تراوش | علیسینا بصیر
Відкрити в Telegram
جستارها و یادداشتهای کوتاه تأملاتی بینرشتهای در تلاقی ادبیات، جامعه، اقتصاد، هنر و ورزش.
Показати більшеІран138 261Категорія не вказана
350
Підписники
+224 години
+277 днів
+7230 день
Архів дописів
مغالطهٔ میلیارد دلاری
شماری از رفقا از من خواستند حالا که درس اقتصاد میخوانم، در کنار پرداختن به مسائل ادبی، کمی هم دربارهٔ پول و بازار بنویسم. تصمیم گرفتم اولین یادداشتم را با یک پرسش جالب شروع کنم: چرا ایلان ماسک نمیتواند فقر جهان را برطرف کند؟
بیشتر مردم درگیر یک غلطفهمی بزرگ دربارهٔ مفهوم دارایی هستند. این ثروت چهارصد میلیارد دلاری ماسک، پول نقد در حساب بانکیاش نیست؛ این رقم ارزش روز سهام او در شرکتهای تسلا و اسپیسایکس است. اگر او همین امروز تصمیم بگیرد تمام این سهام را بفروشد، تکانِ سختی به بازار وارد میشود و قیمتها فوراً سقوط میکنند. در واقع او با دست خود همان ثروتی را که قرار بود نجاتدهنده باشد، از بین میبرد؛ چرا که بازار بورس بر اساس عرضه و تقاضا کار میکند و تابِ این فروش یکباره را ندارد.
از سوی دیگر، مسألهٔ مقیاس و اندازۀ اقتصاد هم در کار است. چهارصد میلیارد دلار رقم بسیار بزرگی است، اما وقتی آن را کنار کل اقتصاد دنیا بگذاریم، خُرد و اندک معلوم میشود. هزینهٔ سالانهٔ ادارهٔ جهان و رفع فقر، به تریلیونها دلار میرسد و قرضِ دولتها اکنون دهها تریلیون دلار است. دارایی ماسک فقط چالهٔ کوچکی از این گودالهای بزرگ مالی را پر میکند.
ریشهٔ اصلی فقر، کمبود پول نیست که بتوان آن را با یک چک بانکی حل کرد؛ دشواریها بنیادی و ساختاری هستند. فساد، جنگ، تحریم و مدیریت بد، راههای تقسیم ثروت را بستهاند. اگر به جامعهای که تولید ندارد پول تزریق کنیم، چیزی جز تورم شدید به بار نمیآورد. تا وقتی قوانین اصلاح نشوند و سطح آموزش بالا نرود، وضعیت دگرگون نخواهد شد.
یک بار سازمان ملل ادعا کرد که با شش میلیارد دلار میشود فقر مفرط را برطرف ساخت. ماسک پذیرفت این پول را بپردازد، به شرطی که مسیر خرج شدنش کاملاً واضح و شفاف باشد. نتیجهٔ ارزیابیها اما روشن بود؛ این پول مثل یک مسکنِ موقت، فقط چند ماه دوام میآورد. تا زمانی که کار و تولید ایجاد نشود، تزریق پول توانِ ریشهکن کردن فقر را ندارد؛ این کار فقط آمدن بحران بعدی را عقب میاند.
پینوشت:
شاید بگویید رقم چهارصد میلیارد دلار تغییر کرده است؛ چرا که با عرضهٔ اخیر اسپیسایکس در بورس، دارایی ماسک به حساب ارقام حتا از یک تریلیون دلار هم گذشت. اما راستش را بخواهید این جهش نجومی، خود گواه بر ادعای من است؛ ثروتی که با نوسان یک تابلوی معاملاتی چند برابر میشود، در دنیای واقعی هیچوقت پول نقد و آمادهای نیست که گره از کار جهان باز کند.
#یادداشت_اقتصادی_1
آنها هفتاد خط توهین برای من نوشتند؛ اما تنها چیزی که اذیتم کرد، غلطهای املاییشان بود!
