uk
Feedback
دُختِ‌شَهریوَر .

دُختِ‌شَهریوَر .

Відкрити в Telegram

دُختِ شَهریوَر ؛ - اصالت، نه یک انتخاب، بلکه یک امضا است. - اینجا خاکیم و فقط خاکیان می مانند. @DokhtsharivarBot

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
294
Підписники
+224 години
-237 днів
+1730 днів
Архів дописів
تو فقـَط آمده بودی که دل از من‌ن ببـَری ، بروی دور شـَوی ؛ قصه و رویا بـِشوی ؟

اینک شما و وحشت ِ تهران ِ بی سیدعلی خامنه‌ای ..

بی تو تهران جای زندگی کردن نیست ./

؛ دنیا رو با همین چند تا گل ، می‌شه تحمل کرد ..

photo content

ولی حال و هوای ِ تهران ..

خدایا .. دلم را آن‌قدر به خودت نزدیک کن که هیچ نگاهی ، هیچ تعریفی ، و هیچ توجهی ، جای نگاه تو را برایم نگیرد (:

آدمی که هر روز روی خودش سرمایه‌گذاری می‌کند ، یک روز آن‌قدر ارزشمند می‌شود که دیگر دنبال اثبات خودش به هیچ‌کس نیست .

به زندگی بهم ریخته ی ام‌البنین زندگی مارو جمش کن ابالفضل 💔 ..

سر از دست دادیم سرو از دست دادیم ..

بی هیچ سوالی و جوابی بغلم کن خسته تر از آنم که بگویم به چه علت ..¹²⁸

أین أبـــــــی ...؟ پدرم کجاست ..؟

محبوبم باید تو نوک ِ برج میلاد ازم خواستگاری کنی .

چه شبایی ز جدایی تو هق هق کردم ، خسته ام از همه عالم بطلب دق کردم ..¹²⁸

آخرین دیدار ؟! من هنوز با نبودنت کنار نیومدم ..

رفاقت فقط رفاقت ترامپ و نتانیاهو ..

هر کجا کاشتَنِت ، جوانه بزن !

پایانِ یک فصل؛ آغازِ یک دلتنگیِ ابدی .. سه سال پیش، با ترس و لرز و نگاه‌هایی پرسشگر، قدم به این مدرسه گذاشتیم؛ و امروز، با قلبی که از حجمِ خاطرات سنگین شده و چشمانی که در برابرِ زیباییِ این روزها، بی‌اختیار خیس شده، از اینجا می‌رویم. اما وقتی امروز از آن درِ ورودی گذشتم، دیدم که یک عمر را اینجا جا گذاشته‌ام. اینجا فقط آجر و سیمان نیست؛ اینجا لوکیشنِ فیلمِ زندگیِ ما بود. از آن صندلی‌های حیاط که شاهدِ بی‌خیال‌ترین خنده‌هایمان بود تا نیمکت‌های سردِ کلاس که حالا گرمایِ حضورِ ما را کم دارند. هنوز صدایِ همهمه‌مان توی راهروها می‌پیچد. یادتان هست؟ آن روزهایی که زندگی را تویِ استرسِ یک امتحان، در لذتِ یک تقلبِ میلی‌متری و در حرف‌هایِ یواشکیِ زنگ‌های تفریح خلاصه کرده بودیم. ما اینجا فقط درس نخواندیم؛ ما اینجا “آدم” شدیم. یاد گرفتیم چطور با معلم‌هایی که رفیقِ جان بودند، رویا بسازیم و چطور با اعتماد به نفسی که به ما تزریق کردند، جلویِ مشکلاتِ زندگیِ واقعی قد علم کنیم. امروز که عکس می‌گرفتم، انگار داشتم قابِ خاطراتِ خاک‌گرفته‌ام را غبارروبی می‌کردم. از تخته‌ای که کنفرانس‌هایِ پر از دلهره‌مان را به خودش دید، تا آینه‌هایِ راهرو که شاهدِ قد کشیدن و تغییرِ چهره‌مان بودند؛ همه و همه در عرضِ چند ثانیه مثلِ یک فیلمِ کوتاه از جلویِ چشمم رد شدند. غمِ عجیبی است؛ ترکیبِ تلخِ خداحافظی و شیرینیِ این‌همه تجربه‌. می‌دانم که این مدرسه دیگر ما را در خودش نمی‌بیند، اما ردِ پایِ ما در تک‌تکِ این دیوارها حک شده است. ما اینجا بزرگ شدیم، رفاقت را یاد گرفتیم، طعمِ شکست و پیروزی را چشیدیم و حالا، با کوله‌باری از این خاطراتِ «خفن» راهیِ مسیرِ بعدی می‌شویم. مدرسه جان! ممنون که سکوی پرتابِ ما بودی؛حالا در تک‌تکِ این عکس‌ها، میراثِ ما زنده می‌ماند .. کتابِ این فصل را بستیم، اما قصهٔ ما در جایی دیگر، با شکوهی بیشتر ادامه خواهد داشت… 🎞️ .
دُخت‌نوشت | بماند ب ِ یادگار ¹⁴⁰⁵.⁴.¹⁰

photo content
+5

دیدید یه وقتایی تو یه جمعی میشنید بعد خیلی حرف میزنید اون قدری حرف میزنید که بعد از ترک اون جمع به خودت میگی واقعا لازم بود اون حرف ها رو بزنم؟ این موقع ها محل رشدِ آدمِ .