uk
Feedback
ㅤ𝘖​𝘤​𝘵​𝘰​𝘣​𝘦​𝘳​ ​𝘴​𝘬𝘺

ㅤ𝘖​𝘤​𝘵​𝘰​𝘣​𝘦​𝘳​ ​𝘴​𝘬𝘺

Відкрити в Telegram

𝖶𝖾𝗅𝖼𝗈𝗆𝖾. Bot: @shailyyy12bot

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
348
Підписники
+124 години
-77 днів
+1430 день
Архів дописів
Repost from N/a
‌‌‌‌‌‌‌ ‌ 𝑫𝑶 𝒀𝑶𝑼 𝑺𝑻𝑰𝑳𝑳 𝑹𝑬𝑴𝑬𝑴𝑩𝑬𝑹 𝑶𝑼𝑹 𝑴𝑬𝑴𝑶𝑹𝑰𝑬𝑺 ?
+4
‌‌‌‌‌‌‌ ‌ 𝑫𝑶 𝒀𝑶𝑼 𝑺𝑻𝑰𝑳𝑳 𝑹𝑬𝑴𝑬𝑴𝑩𝑬𝑹 𝑶𝑼𝑹 𝑴𝑬𝑴𝑶𝑹𝑰𝑬𝑺 ?

Repost from N/a
_ای‌کــاش تــو چیــزی فــراتــر از یــک رویــای شــبــانــه بــودی...

Repost from N/a
می‌سوختند، می‌ساختند و پنهانی برای یکدیگر می‌مردند؛ اما در ظاهر، با فاصله از هم می‌ایستادند و روی از یکدیگر برمی‌گرداندند... برای چه؟!...شاید دست تقدیر، روزگاری فرسوده بود...

"شاید تو هیچوقت سهمِ این نعناعِ بی‌پناه نبودی، فرمانده‌." حس میکنم هرچقدر بیشتر نگهت میدارم، دورتر میشی شاید ما در زمانِ اشتب
"شاید تو هیچوقت سهمِ این نعناعِ بی‌پناه نبودی، فرمانده‌."
حس میکنم هرچقدر بیشتر نگهت میدارم، دورتر میشی شاید ما در زمانِ اشتباهی، یا مکانِ اشتباهی باشیم، شاید اصلا آدم های اشتباهی برای همدیگه باشیم اما... ای کاش میتونستم قلبم رو از سینه‌ام دربیارم و تقدیمت کنم و همونجا در آغوشت بمیرم.

Repost from N/a
ㅤㅤㅤㅤㅤ⎯⎯ 𝆹⎯ 𝁩 𝔉𝗈𝗋 𝗒𝗈𝗎 𝔖ı𝗅𝗏𝖾𝗋 ⎯ 𝔅𝗋ı𝗀𝗁𝗍 𝖽𝖺𝗒𝗅ı𝗀𝗁𝗍 𝗈𝖼𝖾𝖺𝗇-𝖻𝗅𝗎𝖾 𝖾𝗒𝖾𝗌 𝖺𝗇𝖽 𝗍𝗁𝖾 𝖾𝖿𝖿𝗈𝗋�
+4
ㅤㅤㅤㅤㅤ⎯⎯ 𝆹⎯ 𝁩 𝔉𝗈𝗋 𝗒𝗈𝗎 𝔖ı𝗅𝗏𝖾𝗋 ⎯
𝔅𝗋ı𝗀𝗁𝗍 𝖽𝖺𝗒𝗅ı𝗀𝗁𝗍 𝗈𝖼𝖾𝖺𝗇-𝖻𝗅𝗎𝖾 𝖾𝗒𝖾𝗌 𝖺𝗇𝖽 𝗍𝗁𝖾 𝖾𝖿𝖿𝗈𝗋𝗍𝗅𝖾𝗌𝗌 𝖼𝗁𝖺𝗋𝗆 𝗈𝖿 𝖺 𝗆𝖺𝗇 𝗐𝗁𝗈 𝗌𝖾𝖾𝗆𝗌 𝗍𝗈 𝖼𝖺𝗋𝗋𝗒 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝗎𝗇𝗅ı𝗀𝗁𝗍 ı𝗇 𝗁ı𝗌 𝗀𝖺𝗓𝖾 𝖾𝗏𝖾𝗋𝗒 𝗌𝗆ı𝗅𝖾 𝗀𝗅𝗈𝗐ı𝗇𝗀 𝗐ı𝗍𝗁 𝗐𝖺𝗋𝗆𝗍𝗁 𝖾𝗏𝖾𝗋𝗒 𝗀𝗅𝖺𝗇𝖼𝖾 𝖺𝗌 𝖽𝖾𝖾𝗉 𝖺𝗌 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝖾𝖺 𝖺𝗇𝖽 𝗁ı𝗌 𝗉𝗋𝖾𝗌𝖾𝗇𝖼𝖾 𝗍𝗎𝗋𝗇ı𝗇𝗀 𝖺𝗇 𝗈𝗋𝖽ı𝗇𝖺𝗋𝗒 𝖽𝖺𝗒 ı𝗇𝗍𝗈 𝗌𝗈𝗆𝖾𝗍𝗁ı𝗇𝗀 𝗎𝗇𝖿𝗈𝗋𝗀𝖾𝗍𝗍𝖺𝖻𝗅𝖾'
ᅠ ᪗‌ ׅ ┈─ ─ ┈