منسوب به داستایفسکی
میخواهم کمی در مورد رابطهٔ کتابخواندن با فهم و درک بنویسم. مدتی است متوجه شدهام که برخی افراد از امر کتابخوانی برای خود فخر و برتری ساختهاند. البته در اینکه خواندن کتاب در ذات خود کار نیکویی است هیچ شکی وجود ندارد؛ ولی حرف اصلی اینجاست که آیا با مطالعه، در افکار، رفتار، دیدگاه و جهانبینیِ فرد تغییری ملموس ایجاد میشود یا خیر؟ آیا کسی که کتاب میخواند، از بقیه بیشتر میفهمد؟
چندی است اشخاصی را میبینم که از کتاب به عنوان ابزاری برای تحقیر دیگران استفاده میکنند. راستش من به شخصه هر وقت غرق کتابخواندن میشوم، تازه پی میبرم که دانستههایم در برابر آنچه نمیدانم، چون قطرهای در میان اقیانوس است. از همین رو باور دارم مطالعه به خودی خود فضیلت خاصی در انسان بیدار نمیکند؛ چرا که مسیر و رویکرد ما در کتابخوانی نیز تعیینکننده است و اگر صرفاً برای به دست آوردن دانش تئوریک باشد، بدون داشتن دیدهای بیدار و بصیرت، انسان را به سرگردانی و گمراهی میکشاند.
ما کتاب میخوانیم تا مسائل را یکسویه نگاه نکنیم و قدرت تحلیل پیدا کنیم. در نهایت، کتابخواندن شاید مسبب آگاهی شود، ولی هیچ تضمینی برای پیدا شدن خرد، اخلاق، عقل و مردمیگری در وجود ما نیست. من خود کسانی را سراغ دارم که قفسههای خانهشان را از کتابهای قیمتی پر کردهاند و آنها را صرفاً برای تشریفات و پز دادن گرد آوردهاند؛ اما وقتی در گفتار و بینششان دقیق میشوم، برایم ثابت میشود که کتابخوانیِ نمایشی هرگز راهی به سوی کمال ندارد و فقط غروری پوچ میآفریند.
سلام به ۲۲۲ همراه عزیزم. امروز که ۴۱ روز از ساختن این کانال میگذرد. نوشتههایی را که اول اینجا نشر کرده بودم خواندم و نوعی حس خفت به من دست میدهد؛ اینکه چطور آن متون پیچیده و آراسته از کلمات غریب را نشر کردم و ذهن مخاطبانم را درگیر ساختم. وقتی اولین نوشته را با آخرین نوشته میخوانم، آن دگرگونی را درک میکنم. از این بابت خوشحالم که این مسیر را دوباره یافتم و از آن نخوابیدنهای شبانه، پوچی، افسردگی و سرگردانی ذهنی اندکی فاصله گرفتم.
با افراد جدید و اندیشههای عجیب آنها آشنا شدم. عضوِ بالای ۵۰ کانال هستم؛ بعضی قلم خوبی ندارند ولی محتوای خوبی به نشر میرسانند، بعضی هم زیبا مینویسند ولی کم پیش میآید چیزی از نوشتههایشان را فهمید. بعضی درگیر رفاقتشان هستند، بعضی هم درگیر عشق و عاشقی. بعضی درگیر خودنمایی، بعضی دنبال شهرت و بعضی هم اصلاً نمیدانند چه میکنند. بعضی عاشق موسیقیاند و بعضی برای فرار از رنج مینویسند.
ولی این را متوجه شدم که با وجود به بیراهه رفتن و فاصله گرفتن از علاقه و شوقشان، و با وجود سختیهای روزگار، پیچیدگیهای خانوادگی، نداشتن آن زندگی ایدهآل و فروپاشی ذهنی، هنوز استوار ماندهاند و ادامه میدهند. باور کنید قبل از ساختن این کانال و شناختن شما، احساس محقر بودن میکردم؛ اینکه کسی مرا درک نمیکند و چقدر درماندهام که حتی یک نفر نمیتواند حرفهای مرا بفهمد. ولی الان میبینم که تنها نیستم و این وضع فقط دچار حال من نبوده است.
نمیدانم چرا آمدم و این حرفها را زدم، چون من هیچوقت اهل بیرون دادن احساسات و افکارم نبودم؛ ولی تغییری در خودم احساس میکنم. تغییری که نمیگذارد آن جریانات، ذهنم را بیاساید و این را ممنون مخاطبان و دوستان جدیدی که ساختم، هستم.
شب، کلمه عجیبیست. وقتی به این واژه فکر میکنم، اولین چیزی که در ذهنم پدید میآید، تاریکیست. چرا باید چنین باشد؟ این تصور را چه کسی در ذهنم جا داده است؟
در حالی که در افکارم شب را با تاریکی همسان میدانم، با این موضوع موافق نیستم. شاید این یک پدیده عادی باشد؛ شاید اینجا شب باشد، ولی قطعاً آنسوی دنیا روز است. البته این مهم نیست.
