uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

𝐏𝐞𝐫𝐬𝐢𝐚𝐧 𝐒𝐮𝐩𝐞𝐫𝐧𝐚𝐭𝐮𝐫𝐚𝐥

𝐏𝐞𝐫𝐬𝐢𝐚𝐧 𝐒𝐮𝐩𝐞𝐫𝐧𝐚𝐭𝐮𝐫𝐚𝐥

Закритий канал

𝑩𝒚 𝑭𝒂𝒓𝒂𝒚🌙 فن‌فیکشن با محتوای سوپرنچرال ایرانی لینک‌های ناشناس: @faraysbot http://t.me/HidenChat_Bot?start=7045599514 https://t.me/Persian_supernatural

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
284
Підписники
Немає даних24 години
+137 днів
+2230 днів
Архів дописів
یعنی قراره به پارتای غمگینم بخندین؟

✦ 23 ✦ دینعلی چند متر دورتر نشسته بود و سیگار نیمه‌روشنی بین انگشتانش بود. کاظم جلو رفت: «می‌تونم بشینم؟» دینعلی سر تکان داد.
✦ 23 ✦ دینعلی چند متر دورتر نشسته بود و سیگار نیمه‌روشنی بین انگشتانش بود. کاظم جلو رفت: «می‌تونم بشینم؟» دینعلی سر تکان داد. کاظم نشست و کمی خم شد تا چهره‌ی او را ببیند: «معذرت می‌خوام. من باعث شدم که این‌همه توی دردسر بیفتی!» دینعلی برخلاف همیشه مسخره نکرد، نخندید و دلقک‌بازی در نیاورد. سیگار را روی لبه‌ی نیمکت خاموش کرد و گفت: «تقصیر تو نیست کاظم.» مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: «اون همیشه با من مشکل داشت! یا بهتره بگم هیچ‌وقت من رو نبخشید.» «بابت چی؟» دینعلی نگاهش را از کاظم گرفت: «برادرم... آدم.» نفس سنگین و عمیقی کشید: «می‌دونی، اون همجنس‌گرا بود و می‌خواست اقامت کانادا بگیره. ما یه خانواده‌ی مذهبی هستیم و جانعلی کامل ردش کرد. اما من، حمایتش کردم. فکر کردم این چیزیه که واقعاً می‌خواد و در نهایت شبی که می‌خواستم اون رو راهی کانادا کنم، نمی‌دونم چی شد که توی فرودگاه از پله‌برقی افتاد و مُرد.» کاظم خودش را جلوتر کشید: «اوه... ولی این تقصیر تو نیست!»
#Persian_SPN #Supernatural

با همین وضعیت، ریخت و تیپ و فقر، حاضر بودین با کدومشون برین دیت؟🙂😂
با همین وضعیت، ریخت و تیپ و فقر، حاضر بودین با کدومشون برین دیت؟🙂😂

امیرسام جلوی یک کانکس توقف کرده و موتور را قفل کرد. کاظم نگاهی به اطراف انداخت. چند ساختمان نیمه‌کاره در اطراف بودند و تا حوالی ده کیلومتری هیچ خبری از وجود حیات نبود. «تو واقعاً این‌جا زندگی می‌کنی؟» امیرسام تکه‌چوب‌ها را توی قوطی حلبی انداخت و آتش را روشن کرد: «از زندگی با جانعلی بدتر نیست.» کاظم جلوتر رفت و کنار آتش نشست. امیرسام نگاهی به کانکس انداخت تا مطمئن باشد که دینعلی هنوز از آن‌جا بیرون نیامده باشد، سپس با ته‌صدای آرامی گفت: «می‌دونی جانعلی خودش تریاک می‌کشه! هر روز یه چند ساعت می‌ره توی زیرزمین بساط می‌کنه و فکر می‌کنه کسی متوجه نمی‌شه؛ اما راضیه همین دیروز می‌گفت که اون رو دیده.» «اوه، تو هنوز با راضیه در ارتباطی؟» امیرسام هندوانه را با چاقوی کُندی قاچ کرد: «اون رو ولش کن. حرفم اینه که چرا خودت شیره می‌کشی و به سیگار کشیدنِ این بچه گیر می‌دی!» سپس گازی به هندوانه زد و با سروصدا آن را جوید: «جانعلی وقتی که دین فقط ده سالش بود و من پنج، ترکمون کرد. در نهایت وقتی سرِ همه‌ی ما رو به باد داد، دوباره برگشت به خونه!» با ورود دینعلی سکوت برقرار شد. لباس‌هایش را عوض کرده بود و هودی مشکی امیرسام را به تن داشت. او هم دور آتش نشست و گوشی‌اش را از جیبش بیرون کشید. راضیه نوشته بود: «تو این کار رو با ماشین کردی؟! شب نیا خونه، جانعلی فهمیده.»
#Persian_SPN #Supernatural

