uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

این‌گوشه؛

این‌گوشه؛

Відкрити в Telegram

• ماما و دنبالِ قصه‌‌‌ • در گوشه‌ سَرگَردانی ⌁ • ضِدامپریالیسم و در مَسیر •حالا تو: t.me/HidenChat_Bot?start=1847259082

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
407
Підписники
+824 години
+607 днів
+6130 днів
Архів дописів
🔕شاید شما هم کم‌وبیش از جنگ ویتنام چیزایی شنیده باشید بیاید باهم یک صدمش رو مرور کنیم که این چیزا زود از یادمون نره! مثلاً ا
+2
🔕شاید شما هم کم‌وبیش از جنگ ویتنام چیزایی شنیده باشید بیاید باهم یک صدمش رو مرور کنیم که این چیزا زود از یادمون نره! مثلاً اینکه: ● آمریکا با شعار نجات و حمایت، وارد جنگ با ویتنام شمالی شد... ● حدود ۳ تا ۴ میلیوووون ویتنامی؛ از زن و مرد گرفته تا سرباز و کودک، توی این جنگ کشته شدند.
🖇تصویر سوم
● از سلاح‌هایی استفاده شد که آثارشون سال‌ها بعد هم باقی موند... ● مثل ۱۱ میلیون گالن ماده شیمیایی معروف به «عامل نارنجی»! (ماده‌ای که برای از بین بردن پوشش جنگلی و پیدا کردن نیروهای چریکی روی جنگل‌ها پاشیده می‌شد.) و بعد چی شد؟ بعد از جنگ تازه این ماده شیمیایی آثارش رو به جا گذاشت و باعث سرطان، تومور، نقص‌های مادرزادی و بیماری‌های خطرناک دیگه شد. اثراتش حتی تا امروز هم در بعضی از مردم ویتنام دیده می‌شه...
🖇تصویر اول
● حالا اون وسط محض خوشگذرونی! هم هزاران بچه به دنیا اومدن که پدرشون حتی اسم مادرشون رو نمیدونست! ●یک‌سری اسرائیلی نوپای مادربه‌خطا هم بودن که میرفتن اونجا وحشی‌گری یاد بگیرن و بعدا خیلی تمیز اجراش کنن.
🖇تصویر دوم
📌بگم حالا همینا برای ما چی نسخه میپیچن؟!!؟

این یه هواپیماس که میپره:) اگه میگی نیست؛ یعنی با یه بچه و یه تیکه کاغذ وسط هیئت تنها نبودی!
این یه هواپیماس که میپره:) اگه میگی نیست؛ یعنی با یه بچه و یه تیکه کاغذ وسط هیئت تنها نبودی!

آخر راهپیمایی، مرد کوچک ۱۰_۱۲ ساله‌ای مثل قرقی جلومون ظاهر میشه، با شوق و ذوق سرکلیدی‌ای جلوم می‌گیره. + شما گرفتید!؟ _ نه، دستت درد نکنه. به خونه می‌رسم؛ محمدمهدی، پسر ۶ ساله آجی، چشماش با دیدن سرکلیدی مثل کلاغی که طلا دیده برق می‌زنه و در کسری از ثانیه براش نقشه می‌کشه: + خاله، اینو کی بهت داده؟! _ یه پسری توی مسجد، بهم گف: «چه خانوم خوشگلی، بیا بهت سرکلیدی بدم» و اینو بهم داد. + راس میگی؟! _ آره، تازه چشمکم بهم زد. (و اداشو در میارم تا بخنده) مثل اینکه خنده‌دار نبود، هیچی نمیگه و میره. نیم ساعت بعد: + خاله، یه بار دیگه بگو چی گف؟ _ هیچی بابا، شوخی کردم بخندی، هیچی نگفت. با لبخند نصفه نیمه‌ای باشه‌ای میگه و میره! باز نیم ساعت بعد، سرکلیدی رو پیداش کرده و برداشته، دور دستش تکونش میده، تیکه داده به در و زل زده به من: _ تو خواب نداری، بچه‌جونم؟! + خاله، میگم پسره فک کنم موهاتو دید؟ آره؟ _ نه بابا، گفتم که شوخی کردم، همینطوری هیچی نگفت، داد و رفت! + آخه موهات خیلی خوشگله، فکر کنم موهاتو دید، تصمیم گرفت سرکلیدی بهت بده!! 📌 انگار فرقی نداره ۵ ساله باشن یا ۶۵ ساله، مغز ساده‌شون با ابهام کنار نمیاد؛ یا چیزی اتفاق افتاده و دلیلی داره، یا نیوفتاده و شوخی نداریم باهاش! اگه دلیلی نداری، پس براش یه دلیل می‌سازم. بالاخره‌ دوباره دنیا باید منطقی بنظر برسه یا نه؟!

