Améthyste
Відкрити в Telegram
245
Підписники
-324 години
-57 днів
-3330 днів
Архів дописів
245
Repost from N/a
شوالیهی سیاهِ تو پیش از آمدنت، فرمانروای هیچ قلمرویی نبود؛ تنها در تاریکترین گوشههای قلب خودش سرگردان بود، با تاجی شکسته و زرهی که سالها سنگینیِ سکوت را بر دوش کشیده بود.
تا تو آمدی، شاهزادهی بیتاجِ این قلبِ خاموش؛
و عجیب بود که با هیچ شمشیری نجنگیدی، هیچ دیواری را نشکستی و هیچ دروازهای را به زور نگشودی؛ تنها قدم به قلبم گذاشتی و تمامِ آنچه را که سالها در برابر جهان سرکش بود، به فرمانِ حضورت درآوردی.
از آن روز، قلبم قلمرویی شد که نامِ تو بر بلندترین برجِ آن حک شده بود؛تاجی که هیچ پادشاهی سزاوارش نبود، بر سرِ تو نشست و تختی که برای هیچ فرمانروایی ساخته نشده بود، تنها برای تو معنا پیدا کرد.و من سوگند خوردم که هرچه در من هست، تا آخرین ضربان، در اختیارِ تو بماند شاهزادهی اغواگر من.
245
Repost from N/a
_ بالاتر از جنون چیه عزیزکرده؟ ادم شیفتهای که مبهوت بهت زل زده نمیتونه فقط مجنون باشه نه ؟
همون ادمِ عاشقِ مدهوشی که با دیدن معشوق زیباش هزار هزار بار دلبر بی نقصش رو میپرسته و دوباره اسیرِ طلسمِ همون معشوق افسونگرش میشه؛
پس من چی ام؟
من چی ام که در برابرِ حسم عشق و جنون کم میارن؟
من چی ام هیوا؟
245
Repost from N/a
میدانستی؟ هر بار که به تو نگاه میکنم،در آن تلاقیِ مشکی و آبی، گویی در مرزِ میان شب و دریا ایستادهام؛ جایی که آرامشِ آبیِ اقیانوسیِ موهایت، هیاهوی دنیای من را ساکت میکند . انگار تمام تلاطمهای دنیا، در همان جایی که سیاهی به آبی بدل میشود آرام میگیرد. و تو همان اقیانوسی، که من در تاریکیِ شبهایت، به دنبالِ آرامشِ آبیِ صبحها میگردم . . .
245
Repost from N/a
او صرفاً دلیل نبود؛ او مقصود مطلق جان و امن ترین مامنِ روحِ بی قرار من بود.
