uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

[نارنگی شیشم]

[نارنگی شیشم]

Відкрити в Telegram

اینجا یه درخت نارنگی زندگی میکنه. ⭐️ @Do_you_drink_tea_bot :ناشناس

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
337
Підписники
Немає даних24 години
+17 днів
-1830 днів
Архів дописів
چقدر با بت همزادپنداری میکنم.

چقدر با بث همزادپنداری میکنم.

اوو نه اینم عاقبته

عاقبته بیشتر آخ-

زندگیم انقدر رومانتیکه؟

رومنسه

بعدش میام نظرمو میگ-

وای باید ببینمش

ااااااااا

Repost from Black
https://t.me/narangi_iiiii
20th Century Girl

گرفت، اونورش رو هم وارنیش زدم.

"من به تَنگ آمده‌ام، از همه چیز. بگذارید هَواری بزنم."

"من به تَنگ آمده‌ام، از همه چیز، بگذارید هَواری بزنم."

در خونه رو باز کردم و تا رفتم داخل یه نگاهی انداختم به اینور تا اونور خونه و یهو سرم گیج رفت، همونو برگشتم بیرون و در رو بستم، رفتم سمت در خونه ی خودمون و خودمو رسوندم به اون گوشه ی اتاقم، همونجایی که کسی نمیاد، خودمو مچاله کردم توی همون گوشه و توی سرم یه دایره ی بزرگی بود از فکر هایی که گره خورده بودن به هم، بزرگترینش این بود که چیشد؟ چیشد که زندگیم انقدر بی روح و خسته شد؟ چیشد که دیگه نمیفهمم کی صبح میشه کی شب؟ چیشد که برای نبودن کسی که الان نیاز دارم توی این خونه باشه گریه میکنم؟ چیشد که با بزرگترین ترسم رو به رو شدم؟ جوابی هم ندارم براشون چون اصلا نفهمیدم و هنوزم نمیفهمم فقط کاش اینطوری نمیشد، آخ کلمه ی "کاش"، تک تک جمله هام این روزها با کاش شروع میشه، کاش فلان، کاش بهمان، کاش این، کاش اون، کاش میدونستم چجوری درد تو دلمو به یکی بگم، کاش و کاش و کاش، خب حالا که گفتم کاش میدونستم چجوری درد تو دلمو به یکی بگم پس راستشو بخوام بگم واقعا حالم خوب نیست، انقدر حالم خوب نیست که حتی نمیدونم تا چند ماه بعد حالم درست میشه یا نه، خودم نیستم، زمان از دستم در رفته، گیج دور خودم تاب میخورم، ساده ترین کارها واسم سخت شده، اعصابم برای حرف زدن با آدم ها خیلی نازک شده، نمیدونم فقط کاش اینطوری نمیشد. کاش.

در خونه رو باز کردم و تا رفتم داخل یه نگاهی انداختم به اینور تا اونور خونه و یهو سرم گیج رفت، همونو برگشتم بیرون و در رو بستم، رفتم سمت در خونه ی خودمون و خودمو رسوندم به اون گوشه ی اتاقم، همونجایی که کسی نمیاد، خودمو مچاله کردم توی همون گوشه و توی سرم یه دایره ی بزرگی بود از فکر هایی که گره خورده بودن به هم، بزرگترینش این بود که چیشد؟ چیشد که زندگیم انقدر بی روح و خسته شد؟ چیشد که دیگه نمیفهمم کی صبح میشه کی شب؟ چیشد که برای نبودن کسی که الان نیاز دارم توی این خونه باشه گریه میکنم؟ چیشد که با بزرگترین ترسم رو به رو شدم؟ جوابی هم ندارم براشون چون اصلا نفهمیدم و هنوزم نمیفهمم فقط کاش اینطوری نمیشد، آخ کلمه ی "کاش"، تک تک جمله هام این روزها با کاش شروع میشه، کاش فلان، کاش بهمان، کاش این، کاش اون، کاش میدونستم چجوری درد تو دلمو به یکی بگم، کاش و کاش و کاش، خب حالا که گفتم کاش میدونستم چجوری درد تو دلمو به یکی بگم پس راستشو بخوام بگم واقعا حالم خوب نیست، انقدر حالم خوب نیست که حتی نمیدونم تا چند ماه بعد حالم درست میشه یا نه، خودم نیستم، زمان از دستم در رفته، گیج دور خودم تاب میخورم، ساده ترین کارها واسم سخت شده، نمیدونم فقط کاش اینطوری نمیشد. کاش.

پس بی‌خیال

حقیقت وابسته به امیدوار بودن یا نبودن ما نیست

امیدوارم بمیرم

همه بلاخره می‌میریم‌ اما مشخص نیست کی، اما امیدوارم نمیری هنوز