𝐏𝐞𝐫𝐬𝐢𝐚𝐧 𝐒𝐮𝐩𝐞𝐫𝐧𝐚𝐭𝐮𝐫𝐚𝐥
Закритий канал
𝑩𝒚 𝑭𝒂𝒓𝒂𝒚🌙 فنفیکشن با محتوای سوپرنچرال ایرانی لینکهای ناشناس: @faraysbot http://t.me/HidenChat_Bot?start=7045599514 https://t.me/Persian_supernatural
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
284
Підписники
Немає даних24 години
+137 днів
+2230 днів
Архів дописів
سلام عزیزای دل امیدوارم تنتون سالم باشه... نمیدونم چی بگم فقط خیلی مراقب خودتون باشین. دوستتون دارم، به امید روزهای بهتر🖤.
خوشگلا خوش اومدین. بالاخره صد تایی شدیم😭💋
پارت 1 اینجاست و پارت جدید هر هفته جمعهها میذارم.
دینعلی سفرهی صبحانه را با پشت دستش پس زد و تخممرغ آبپز و نان خشک روی زمین ریختند:
«لبو شد برای من سیگار؟»
کاظم خم شد، روی زمین نشست و دستش را بهسمت نان خشک برد:
«دینعلی، تو مثل معتادها برخورد میکنی. لطفاً آروم باش.»
«آروم باشم؟ همهاش این کلهی من رو کیوی میکنین!»
کاظم سرش را پایین انداخت و درحالیکه نانخشکها را جمع میکرد، زیر لب گفت:
«معذرت میخوام.»
کاظم به این فکر کرد که اگر دینعلی بفهمد که الیسا را بلاک کرده، شاید او را دوباره به همان جوب برگرداند. بههرحال او دینعلی بود و ثبات شخصیتی نداشت؛ گاهی بهطور ناگهانی عشق میورزید و صمیمی میشد و گاهی فقط نعره میزد. فکر کرد شاید اعتراف در همین لحظه بهنفعش باشد، اما دینعلی بهسمت درِ خروج از کانکس رفت:
«دینعلی، یه لحظه...»
دین با اخم قلمبهای روی صورتش برگشت. انگار صد هزار تومان نه، یک میلیاردش را از دست داده بود. کاظم حرفهایش را فراموش کرد و به تتهپته افتاد. نان خشک و تخممرغِ ترکیدهای که از روی زمین جمع کرده بود را بهسمتش گرفت و گفت:
«امم... بیا این رو بخور، گرسنه نرو.»
دینعلی دهانش را باز کرده بود که صدای کامران به گوش رسید:
«سلام پسرا!»
✦ 31 ✦
دینعلی تقریباً نیمساعت توی مستراح ماند. کاظم که حوصلهاش سر رفته بود، صبحانهی مختصری برای او چید و سرِ جای قبلیاش نشست. دینعلی بالاخره برگشت. صورتش را توی سینک ظرفشویی شست و با روتین مشخصِ هر روز صبح، دندانهایش را مسواک زد. سپس از توی کیسهی لباسهایش تیشرت قرمزی با شلوار مشکی بیرون کشید. کاظم توی جایش کمی سرک کشید تا او را ببیند، اما دینعلی شلوار ششجیبش را پوشیده بود. تنگی شلوار انحنای پاهای پرانتزی او را بیشتر از همیشه نمایان میکرد، هرچند این نقص کوچک توی ذوق نمیزد.
دینعلی رکابیاش را از تنش بیرون کشید. نگاه کاظم به سرشانهها و بازوهای پُر و خوشفرم او افتاد که زیباییاش وقتی پیراهن به تن داشت، نمایان نمیشد. دینعلی که از آینهی شکستهی روبهروی خود متوجه نگاه کاظم شده بود، همانطور که سرش را از حلقهی تیشرت رد میکرد، گفت:
«چیزی شده برادر؟»
کاظم تکسرفهای زد و نگاهش را دزدید:
«اوه نه! رنگ قرمز بهت میاد.»
دینعلی تیشرت را توی تنش مرتب کرد و بهسمت او برگشت:
«یه جوری دید میزدی گفتم شاید میخوای... آره!»
سپس چشمکی زد که باعث شد کاظم دستپاچه شود، نگاهش را به تسبیح بدوزد و ذکر بلندی بگوید.