میخواهم بگویم که عاشق شب هستم؛ عاشق این سکوت و آرامش، زمانی که فقط و فقط صدای نفسهایم یار من است. در این لحظهها میتوانم به هر چیزی که دلم میخواهد فکر کنم، بدون اینکه کسی بخواهد مزاحمم شود. گرچه انسان موجودی اجتماعی است، اما به این تنهایی نیاز داشته و خواهد داشت.
احساس میکنم در این ساعتها، مخصوصاً ساعت دو شب، مغزم به شکل دیگری عمل میکند. تمام گفتوگوهایی که داشتم، صحنههایی که تماشا کردم و افرادی که به دیدارشان رفتم، دوباره جلوی چشمم میآیند. انگار ذهنم همه قدرت خود را به خرج میدهد تا لحظههایی را که زندگی کردهام، به یادم بیاورد.
حتی آن نسیم سردی را که در این فصل میشود روی صورت و دستانم احساس کرد، دوباره به خاطرم میآورد. به من یادآوری میکند که یک روز از عمر گرانبهایم گذشته است و از من میپرسد: «در طول روز چه کاری انجام دادی؟»
بارها و بارها این سؤال در ذهنم خطور میکند که چه کار کردم؟ آیا واقعاً زندگی کردم، یا همانند بدنی که کنترلش دست خودش نیست، روی این زمین بیسر و ته فقط پرسه زدم؟
وقتی در این ساعت از شب به خودم میآیم و از خودم میپرسم که آیا واقعاً از روزم لذت بردم یا نه، به این جواب میرسم که اصلاً نمیدانم چه چیزی مایه خوشحالی و حس کافی بودن میشود؛ جز اینکه روز را به هر شکلی به پایان برسانم و منتظر بمانم تا شب فرا برسد.
بله، همان سیاهی که من به شکل دیگری به آن نگاه میکنم؛ تنها زمانی که میتوانم فقط با خودم، در ذهنم، گفتوگو کنم و از خودم بپرسم که در روز چه کاری انجام دادم؟ و این چرخه همینطور ادامه دارد...
این متن را از لابلای نوشتههایم پیدا کردم. نمیدانم دقیق چه زمانی نوشتمش ولی اطمینان دارم مدت زیادی گذشته و جالب اینجاست که از آن موقع تا الان، هیچ تغییری نیامده...
#آزادنویسی_۲
راننده موتر لندکروزر شیشه سیاه و بدون پلیت که در منطقه کارته چهار کابل چند دختر را زیر گرفته بود، بازداشت شد. گفته میشود این شخص پسر یکی از رؤسای گمرکات ولایتی است. پیش از بازداشت وی، افرادی به خانوادههای آسیبدیدگان پیشنهاد پرداخت غرامت داده بودند تا دوسیه بدون افشای هویت راننده مختومه شود.
اگرچه مقامات امنیتی وضعیت صحی دختران را رضایتبخش خواندهاند، اما گزارشها حاکی از آن است که سه تن از آنها بهشدت زخمی شدهاند. صدمات وارده به این دختران شامل شکستگی پا و شانه، آسیب شدید به مهرههای کمر، و همچنین جراحت شدید صورت، دهان و شکستگی دندانها میباشد
واگویههای صنف
اولین آزادنویسی
ساعت ۵:۴۷ بعد از ظهر است؛ در دانشگاه هستم و مضمون مدیریت تولید داریم. ۱۰ نفر در صنف حضور دارند و فقط عصمت به استاد گوش میدهد، بقیه هم در گوشیهایشان مصروف هستند. حالا اینها به کنار، امروز تصمیم گرفتم اولین آزادنویسی خود را انجام بدهم. همیشه فکر میکردم نباید افکارم را به نشر برسانم. خب، کسی برایم گفت لازم نیست برای بقیه آنها را بفرستی و یا در کانالت نشر کنی؛ این نظر باعث شد به این امر رو بیاورم.
یکی از همصنفیها که در رخصتیهای عید قربان به دیار و زادگاهش رفته بود، برای اولین بار در صنف حاضر شده؛ برایم جالب بود چون او هیچوقت این همه مدت را از دروس فاصله نمیگرفت. خب، نامزدش در ولایتشان هست و حتمن این دلیلش بوده میتواند؛ و اینکه او غیرحاضری نداشت، پس خواسته از آن چهار جلسه که حق دارد غیابت کند، استفاده کرده باشد. حرف زدن در مورد او کافی است؛ نمیدانم وقتی بفهمد من این همه در مورد او در این متن یاد کردم چه میکند.