✦ 22 ✦ امیرسام هندوانه را توی بغلش گرفته بود و در تلاش برای روشن کردن موتور بود. دینعلی در حالی که به پهنای صورت اشک می‌ریخت،
✦ 22 ✦ امیرسام هندوانه را توی بغلش گرفته بود و در تلاش برای روشن کردن موتور بود. دینعلی در حالی که به پهنای صورت اشک می‌ریخت، روی موتور نشست. امیرسام هندوانه را به دست او داد و پس از سیصد بار هندل زدن، موفق شد موتور را روشن کند. دینعلی هندوانه را به‌زحمت جلوی موتور نگه داشته بود که تمرکزش برای غصه‌ی سیلیِ جانعلی را به هم می‌زد. همین لحظه کاظم سر رسید و بی‌مقدمه ترکِ موتور نشست. «برو پایین! کم سرمون رو به باد دادی؟» اما صدای امیرسام بین صدای مهیب موتور گم شده بود. پس مقاومتی نکرد و فقط گاز داد. کاظم آن شب تجربه‌ی وحشتناکی از موتورسواری را پشت سر گذاشت؛ در حالی که تمام مدت تلاش می‌کرد به دینعلی وصل باشد تا بین راه توی جاده نیفتد.
#Persian_SPN #Supernatural

پنجاه شدیمم گیلیلیدثدثخطخاث🙂‍↔️💋

✦ 21 ✦ کاظم و دینعلی همزمان از جا پریدند. جانعلی دوباره گفت: «سوئیچ رو بده! نمی‌شنوی؟» حالا امیرسام هم خشکش زده بود. دست‌های
✦ 21 ✦ کاظم و دینعلی همزمان از جا پریدند. جانعلی دوباره گفت: «سوئیچ رو بده! نمی‌شنوی؟» حالا امیرسام هم خشکش زده بود. دست‌های دینعلی عرق کرده بود و نمی‌دانست چطور توضیح بدهد که پراید به فنا رفته. همین لحظه مریم مثل فرشته‌ی نجات ظاهر شد؛ در حالی که کیسه‌ای توی دستش داشت، رو به دین و گفت: «این لباس‌هات رو می‌اندازم لباسشویی.» دینعلی احساس کرد دنیا روی سرش می‌چرخد. نمی‌توانست این‌همه بدشانس باشد! «وسط چله چیکار به لباس داری؟ بذارش سرِ جاش!» اما دیر شده بود. مریم کیسه را خالی کرده بود؛ بوی سیگار همه‌جا پیچید و پاکت سیگار را از جیب مخفیِ کت او پیدا کرد. امیرسام از جا بلند شد: «می‌تونیم با صحبت حلش کنیم!» جانعلی نفس سنگینی کشید، دستش را بالا گرفت و چنان توی صورت دینعلی زد که پرنده‌های روی ایوان به هوا رفتند. دینعلی در حالی که به‌زور اشک‌هایش را حفظ کرده بود، کتش را از روی زمین چنگ زد و از خانه بیرون دوید. صدای جانعلی همچنان به گوش می‌رسید: «تو معتاد و به‌دردنخور هستی! فکر می‌کنی با سیگار مرد می‌شی؟ حسابت رو می‌رسم!» امیرسام هندوانه‌اش را از توی سفره برداشت: «اشتباه کردم اومدم اینجا!» و کاظم دنبال دین دوید.