دینعلی سرخوش خندید. قرمزی تیشرتِ نایک با چشمهای سبزش ترکیبِ شبِ یلدا ساخته بودند. شانهاش را برداشت و روی موهای طلاییاش کشید. نگاه کاظم دوباره بالا رفت و حرکات دست او را تعقیب کرد. دینعلی قیچیِ آشپزخانه را برداشت، پوست پشت لبش را کشید و بعد موهای توی دماغش را قیچی کرد. سپس دستش را دراز کرد و پاکت سیگارش را از روی کابینت برداشت که از قضا خالی بود:
«گندش بزنن!»
«نمیخوای صبحونه بخوری بعد؟»
دینعلی کتش را از روی صندلی برداشت و در حالی که جیبهایش را کندوکاو میکرد، گفت:
«قبل صبحونه میچسبه... کجاست پس این؟ من یه صد تومنی توی جیبم داشتم... .»
وقتی از پیدا کردن پول ناامید شد، کت را بهکناری انداخت و با عصبانیت گفت:
«امیرسامِ حروملقمه!»
کاظم با استرس انگشتهایش را در هم پیچید. نمیخواست بارِ گناهش روی گردن امیرسام بیفتد:
«اوه راستش... امم.... اون رو من برداشتم.»
با فریاد «جان؟» از جانب دینعلی، کاظم یک متر به هوا پرید و بریدهبریده توضیح داد:
«راستش لبو خریدم... اون روز توی پارک و من اصلاً لب نزدم فقط... باور کن برای تو خریدم. تو گریه میکردی اما وقتی لبو رو دیدی خوشحال شدی و حتی بهم لبخند زدی.»
#Supernatural #Persian_SPN
همین لحظه دینعلی در حال لگدپرانی در خواب بود که با دیدن کاظم بالای سرش، طوری از جا پرید که سرش به کمد بالای تخت خورد.
«لعنت بهت کاظم!»
همچنان که سرش را میمالید، نیمخیز شد.
«سرِ صبحی بالای سرم چه غلطی میکنی؟»
کاظم خودش را جمعوجور کرد و تسبیح توی دستش را بالا برد.
«اوه، داشتم ذکر روز دوشنبه رو میگفتم.»
دینعلی خمیازهای کشید و پتوی پلنگی را با چندش به سمت تخت امیرسام پرتاب کرد.
«قبول باشه.»
کاظم لبخندی زد و سرش را تکان داد.
#Supernatural #Persian_SPN
✦ 30 ✦
آفتاب بالا آمده بود، ولی دینعلی هنوز در خواب ناز بود. بههرحال، او حالا مردی بود که پنج میلیون توی حسابش پول داشت و دیگر نیازی نبود که بهفکر شغل خانوادگی، شاطری و سحرخیزی باشد.
کاظم روی چهارپایهی کوچکی بالای سرش نشست و تسبیح را از جیب بارانیاش بیرون کشید. سپس دست دراز کرد و پتوی مندرسِ پلنگیِ امیرسام را از روی تختش برداشت و روی او کشید. امیرسام صبح زود برای گچکاری رفته بود.
دینعلی خرناسهی بلندی کشید که باعث شد دهانش باز بماند و دستش بهخاطر کمبود جا روی دیوار آویزان شود.
کاظم دانههای تسبیح را لمس کرد. اگر دینعلی نبود، هیچکس به او پناه، خانه و غذا نمیداد. با این فکر، لبخندی روی لبش نشست. سرش را چرخاند و روی جزئیات صورت او دقیق شد. همین لحظه صدای پیامی از گوشی دینعلی بلند شد. کاظم اول اهمیت نداد اما بالاخره تسلیم کنجکاویاش شد و موبایل را روی صورت او گرفت تا قفلش باز شود.
«سلام امشب عروسیمه، دیگه بهم اس نده بای.» از طرف الیسا.
کاظم اخمهایش را توی هم کشید. پس او معشوقهای پنهانی داشت. بلافاصله و بدون فکر، پیام را حذف کرد و شماره را بلاک نمود.
#Supernatural #Persian_SPN
راننده بیحوصله ادامه داد:
«دوباره برمیگردین همینجا و سوارتون میکنم. جناب اکرمی باهاتون کار داره.»
