_ مستاجر پلاک ۱۱ _
Відкрити в Telegram
_آدمکی فرو رفته در پوسته ی آبی تیره http://t.me/HidenChat_Bot?start=8742421722
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
419
Підписники
Немає даних24 години
+257 днів
-730 день
Архів дописів
_ به من گفت بیا
به من گفت بمان
به من گفت بخند
به من گفت بمیر .
آمدم ، ماندم ، خندیدم ، مُردم.
فکر کنم از صبح هزار بار خوندمش
هزار بار نوشتمش
کل صفحات دفترم شد ابیات این شعر
پس چرا هنوز دارم میخونمش
و هنوز برام تازه و جالبه؟!
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد شب مرگ تنها نشیند به موجی رود گوشهای دور و تنها بمیرد در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غزلها بمیرد گروهی بر آنند که این مرغ شیدا کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد شب مرگ از بیم آنجا شتابد که از مرگ غافل شود تا بمیرد من این نکته گیرم که باور نکردم ندیدم که قویی به صحرا بمیرد چو روزی ز آغوش دریا برآمد شبی هم در آغوش دریا بمیرد تو دریای من بودی آغوش باز کن که میخواهد این قوی زیبا بمیرد
امیدوارم تو زندگیِ بعدی یه درخت بید باشم
همونقدر مجنونِ عاشق
همونقدر غمگین و تنها
تنها !