صد بوسه داده‌ایم امانت به دستِ باد تا کِی تو را نسیم ببوسد به جای ما؟ [احسان انصاری]

ماشاءالله؛عجب قشنگ دفاع می‌کنیم! از دروازه‌مون... از هویتمون... از کشورمون!
+1
ماشاءالله؛عجب قشنگ دفاع می‌کنیم! از دروازه‌مون... از هویتمون... از کشورمون!

+زخم نداری؟ _نه +یعنی هیچی ارزش جنگیدن نداشت؟
مُرد بی آنکه حتی ککی گزیده باشدش...
🎙[۴۷امین پادکست "اکنون"]

آن نخل ناخلف که تبر شد ز ما نبود ما را زمانه گر شکند ساز می شویم [🪶صائب]
آن نخل ناخلف که تبر شد ز ما نبود ما را زمانه گر شکند ساز می شویم [🪶صائب]

بابا هی میگه: «بیا بریم یه روز چشماتو مثل آجی عمل کن، دیگه عینک نزن!» ولی من می‌خوام عینک بزنم و با مردم صحبت کنم. این‌طوری ح
بابا هی میگه: «بیا بریم یه روز چشماتو مثل آجی عمل کن، دیگه عینک نزن!» ولی من می‌خوام عینک بزنم و با مردم صحبت کنم. این‌طوری حس می‌کنم واسشون ارزش قائل شدم؛ سعی کردم شفاف‌تر ببینمشون: چین‌وچروک‌ها رو، انحنای بینیِ کوچیکِ جمع‌وجورشون رو، چادرِ رنگیِ خاکی‌شده‌شون رو، دندونای نیشِ زردشده‌شون رو و نوبتِ مچاله‌شده توی دستشون رو. فرصتِ نشستن توی سالنِ انتظار رو غنیمت بشمرم؛ سؤالامو سبک‌سنگین کنم، عینکمو هول بدم جلوتر و ازشون بپرسم: یعنی سودِ ماهیانهٔ فروشِ سیرِ کیلویی ۲۰ تومن چقدر می‌شه؟ و اون بگه: ـ ۱ تومن! و من بگم: ـ مگه ۸۰۰ به کارگر نمی‌دادین؟ و بگه: ـ آره... اونو از جمعِ یارانه می‌دیم... و بپرسم: ـ تغذیهٔ بچه‌هایی که همراهتن چطوره؟ مرغ می‌خورن؟ و اون بگه: ـ ۴_۵ ماهی یه‌بار؛ بیشتر وعده‌ها ماست می‌خوریم، ظهری جاتون خالی ماست خوردیم! و من غصه بخورم و نتونم چیزی بگم. و نور بیفته توی شیشه‌ها؛ از پشتِ عینک مشخص نباشه که چشمم غمگین می‌شه، که دلم می‌گیره و نمی‌خوام مکالمهٔ دوستانه‌مون با سمیراخانم رو ادامه بدم... [شهداد_۲۸ خردادماه🌞]

sticker.webp0.10 KB

لطفاً ری‌اکت رو باز کن می‌خوام به پیام آخرت ری‌اکت خنده بدم

شب اول اردو جهادی در گرم‌ترین نقطه جهان(شهداد)رو با یک‌سری خبر بد آغاز میکنیم: • چیزی تحت عنوان آب سرد نداریم، آب یا داغه یا دااغه! • دمای هوا در بهترین شرایط ممکن ۴۰ درجه‌س، شبه ولی ظهره، ساعت ۱۰ شب وزش باد‌هایی از اعماق جهنم رو شاهد هستیم! • تواناییم در پیدا کردن دوست تحلیل رفته، مرحله بعد از اینکه بگیم اسمت چیه؟! چند تا بچه‌این؟! بابات چیکارس؟! چیه؟! بعدش چیکار می‌کردیم؟ رازامونو بهش می‌گفتیم؟؟

