197
Підписники
-624 години
-57 днів
-1230 днів
Архів дописів
Repost from 𝑳𝒊𝒇𝒆𝑺𝒚𝒏𝒄
ولی باید از ماها تو تاریخ بنویسن
کسایی که خوشیاشون،ذهنشون،روحشون،اعتماد به نفسشون،امیدشون رو فدای آزمونی کردن که هیچ عدالتی توش نبود.
که چقدر زیادن کسایی که بخاطر همین آزمون زندگی نکردن!
چقدر توسری خوردن حتی از پدرومادرشون
چقدر از عمرشون به باد رفت..
چقدر شبا با استرس اینکه نکنه فردا از امروز بدتر باشه تاصبح خودخوری کردن...
چقدر دویدن و نرسیدن ولی تو همون دوره بعضیا خوابیدن و رسیدن..
بنویسن از گریه هایی که هیچکس ندید و نفهمید
بنویسن از زندگی کردن تو شرایطی که همش اجبار بود و اجبار.
بنویسن اونا فقط خواستن زندگی کنن ولی بهترین سال های زندگیشون همش با استرس گذشت!
جهان، دفترِ بازی نیست
هر سطرش روزی خوانده میشود،
و هر واژهای، به گوینده بازمیگردد.
آنها که امروز از اشکِ مادران نردبان ساختند،
شاید هنوز باور نکردهاند
که هیچ دستی تا ابد از تقدیر بلندتر نمیماند.
امروز، کسی میان هیاهو به مادری گفت:
«بلندتر گریه کن...»
شاید هنوز نمیداند روزی خواهد رسید که خودش نیز پشت واژهی «مادر» یا «پدر» بایستد،و آنوقت هر فریادی که روزی شنیده و نادیده گرفته،
در سکوتِ خانهاش طنین بیندازد.
زمین گرد است...
نه برای بازگشتِ آدمها،
برای بازگشتِ اعمالشان.
زمان، آرام حرکت میکند،
اما حافظهی جهان هیچ نامی را فراموش نمیکند.
روزی خواهد رسید که سکوت، بلندتر از هر فریاد باشد
و حقیقت، بینیاز از شاهد، خودش را ثابت کند.
چرخِ گردون، گرچه آرام است ودیرحقِ هر اشک را، روزی ادا خواهد کرد.
Repost from "مردی به نامِ قاف"
اگر روزی مسلح شدم، بعد از شما، جانِ خودم را میگیرم. این چیزهایی را که ما دیدیم دیگر نمیتوان از ذهنها شست و ادامه داد.
در پی آن همه خون
که بر این خاک چکید
ننگمان باد این جان
شرممان باد این نان
ما نشستیم و تماشا کردیم
فریدون مشیری
در پی آن همه خون
که بر این خاک چکید
ننگمان باد این جان
شرممان باد این نان
ما نشستیم و تماشا کردیم
فریدون مشیری
اذانِ صبحِ ساعت 03:42آخرین تکهی امیدم را هم با خودش برد.
از همان لحظه، برای من، خدا دیگر در این سرزمین حضوری نداشت؛ فقط سکوت ماند و اندوه.
ولی من اگه توی این اوضاع بچه ی کنکوری داشتم سرشو بوس میکردم میگفتم فدای سرت و باهم کتاب هاشو آتیش میزدیم🤗
(بعد اگه دلش خواست پشت کنکور بمونه براش چاپ جدیدهاشو میخریدم)
Repost from Shiva.Study
مردم هیچ وقت تاب دیدن موفقیت، حال خوب یا خندههات رو ندارن. ورزشکار باشی سعی میکنن معتادت کنن، عاشق همسر و خانوادت باشی بینتون اختلاف میندازن تا عزیزانت رو ازت بگیرت، از کارت لذت ببری مسخرت میکنن و تا جایی ادامه میدن که از پا بندازنت، به مادر یتیم کمک کنی تو رو به بیاخلاقی متهم میکنن، با کتاب خوندن یا فیلم دیدن حالت خوش بشه شبانه روز بهت میگن بیکار. تو رابطهها خیانت نکردن غیر عادی شده و تعهد احمقانهترین چیزه، اگه برای کسی منفعت نداشته باشی بهت نمیگه رفیق، برتری و محترم شمردن آدمها به خاطر پوله! مهم نیست چقدر عوضی یا بیشعور باشی پول که داشته باشی همه جلوت خم و راست میشن و خود فروشی میکنن. تو کوچههای این شهر برای خدا هم نرخ تعیین کردن و سعی دارن اون رو به فروش برسونن. پاک موندن بین انبوه لجنزارها سخته، شریف زندگی کردن میون بیشرف های بی همه چیز سختتر. نذار واق واق سگها باعث ترست بشه، اجازه نده حرفهای یه بیمغز زندگیت رو جهنم کنه. برای کسایی که دوستت دارن و دوستشون داری بجنگ. تو متعلق به خودت نیستی که پا پس بکشی یا دستات رو روی زمین بذاری بگی شکست خوردم.
کتاب📚 نوه ی جناب سرهنگ
توی این ساعات آخر هی به خودم میگم جوری بخون که انگار سگ افتاده دنبالت!
ولی در عمل جوری دارم درس میخونم که انگار نه انگار ازمون نزدیکه💘