به هر حال، علیرغم این موضوعات، حرف اینجاست که من آزادنویسی را همواره مزخرف میدانم، و یا شاید به این دلیل باشد که نمیخواهم جریانات ذهنم به دست کسی بیفتد. قطعن همینطور است؛ چون من از بازگو کردن احساساتم به نزدیکان و دوستانم طفره رفتم، پس بدیهی است و این نشان میدهد که من میترسم. میترسم از اینکه مرا از گفتههایم قضاوت کنند. من مدام به همه گفتم که حرف بقیه برایم مهم نیست؛ واقعن نمیدانم مهم است و یا خیر، اما در این شک ندارم که آن که در مورد من چیزی میگوید، اگر آن حرفی زشت و ناپسند باشد، مثل خوره به جانم میافتد و مغزم را همانند شب امتحان درگیر میکند.
حرف از امتحان شد؛ از آنرو که آزادنویسی میکنم، پس اهمیتی ندارد که خط منظم باشد و بحثی خاص را پیش بکشم و در موردش تبصره بکنم. این برایم مشکل است که متنی را مینویسم و آن مشکل نگارشی داشته باشد. مطمئنم که چند کلمه را غلط نوشتم ولی مهم نیست. در بالا گفتم مثل شب امتحان ذهنم را درگیر میکند؛ راستش دروغ گفتم! من در شبهای امتحان به یاد نمیآورم حتا یک شب درس خوانده باشم و کتاب و چپتری را باز کرده باشم. شاید به این خاطر باشد که من تشبیهگر خوبی نیستم و از توصیف محیط اطرافم و جریان ذهنم عاجزم. دلیلش را هم در اول ذکر کردم؛ من هیچوقت روایتگر ماهری نبودم، پس نباید از خود توقع این را داشته باشم که حالتهای روحی و چهاربغلم را به درستی بیان کنم.
#آزادنویسی_۱
۱۴۰۵/۳/۲۳
وقتی به مادرهای افغان میگی روز مادر مبارک:
برو گمشو هر وقت از گپم کدین همو روز مادر است.
نوار تصویری کوتاهی تماشا میکردم که در آن شخصی با قاطعیت ادعا داشت خوردن بادرنگ و یا خیار از قسمت انتهایی باعث بهبود عملکرد کبد میشود و مصرف آن از سر، چاقی به بار میآورد. فضای مجازی امروز جولانگاه اشخاصی شده است که دچار توهم دانایی شدهاند و خزعبلات را در قالب حقایق علمی به خورد مردم میدهند؛ اشخاصی که حرفهای به ظاهر منطقی میزنند و در نهایت برای اثبات ادعایشان چند مقاله را سپر بلا میسازند. در همین راستا، روزی شخصی مقالهای با این مضمون نشر کرد که مصرف شکلات باعث لاغری میشود و بلاگرهای غذا همراه با رسانههای دیگر با سرعت آن را بازنشر کردند. همان شخص بعدتر با صراحت اعلام کرد که شما آنقدر احمق هستید که هیچ داوری و آزمایشی را شرط قبول حرف من ندانستید و چشمبسته تسلیم این ادعا شدید.
چندی قبل با شخصی وارد بحث شدم که با اتکا به تحقیقاتی چون پروژه تنوع ژنوم انسانی، قوم هزاره را تمامن زادهی نسل مغول میدانست؛
من با اطمینان کامل برایش شرح دادم که باریکبینیهای تاریخی هرچند شنیدنی هستند، اما انگارههای تقلیلگرایانه قدرت دگرگون کردن واقعیتهای پیچیده را ندارند. برایش روشن ساختم که در دانش ژنتیک امروزی چیزی به اسم خون خالص وجود ندارد و ارثیه ژنتیکی مردم ما کاملن آمیخته با باشندگان بومی فلات ایران و آسیای میانه است. بررسیهای تبارشناختی بر پایه دیانای اتوزومال و آن کروموزوم پدری معروف، پیشینهای بسیار کهنتر از هشتصد سال دارند و گره زدن تمام این سهم ژنتیکی به شخص چنگیزخان، در حقیقت چشمپوشی از تاریخ طولانی اقوامی چون یفتلیها در این جغرافیا است. هویت یک مردم در فرهنگ، تاریخ و زندگی جاری آنها ریشه دارد و در آزمایش یک لابراتوار خلاصه نمیشود.