✦ 20 ✦ سفره‌ی قرمزی روی زمین پهن بود. یک کیک خامه‌ای در وسط، تعدادی انار و سماور گوشه‌ی اتاق بود. جانعلی مثل میرغضب در صدر نشسته بود، مریم انار دون می‌کرد، راضیه هم با موهای بیرون‌ریخته از شالش بازی می‌کرد و امیرسام را می‌پایید. در انتها کاظم ساکت و با شانه‌هایی فرو افتاده نشسته بود. راضیه همین که سایه‌ی دینعلی را دید، گفت: «آجیل گرفتی؟» «به نظرت من شبیه مغازه‌ام؟» راضیه زیر لب گفت: «توی عید می‌گن پسته گرونه، شب یلدا می‌خریم. یلدا می‌گن عید.» دینعلی تحملش را از دست داد: «به من ربطی نداره، به شوهرت بگو...» جانعلی وسط حرفش پرید: «چیزی که زن‌ها می‌خوان رو فراهم کن و ساکت باش!» امیرسام اگرچه از لحظه‌ی ورود با جانعلی حرف نزده بود، ولی لبخندی زد و سر تکان داد. کاظم بغل‌دست دینعلی نشسته بود. از رفتار بقیه با دین حرصش گرفته بود، پس چایی به سمت او تعارف کرد. دینعلی لبخندی عصبی زد و در جواب هندوانه‌ای به سمت او گرفت. «اوه نه! ممنونم دینعلی ولی من شب‌ها مایعات نمی‌خورم چون مدام باید برم دستشویی.» دین می‌خواست هندوانه را توی سرش بکوبد، اما خودش را حفظ کرد و چای داغ را هورت کشید. امیرسام زد زیر خنده. راضیه هم خندید و برای او چشمک زد. جانعلی از جا بلند شد و رو به دین گفت: «سوئیچ ماشین رو بده، می‌رم آجیل بخرم!»
#Persian_SPN #Supernatural

توی آینه به خودش نگاه کرد؛ اگرچه چشمانش خسته و معتادوار بودند، ولی هنوز برق می‌زدند. به‌هرحال او دینعلی بود و علی‌رغم سق‌ سیاه‌اش، خوش‌چهره، خوش‌لباس و همیشه مرتب، تمیز و حساس بود. تقه‌ای به در خورد و کاظم در را باز کرد: «سلام دینعلی.» جوابی شنیده نشد. کاظم ادامه داد: «معذرت می‌خوام... یعنی نمی‌دونستم که تو عصبانی می‌شی، وگرنه استفاده‌اش نمی‌کردم.» دینعلی سرش را بلند کرد و ردِ نگاه او را روی حوله و حمام گرفت: «چی؟ منظورت چیه؟ تو... تو از حمام من استفاده کردی؟» دینعلی متوجه صورتِ اصلاح‌شده‌ی او شد و فشارش افتاد: «از موزرم استفاده کردی؟» کاظم نگاهش کرد و دستی به صورتش کشید: «اوه، بله! عصبانی شدی؟» صورتِ دین هر لحظه سرخ‌تر می‌شد: «جای دیگه‌ای هم زدی؟» «شما دو تا دو ساعته مثل زن‌وشوهر، چیکار می‌کنین اون‌جا؟» صدای امیرسام بود. دینعلی با عصبانیت از اتاق خارج شد و در را به‌هم کوبید.
#Persian_SPN #Supernatural

✦ 19 ✦ دینعلی تا شب خود را به خانه رساند. از ترس پدرش، ماشین را دو محله پایین‌تر پارک کرد و با صدای خفه‌ای کمی ضجه زد، فرمان
✦ 19 ✦ دینعلی تا شب خود را به خانه رساند. از ترس پدرش، ماشین را دو محله پایین‌تر پارک کرد و با صدای خفه‌ای کمی ضجه زد، فرمان پراید را بوسید و سپس سیگارهایش را در جیبِ مخفی کت چرمش قایم کرد و پیاده شد. امیرسام دَمِ در با یک هندوانه‌ی درشت ایستاده بود و منتظر باز شدن در بود. «تو اینجا چیکار می‌کنی؟» امیرسام با دیدن او هندوانه را روی زمین گذاشت: «داداش! بیا بغلت کنم.» و قبل از هر نوع واکنشی از سمت دینعلی، او را گرفت و چند ماچِ تف‌دار روی صورتش زد: «یلدات مبارک.» دینعلی با پشتِ دست صورتش را پاک کرد و تصنعی عوق زد: «من یلدا نمی‌خوام، پول می‌خوام!» همین لحظه در باز شد و امیرسام از خدا خواسته، بدون اهمیت به او وارد خانه شد. دینعلی هم پشت سر او، پاورچین به اتاق خود رفت. لباس‌هایش را که بوی شدیدی از سیگار می‌دادند، توی کمد پنهان کرد و به حمام رفت. حوله‌ی حمامش خیس بود ولی اهمیتی نداد و همان را پوشید. موهایش را سشوار کشید و در انتها به مناسبت دردی که داشت، مشکی پوشید.
#Persian_SPN #Supernatural