آنها پیاده شدند. کاظم بهوضوح استرس داشت، امیرسام محتاطتر و دینعلی کاملاً سرخوش و بیخیال بود.
آنها باید سه نقطهی مرموز را پیدا میکردند: یک کافهی زیرزمینی، یک انبار پشت یک تعمیرگاه قدیمی و یک پارکینگ.
دینعلی جلوتر از همه حرکت میکرد و بهسمت اولین مقصد که کافهی زیرزمینی بود، رفتند. فضا تاریک بود. امیرسام چراغقوهی موبایلش را روشن کرد و کاظم که عقبتر مانده بود، کورمالکورمال فقط پشت سر آنها قدم برمیداشت. دینعلی بهآرامی درِ چوبیِ قهوهایرنگی را گشود. بوی عطر و سیگار توی صورتش زد؛ نور نارنجیرنگِ کمرنگی محیط را روشن کرده بود.
مردی فربه و چاق پشت میزی نشسته بود و قلیان میکشید و با علامت دست آنها را بهسمت خود هدایت کرد.
دینعلی سینه سپر کرد. عینک دودیاش را روی چشمهایش گذاشت و قدمهای محکمی برداشت و کیف را روی میز گذاشت. مرد قلیان را از خودش فاصله داد و کیف را برداشت. امیرسام دماغش را گرفته بود، چون از دود قلیان متنفر بود و کاظم که بهنظر ترسیده بود، پشت سر دینعلی پناه گرفته بود.
مرد کیف را گشود. تندیسی از یک سر بود. دینعلی خم شد تا چهره را ببیند و با دیدن چهرهی تندیس که کامران بود، پقی زد زیر خنده و رو به امیرسام گفت:
«وای پسر، ببین چقدر اعتمادبهنفس داره!»
مرد سرش را بلند کرد و نگاهش را توی صورت دینعلی چرخاند. سپس مجسمه را برداشت و درحالیکه به اتاقی میبرد، گفت:
«فقط احمقها توی شب عینک آفتابی میزنن!»
دینعلی لبخند روی لبش خشک شد و عینک را از روی چشمانش برداشت.
بالاخره پروسهی توزیع مجسمه، تریاک یا هر چیز دیگری که بود، پایان یافت. دینعلی حس اعتمادبهنفس کاذبی داشت، امیرسام در رویای ازدواجی دوباره با راضیه بود و کاظم هنوز استرس داشت. البته که این استرس پس از ملاقاتشان با کامران و دریافت پنج میلیون تومان، حالا کاملاً از بین رفته بود.
#Supernatural #Persian_SPN
✦ 29 ✦
دمغروب، پژو پارس مشکیرنگی دمِ در کانکس ایستاده بود. هر سه مرد نونوار کرده و در حمام عمومی، حمام و اصلاح کرده بودند. دینعلی با دیدن ماشین با هیجان جلو رفت:
«وای حضرت مشکی!»
امیرسام چشمغره رفت و درحالیکه سوار میشد، زیر لب گفت:
«اون فقط یه قوطی حلبیه!»
دینعلی بیاهمیت شانهای بالا انداخت و عینک دودیاش را روی موهایش گذاشت:
«باشه تو خوبی.»
کاظم بهزحمت دینعلی را که طاقباز نشسته بود هل داد تا خودش را جا کند. دینعلی خودش را به سمت امیرسام کشید:
«کاظم، از من بکش بیرون.»
کاظم اخمهایش را توی هم کشید و لبههای بارانیاش را مرتب کرد:
«من هیچوقت در تو نبودم.»
دینعلی «نوچ» بلندی گفت و امیرسام خندید. راننده از توی آینه نگاهی به آنها انداخت، سری از افسوس تکان داد و حرکت کرد.
تا ساعت نهِ شب سرِ قرار رسیده بودند. راننده سه کیف با سایز متوسط را از صندلی جلوی ماشین برداشت و به سمت آنها دراز کرد:
«بازش نکنین و فقط تحویلش بدین... بگیر، این هم آدرس. من شما رو همینجا پیاده میکنم.»
دینعلی کیفهای حاوی عتیقهی مرموز را گرفت و سفت چسبید.
#Supernatural #Persian_SPN