با وجود ارایه این توضیحات مستدل، او خود را به خواب زده بود و لجاجت ورزید. اصل مطلب این است که عزیزان، اگر میخواهید در موردی صاحب دانش شوید و خود را ملا بسازید، با دقت تمام تحقیق کنید تا از هضم دادههای غلط در امان بمانید.
جدا از مسایل ادبی و دغدغه های این روزها میخواهم چندی در مورد فوتبال بنویسم.
حال و هوای این دور از جام جهانی قرابتی با روزگار پرشوق گذشته ندارد. زمانبندی مسابقات تماشاچی را یا نیمهشب از خواب محروم میسازد یا بامدادان وقت، مجال استراحت را میگیرد؛ هوای گرم نیز توان دوندگی را در زمین مسابقه تقلیل داده است و بازیکنان بیشتر متواری از آفتاب سوزان هستند تا در پی توپ.
این تورنمنت حکم آخرین پرده نمایش را برای اسطورههایی چون لیونل مسی، کریستیانو رونالدو و لوکا مودریچ دارد؛ ستارگانی که در انتهای عمر فوتبالی خود قرار دارند و پس از این رقابتها کفشهایشان را خواهند آویخت. در پهلوی این موضوع، جای خالی چهرههای ماندگاری چون جانلوئیجی بوفون، زلاتان ابراهیموویچ و تونی کروس عمیقاً احساس میشود. وقتی از غایبان بزرگ سخن میگوییم، حسرت ایتالیا داغ تازهای است. لاجوردیپوشان پس از آن رفتار زشت با زینالدین زیدان در فینال دوهزار و شش، گرفتار نفرینی ابدی شدند و سالهاست روی خوش در جام جهانی را ندیدهاند.
در مسابقات امسال، تیمهای فرانسه، اسپانیا و پرتغال با ترکیبی کامل و آماده وارد میدان شدهاند و درخشش تیمهایی چون نروژ و ترکیه نیز توجه تماشاچیان را جلب میکند. تصمیمات سرمربی انگلستان تعجبآور است؛ رها کردن بازیکنان خلاقی چون فیل فودن و کول پالمر در خانه، رویکردی عجیب به نظر میرسد. تیم برزیل با تمام شهرت و هیبت خود، در برابر تیم جنگنده مراکش متوقف شد و نیمار نیز طبق روال گذشته روی تخت شفاخانه استوار است. کاش بازیکنی چون کواراتسخلیا در این رقابتها حاضر بود تا با حرکات شگفتانگیزش، طراوت تازهای به بازیها میبخشید.
غرض اصلی من از نوشتن این یادداشت، شرح حال آرژانتین در همین عکسی است که ضمیمه کردهام. این تیم روی کاغذ ستارگان چشمگیری ندارد، اما بازیکنانش با تمام وجود و با غیرت کامل بازی میکنند و هماهنگی آنها نسبت به چهار سال قبل بسیار افزایش یافته است. آرزومندم آرژانتین دومین قهرمانی متوالی خود را جشن بگیرد. از جانب دیگر، هرچند رفتارهای کریستیانو رونالدو با جایگاه یک بازیکن بزرگ همخوانی ندارد، مایلم جام به پرتغال برسد؛ دلیل این میل، تماشای بازی جذاب برونو فرناندز، ویتینیا و برناردو سیلوا است.
بازگردیم به همین عکس از مسابقه مقابل مکزیک؛ رقابتی که شکست در آن حکم حذف آرژانتین را امضا میکرد. شوت زمینی لیونل مسی روی پاس دیماریا، دقیقاً همان لحظهای بود که قدرت این تیم برای فتح جام را ثابت کرد. پاس فوقالعاده او به مولینا در برابر هالند، عبور از مدافع کروشیا و سپردن توپ به آلوارز، همراه با آن ضد حمله گول دوم در بازی فینال برابر فرانسه که با هفت لمس توپ به ثمر رسید و دو تای آن از مسی بود، نشان داد که بار اصلی تیم روی دوش چه کسی قرار دارد.
این متن کفاف گفتههای من راجع به این دوره و شرح حال تیمها و بازیکنان را نمیکند، اما فکر میکنم همین مقدار کافی باشد.