دینعلی سیگارش را روی زمین خاموش کرد: «ولی هزار تا قرتی‌بازی داره! هر ماه کل پولی که به مامان می‌دم رو ازش می‌گیره و خرج رنگ‌مو و ناخن می‌کنه! الان هم می‌گه می‌خوام دماغم رو عمل کنم.» «دین! به تو ربطی نداره. اون زنِ منه و می‌تونه هر کار دلش می‌خواد بکنه.» دینعلی کیسه گچ کنارش را با پا هل داد و روی زمین ریخت، توجهی به فریاد امیرسام نکرد و به سمت پرایدش رفت که هر قسمتش توی مسیر کنده می‌شد.
#Supernatural #persian_spn

✦ 18 ✦ امیرسام دست گچی‌اش را به شلوارش مالید: «تو ماشینت رو به من نمی‌دادی، اون‌وقت دادیش دست یه اسکل که دو روزه می‌شناسی؟» «
✦ 18 ✦ امیرسام دست گچی‌اش را به شلوارش مالید: «تو ماشینت رو به من نمی‌دادی، اون‌وقت دادیش دست یه اسکل که دو روزه می‌شناسی؟» «اوه امیرسام، الان وقت سرزنش نیست؛ من به پول احتیاج دارم و نمی‌دونی مردی که باهاش تصادف کردیم چقدر وحشتناک بود.» «دین! من هیچ پولی ندارم که به تو بدم! اگه داشتم زنم رو طلاق نمی‌دادم.» دینعلی کام سنگینی از سیگار گرفت: «جانعلی من رو زنده‌زنده تو قبر می‌ذاره.» امیرسام شانه‌ای بالا انداخت: «خودت خواستی زیر سایه‌ی اون باشی! اگه تو هم مثل من مقاومت می‌کردی الان شغل خودت رو داشتی. می‌تونستی یه قصاب باشی؛ همون که آرزوش رو داشتی.» سپس دست‌هایش را باز کرد و با افتخار گفت: «من رو می‌بینی؟ جنگیدم و شغلی دارم که باهاش همه‌چی دارم.» دینعلی چپ‌چپ نگاه کرد: «باشه! پس بیا زنت رو از خونه‌ی ما ببر، چون من دارم خرجش رو می‌دم.» «اون زنِ من نیست و به من ربطی نداره.»
#Persian_SPN #Supernatural

✦ 17 ✦ کاظم رفته بود؛ مهم نیست کجا، دینعلی یا خودش فکر کرد آن‌قدر هم احمق نیست که راه خانه را پیدا نکند. دست توی جیبش برد و س
✦ 17 ✦ کاظم رفته بود؛ مهم نیست کجا، دینعلی یا خودش فکر کرد آن‌قدر هم احمق نیست که راه خانه را پیدا نکند. دست توی جیبش برد و سیگاری بیرون کشید و تا شب در خیابان‌ها ضجه زد و سیگار کشید. شاید بهتر بود با امیرسام تماس بگیرد و از او پول قرض بگیرد؛ هرچند که امیرسام خودش شب‌ها توی جوب می‌خوابید و هوندایش را بغل می‌کرد.
#Persian_SPN #Supernatural