قهوه‌ی تنت هنوز روی یقه‌ام مانده بود؛ بویی گرم در میان تمام سردیِ این اتاق. چند لحظه چشم‌هایم را بستم؛ کاش می‌شد بعضی چیزها را فقط دوست داشت، بی‌آنکه آدم از ماندن‌شان بترسد. دلم می‌خواست نزدیک‌تر بایستم، اما سال‌ها بود یاد گرفته بودم هرچه برایم عزیزتر می‌شود، یک قدم از آن فاصله بگیرم. تو نمی‌دانی چقدر سخت است وقتی تمام وجودت چیزی را می‌خواهد، و خودت، با تمام قدرتت، جلوی دست دراز کردنت را می‌گیری. شاید برای همین است که هنوز بوی قهوه‌ی تنت را نگه داشته‌ام؛ همین سهم کوچک از تو، برای مردی که همیشه از داشتنِ چیزی بیشتر، ترسیده است.

Repost from N/a
سایه‌ها روی تنه‌های خیس درختان می‌لغزیدند. گویی همه چیز قصد جانِ نیمه جانش را کرده بود جنگل، همان سرسبزی حیات بخش وجودش حالا دلیل بریده شدن نفس هایش شده بود دلیل همان لرزی که از سرما نبود بلکه وحشت به جانش انداخته بود، وحشت از کابوسی که به سختی از چنگش فرار کرده بود بی انکه بداند در چه تله ای افتاده با چشمانی که مه آنها را کور کرده بود و جانی که لرز توانش را بریده بود قدم به جلو میگذاشت. هرچند قدم صدایی در آن مکان نفرین شده بی پایان می آمد، صدایی که شباهتی به قدم نداشت ولی باد هم نبود، صدایی که هرچه به ذهن نیمه فعالش فشار میاورد باز هم نامفهوم  و بی ریتم بود اما گوش هایش زنگ میزدند و میسوختن از هرگونه صدایی که اطرافش میشنید. در جایی دورتر، شاخه ای شکست. صدایش نشانی از شتاب در خود نداشت بلکه حامل پیامی بود، پیامی از جنس حضور. صدایی که با دقت انجام شدن کار را فریاد میکشید. از پشت سر صدایی شبیه به نفس شنیده شد نه نزدیک، نه دور انقدر واضح که شنیده شود ولی در حدی مبهم که نتوان تشخیص داد انسان است یا توهم ذهن ترسیده اش. در همان لحظاتی که بارانی از عرق سرد جسمش را در بر گرفته بود سایه ای از میان مه عبور کرد، حرکتی که نشان میداد او میداند چطور مخفی بماند، میداند چطور دیده نشود. جنگل ساکت شد. نه سکوتی شبانه بلکه سکوتی هشدار دهنده. پرندگان خاموش شدند.حشرات ناپدید.حتی باد انگار عقب نشست و در این خلا صدایی ارام اما منظم شنیده شد؛ فلزی نبود اما طبیعی هم نبود، چیزی شبیه برخورد آرام دو جسم سخت… تکرارشونده، حساب‌شده. این صدا، زنگ خطر نبود. زنگ هشدار بود، نه برای فرار درواقع برای فهمیدن اینکه برای فرار خیلی دیر شده است. سایه دوباره ظاهر شد؛ این بار نزدیک‌تر. نه واضح، نه کامل.. فقط به‌اندازه‌ای که ذهن بفهمد این حضور تصادفی نیست بلکه مهر تاییدی است برای حضور او در این مکانی که حالا میدانست قبرستان وجودش خواهد بود. سایه ها از حرکت ایستادند، رقص دیوانه وار مه بر روی درختان مرد، درختان بلند قامت تر و شاخه هایشان درهم تنیده تر دیده میشدند انگار تمام ان مکان قصد جانش را کرده بودند. شاید این ساخته ذهنش بود ولی اگاه بود اگر درختان و مه او را نکشند سایه او را خواهد کشت، چرا که نه؟ با او اشنا بود روزی طرفدارش بود طرفدار سایکویی که اگر خط قرمزش رد میشد در سایه ها میرقصید و کابوس جسم و روح ثانیه به ثانیه زندگی میشد. حالا نوبت او بود، حال که خط قرمزی را رد کرده بود که با خون هزاران نفر کشیده شده بود
وقتی صدای او را جایی آن طرف تر شنید خشکش زد.