تاریخ این وطن گواه است که همواره دیگِ ملامت و ستم را بر سر هزارهها واژگون کردهاند؛ سرگذشتِ تلخی که از قتلعامهای ارزگان گرفته تا سرکوبِ قیام چندول و فاجعهٔ افشار، مدام تکرار میشود. وقتی به امروز نگاه میکنم، میبینم که حرمتشکنی و تعرض به زنان، تنها قصهٔ یک قوم نیست؛ بلکه تلاشی است مکرر برای تحمیلِ پوشش و تفکرِ یک طایفه بر کلِ جامعه. در این میان، وقتی جوانِ هزاره برای دفاع از حق و کرامتِ خواهرش صدا بلند میکند، فوراً او را به نامِ اغتشاشگر و آشوبطلب سرکوب میکنند.
اگر ایستادگی برای این حق وظیفهٔ تمام ملت است، پس چرا همیشه هزارهها باید چوبِ سوختِ این معرکه باشند؟
روزگارِ طاقتفرسایی است. هجومِ این بلا چنان شیرازهٔ خاطرم را گسسته که قلم نیز دیگر به صبوری تن نمیدهد. وقتی کلمات، از تسلای جان بازمیمانند، اندیشه به کدام دلخوشی رو بیاورد؟ در این تندباد، رشتهٔ تدبیر گم شده است و مأمنی نیست؛ درست همانگونه که بیدل میگفت: به هر جا دفتری بود، آیهٔ امن و امان گم شد.
اساس پایداری هر جغرافیا، استقرار عدالت فراگیر است. تعادل اجتماعی تنها زمانی برقرار میشود که قانون بر منافع فردی و گروهی پیشی گیرد. حوادث اخیر در شهرهای مختلف، نشان از فقدان یک میثاق ملی پایدار دارد. هرگونه تلاش برای تقلیل مصایب به یک جریان خاص، مسیر حل بحران را دشوار میکند. راه آینده از معبر بهرسمیت شناختن حقوق آحاد جامعه میگذرد.
بازار امروز کتاب و قلم، اسیر کارخانههای تندنویسی و دکانهای نویسندهسازی شده است. این جریان آشفته، اصالت هنر را نابود میکند و آفرینش فردی را به تولیدات یکدست و کارگاهی تقلیل میدهد. نوآموزان در این محیطها یاد میگیرند که شبیه همدیگر بنویسند و ویژگی قلم خود را در قالبهای از پیشساخته گم کنند. مدرسان کممایه، دستورالعملهای تکراری را به جای هنر اصیل میفروشند. نتیجۀ کار آنها پرورش آدمهای سطحی است که پایگاهی در فرهنگ ندارند.
نویسندگی نیازمند آموزش درست است. استعداد ذاتی بدون تمرین و تراش، ماندگار نمیشود. یک راهنمای دانا و نویسندۀ پخته، راه دشوار خلق اثر را کوتاهتر میکند و رسم درست نگریستن را به شاگرد یاد میدهد. نویسندۀ جوان در این فضای سالم، شیوۀ کار با واژهها را میآموزد و طرحهای اولیه را به داستانهای استوار بدل میسازد. آموزش اصولی، هادی شخص در مسیر نویسندگی است و مایه رشد استعدادهای گوشهنشین میشود.
چاره این مشکل، سپردن کارگاهها به دست اهل فن است. هدایت این جریان را باید کسی بر عهده بگیرد که خود در این راه زحمت کشیده و ارزش قلم را چشیده باشد. نویسندهای که آثار ارزشمند دارد، اهمیت صراحت را درک میکند و شاگرد را به پیراستن متن سوق میدهد. استاد واقعی زواید را از ذهن نوآموز دور میکند و به او شجاعت ساده نوشتن میبخشد. نجات ادبیات در گروی این است که مراکز آموزشی به دست نخبگان واقعی اداره شوند تا ساحت قلم از آسیب کاسبان در امان بماند.
Repost from N/a
ماشاالله! با این پروژههای تولید نویسنده، کشتگاهای ادبیات، از قحطسالی نجات خواهد یافت.
چقدر جمله در این کتاب ماییم. ستم هرگز پایدار نبوده و واقعن ما امروز روزگارِ چخوف را تجربه میکنیم؛ میخواهند اینجا را گورستان اندیشهها کنند. با این همه، تاریخ گواهی میدهد که فرجام این شبِ سیه، سپیدهدم است. ایستادگی مردم، دیرینهتر از آن است که زیر آوارِ زمانه مدفون شود. ارتجاع با محنت گریبانگیرِ میهن ماست، ولی افق، شکوهِ رفته را بازخواهد یافت.