✦ 16 ✦ دینعلی درِ پراید را باز کرد و کاظم را به‌زور به سمت صندلی شاگرد هل داد: «زود باش بکش کنار، باید بریم!» کاظم متقابلاً ه
✦ 16 ✦ دینعلی درِ پراید را باز کرد و کاظم را به‌زور به سمت صندلی شاگرد هل داد: «زود باش بکش کنار، باید بریم!» کاظم متقابلاً هلش داد و سعی کرد از ماشین پیاده شود: «منظورت چیه؟ ما تصادف کردیم و در قبال آسیبی که به ماشین اون آقا زدیم، مسئولیم.» حالا دیر شده بود و راهی برای فرار باقی نمانده بود، چون مرد روبه‌رویشان ایستاده بود. «سلام پسرا!» دینعلی کاظم را به سمت دیگری هل داد: «حاج‌آقا خدا شاهده من پول ندارم، اصلاً راننده‌ی این پفیوز بود!» مرد با نیم‌نگاهی به استایل کاظم و کراواتش، ابرویی بالا انداخت: «به من نگو حاجی، من حج نرفتم!» سپس نگاه عمیقی به دینعلی انداخت: «تو چند سالته؟» دینعلی که آماده‌ی زد و خورد برای دعوای خیابانی بود، گفت: «سی‌وچهار!» مرد لبخند نصفه‌ای زد و کارت ویزیتی به سمت او گرفت: «اسم من کامرانه، باهام تماس بگیر!» «چی؟ آها...خسارت... خب...» کامران سرش را جلوتر برد و با ته‌صدای آهسته‌ای گفت: «به‌خاطر خسارت نیست؛ متوجهم که دهنتون از گرسنگی بو می‌ده!» دینعلی خشکش زده بود. مرد دور شد و کاظم فریاد زد: «نرو! دارم به پلیس زنگ می‌زنم.» دینعلی این‌بار توی سرِ خودش نزد، بلکه کاظم را با لگد و فحش دور کرد.

اگه گفتین یارویی که باهاش تصادف کردن کی بود🦦

✦ 15 ✦ «پات رو از اون پدال کوفتی بردار و روی وسطی بذار.» کاظم دست‌پاچه خم شد و با دست پدال ترمز را فشار داد. دینعلی ترمز دستی
✦ 15 ✦ «پات رو از اون پدال کوفتی بردار و روی وسطی بذار.» کاظم دست‌پاچه خم شد و با دست پدال ترمز را فشار داد. دینعلی ترمز دستی را کشید و هراسان پیاده شد. چراغ راست خرد شده بود و کاپوت مثل قوطی حلبی جمع شده بود. چراغ ترمز ماکسیمای جلویی هم شکسته و آسیب جزئی‌ای دیده بود. دین روی زمین نشست و دودستی روی سرش زد. همه‌چیز تمام شده بود. نه از پس هزینه‌های پرایدِ خود برمی‌آمد و نه خسارت ماکسیما. فقط می‌خواست به کاظم کمک کند تا رانندگی یاد بگیرد و صبح تا ظهر به جای او در اسنپ کار کند. مردم دورش جمع شده بودند، ولی دینعلی در این عالم حضور نداشت. به‌علاوه، جواب جانعلی را چه می‌داد؟ این پراید را با هزار جور وام، قسط، کتک و تحقیر جور کرده بود. مردم کمکش کردند از جا بلند شود، ولی وقتی دید که کاظم همچنان توی ماشینِ خاموش خم مانده و با دست، پدال ترمز را نگه داشته، دوباره توی سرش زد. شخصی که با او تصادف کرده بودند، پیاده شد؛ مردی قدکوتاه، مسن، با صورتی گرد و بور و پالتوی مشکیِ بلندی که به تن داشت.
#Persian_SPN #Supernatural

✦ 14 ✦ کاظم توی پراید نشست و هیچ ایده‌ای راجع به حرکات بعدی‌اش نداشت. دینعلی گفت: «خیلی خب، کمربندت رو ببند.» کاظم لبخندی زد
✦ 14 ✦ کاظم توی پراید نشست و هیچ ایده‌ای راجع به حرکات بعدی‌اش نداشت. دینعلی گفت: «خیلی خب، کمربندت رو ببند.» کاظم لبخندی زد و دست‌پاچه دستش را میان صندلی‌ها کشید. دینعلی خندید و از شیشه‌ی پراید خم شد تا کمربندش را ببندد: «پسر، تو واقعاً هیچی به یاد نداری.» کاظم حرکات او را تعقیب کرد: «شاید هیچ‌وقت یاد نگرفتم!» دینعلی لبخند کج معروفش را نثار او کرد: «یادت می‌دم.» سپس دور زد و سوار ماشین شد. کاظم دستش را به سمت سوئیچ برد و چرخاند. چندین بار این کار را تکرار کرد تا پراید با صدای مهیبی روشن شد و کاظم بلافاصله پایش را روی پدال گاز فشرد. دینعلی ابتدا آرامش خود را حفظ کرد، اما وقتی متوجه شد کاظم مثل خیار نشسته و حتی فرمان ماشین را نگرفته، به صندلی چسبید و فریاد زد: «چه غلطی می‌کنی؟ ترمز بگیر!» اما دیر شده بود و پراید با ماشین جلویی برخورد کرده بود.
#Persian_SPN #Supernatural