MIND CHAT
Відкрити в Telegram
یک پزشک که دوست داشت کفاش باشد 👞 محتوای غیرِ پزشکی؛ با تاکید روی «غیر» رزیدنتِ رشتهی خیالی ❤️💍
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
404
Підписники
Немає даних24 години
-77 днів
+6630 днів
Архів дописів
404
شما هنوز اکثرتون دانشآموز و دانشجو و کمسن هستید احتمالاً متوجه نیستید
ولی واقعا ممکلت این روزا همینقدر روی هواست و بیصاحابه
404
امروز صبح مریضمون رفته تو دستگاه CT scan و وسط کار برق رفته و این توی دستگاه یه ربع گیر کرده بود
الان یه مریض بعد از یه هفته بستری که بوی تنش کل بخش رو برداشته بوده، پا شده رفته توی حموم و لباسا رو کنده و شروع کرده حموم کردن؛ درحالیکه لیفو کفی کرده بوده و چرک از بدن باز میکرده، آب قطع شده و اینم نصفه شسته و نصفه نشسته توی حموم گیر کرده و نفسش تنگ شده؛ یه کمک پرستار با یک کپسول اکسیژن رفته توی حموم به خانومه داره اکسیژن میده
404
ببین کارم تموم شده بود و از پیشش رفتم ولی تا یک ساعت میگفتم مگه میشه صبح یکشنبه پاشی بیای بیمارستان و سر اولین مریض همچین اوضاعی داشته باشی 😂💔
404
نوبت به معاینه رسید
بهش گفتم ببین واسه اینکه منو نبینی، تو چشاتو ببند من میام معاینه میکنم
و چشاشو بست و بدون اینکه گریه کنه معاینه کردم 😂😂😂😂😂😂
404
خلاصه پنج دقیقه معطل بودم
دیدم این مادر گریش بند نمیاد که
اینجا بود که ابتکار عمل رو به دست گرفتم
به مادره گفتم ببین من میرم پشت پرده و ازت سوال میپرسم 😂😂😂
و جواب داد 🤣
فک کن یارو رفته اینور پرده و داره سوال میپرسه و مریض از اونور پرده جواب میده 😂😂😂😂
404
دختره در حالیکه چشاش پر اشک شده بود، لبخند زد و گفت مادرم میگه تو خیلی شبیه پسرمی [بعدش فهمیدم پسرش همسن من بوده و ۳ روز قبل فوت کرده]
+ حالا واقعا شبیهشم یا مادرت توهم زده؟
- نه واقعا شبیهشید!
404
رفت در گوش مادرش شروع کرد پچپچ کردن و مادرشم دهنشو آورد کنار گوش دخترش و یه چیزایی گفت و دخترش یدفگی سرشو گردوند سمت من
خیره شد
چند ثانیه گذشت
دیدم اینم داره چشاش اشکی میشه
با خودم گفتم بابا اینا دیوانهئن
گفتم چتونه چرا شماها اینجوری هستید؟
404
آقا من هول شده بودم 😂
یه حس بدی بود اصن
خلاصه من هرچی میگفتم مادرجان چی شده و فلان و این داستانا این بیشتر شلوغش میکرد
تا اینکه دخترش اومد
+ تو چرا بالا سر مادرت نیستی
- یه دقه رفتم دسشویی والا
+ چرا اینجوری میکنه؟ گریه چرا آخه؟
- نمیدونم والا! واستا ازش بپرسم
404
گفت تو دکتری؟
گفتم آره؟ گفت جدی؟ گفتم آره خب
یدفگی بلند شد و نشست و خیلی مهربون و با لبخند نگام کرد و سه چهارتا سوال هم ازش پرسیدم و درحالیکه توی چشمام زل زده بود جوابمو میداد
یدفگی زد زیر گریه
مثل ابر بهار اشک میریخت
هر دفعه هم که بهم نگاه میکرد گریش شدید تر میشد /:
404
رفتم بالاسر تخت مریض اول
یه خانم ۶۰ ساله که خواب بود
صداش زدم خانم فلانی بیدار شو میخوام معاینت کنم؛ با هزار ناز و ادا بزور چشماشو باز کرد و یه نگاهِ خماری بهم انداخت و یدفگی چشاش گرد شد!
404
چند روزی تعطیلات بود
شنبه رو هم مرخصی گرفتم
و خلاصه بعد از خرداد و یک عاااالمه کشیک، چند روزی از بیمارستان فاصله گرفتم و رفتم مشهد
امروز صبح یه یک ساعتی زودتر بیدار شدم گفتم برم ببینم توی این چند روز مریض جدید چی اومده و بشناسمشون و این داستانا ...
404
همسر بنده امروز قسمم داد که دیگه اینو نپوش؛ گفتم به احترام عاشورا تاسوعا امکان نداره لباسی جز این بپوشم
404
الان که دارم میبینم، اصلا شما توی این کانال توی تمام ویدیو هایی که گرفتم، شما تن من چیزی جز این تیشرت ندیدید
404
با این تیشرته فقط مونده برم عروسی
باهاش بیمارستان میرم
مغازه میرم
رستوران میرم
حرم میرم
همه جا میرم
