‌ها و قشنگی‌های اون مسیر تقریبا یک ساله به نیکی یاد کردم؛ همیشه معتقدم که اون یک سال کنکور، شخصیت من رو خیلی تغییر داد؛ سازنده بود حالا بعد از ۸ سال دوباره قراره یک کنکوری باشم... 🚧

بنظرتون از اومدن به این دنیا راضیه؟ پ‌ن: اولین تجربه زایمان گرفتن من بود؛ عجیب بود
+1
بنظرتون از اومدن به این دنیا راضیه؟ پ‌ن: اولین تجربه زایمان گرفتن من بود؛ عجیب بود

هر که شد خام، به صد شعبده خوابش کردند هر که در خواب نشد خانه خرابش کردند بازیِ اهلِ سیاست که فریب است و دروغ خدمتِ خلقِ ستمدیده خطابش کردند اولِ کار بسی وعده ی شیرین دادند آخرش تلخ شد و نقشِ بر آبش کردند آنچه گفتند شود سرکه ی نیکو و حلال در نهانخانه ی تزویر، شرابش کردند پشتِ دیوار خری داغ نمودند و به ما وصفِ آن طعم ِدل انگیز ِ کبابش کردند سال ها هرچه که رِشتیم به امّید و هوس بر سرِ دارِ مجازات، طنابش کردند گفته بودند که سازیم وطن همچو بهشت دوزخی پر ز بلایا و عذابش کردند زِ که نالیم که شد غفلت و نادانیِ ما آنچه سرمایه ی ایجاد ِ سرابش کردند لب فروبسته ز دردیم و پشیمانی و غم گرچه خرسندی و تسلیم حسابش کردند...! فرخی یزدی

شاید درک نکنی مگه میشه آدم یک قهوه بخوره و تحت تأثیر اون قهوه اینقدر افکار سرخوشانه بیاد سراغش؟! میگم پس کجاشو دیدی؟ ۹ ماه پیش حوالی تعطیلات نوروز نصف شب یک زن و یک مرد در حالی که نون واسه خوردن نداشتن و از گرسنگی به جنون رسیده بودن یک دفعگی با خودشون گفتن چرا بچه‌ پس نندازیم؟ و امشب مادر زایید پس قهوه اونقدرا هم قوی نیست گرسنگی قوی‌تره شایدم شهوت

برای nاُمین بار، کانال تاسیس کردم چی شد که تاسیس کردم؟ نصف شب توی زایشگاه برای اینکه خواب از سرم بپره یک قهوه‌ی دستگاهی خریدم
برای nاُمین بار، کانال تاسیس کردم چی شد که تاسیس کردم؟ نصف شب توی زایشگاه برای اینکه خواب از سرم بپره یک قهوه‌ی دستگاهی خریدم دبل‌شات بود یک ربع که گذشت تپش قلب گرفتم انرژیم‌ سر به آسمون کشید گفتم کاش میشد ورزش رو شروع کنم رفتم کتاب زبانی که دو ساله می‌خوام بخونم رو دانلود کردم و تصمیم گرفتم از امروز شروع کنم به شکل خودجوش از چندتا مریض علائم حیاتی گرفتم شروع کردم کتاب صوتیمو شنیدن با خودم گفتم چرا یک بیزینس راه نندازم؟! تمام اتفاقات بالا توی یک ربع افتاد شایدم نیم ساعت دیدم انرژیم‌ تخلیه نمیشه گفتم پس یک کانال میزنم می‌بینی؟ من جنبه قهوه خوردن ندارم