‼️خب بیاید این‌گوشه سوال دارم ازتون! بهم بگید که آیا متن‌های نسبتا بلندی که از اتفاقات روزمره مینویسم رو میخونید؟! کدومش رو خوندید و جالب بوده؟! (با توجه به اینکه زیاد خوبن) چطور بهتر بشن؟! t.me/HidenChat_Bot?start=1847259082

دخترش ناتوان ذهنیه میگه دخترم کم باهوشه :) اوخودااا

فارسی متوجه نمیشه؛پدرش مترجم خوبی نیست، نمیدونه دقیقا چی به چیه؟ خجالت میکشم یه‌سری سوال رو بپرسم ازش! میگم چرا زودتر نیومدین؟ این سونوگرافی برای یه ماه پیشه! دستشو میاره بالا، میگه دستم خالیه، همینم قرض کردیم! ناخودآگاه نگاه دستش میکنم خالی نبود! عرق کرده بود؛ می‌‌ترسید بستری بشه و کسی نباشه کاراشو بکنه، گچی بود مثل دمپاییاش... زحمت کشیده بود، پر زخم بود! هرچی بود خالی نبود!

از روز اول محرم (روز۳شنبه) تا روز عاشورا به مدت ۱۰ روز، روزى صد مرتبه سوره‌ توحید بخونید و بخوانیدانید! هدیه کنید به سیدالشهدا، ان‌شاءالله که از برکاتش استفاده می‌کنید...

«دستم نمی‌رسد که دل از سینه بر کنم» زیرا بلندی دل ما زآن جناب شد وقتی خدا به حشر بگوید چه داشتی؟ سر بر کند حسین و بگوید حساب شد [معنی‌زنجانی] محرم امسال از هرسال آشفته‌تریم...

+ کجا وایسادین؟ _ اول جمهوری، کنار ایستگاه تاکسیا. + خدا خیرشون نده، راهو بستن، نمی‌تونم بیام اون‌طرف؛ فقط بسیجی‌ها رو راه می‌دن! _ شمام بگو من بسیجی‌م، کی به کیه!؟ اسنپی که امشب بعد از تجمعات میدون دنبالمون اومده، آقای متشخصی با ماشین دنای سفیده؛ ریش خاکستری که رو به سفیدی می‌ره، و چهره‌ای شبیه بهروز وثوقی؛ چهارچراغ روشن کرده. پیداش می‌کنیم و سوار می‌شیم. _ گذاشتن رد بشین؟ + آره، این افسر پلیسه راه اومد باهام. فائزه آروم می‌گه: پس چندانم فلان‌فلان‌شده نیستن! + کوچه چند بودین؟ _ ۳۸، از همین‌طرف برین، درسته. همه سکوت می‌کنن، فقط صدای خش‌خش چیپس و پفکایی که خریدیم تا امشب پای فیلم بخوریم میاد و ته صدای ضعیفی از رادیو سلامت؛ + شمام از همین بسیجیایین؟ به هم نگاه می‌کنیم، می‌خندیم: _ اگه پیاده‌مون نمی‌کنید، آره. + چرا پیاده‌تون کنم؟ درسته فحش می‌دم، ولی به عقاید بقیه کاری ندارم /: یکی چادر می‌پوشه، دمش گرم! یکی لخته، اونم دمش گرم! + یه چیزی ازتون بپرسم، راستشو می‌گین؟ _ بفرمایید. + قسم‌تون می‌دم، چون‌که من از دو سمت مادری و پدری سیدم، راست بگین. چقدر بهتون پول می‌دن؟ تعجب می‌کنیم، سؤال به این واضحی این‌قدر قسم داشت؟! شاید چندانم مشخص نیست، پس! فائزه با خنده و تعجب جواب می‌ده: _ به والله هیچی. + ناراحت نشین، چون ما هی مسافر سوار می‌کنیم؛ یکی می‌گه بهشون پول می‌دن، راهو بستن، سروصدا می‌کنن؛ یکی می‌گه واسه ایران میان، جنگ داخلی می‌شه اگه نیان؛ باریکلا بهشون، پرچمو بالا نگه داشتن ۱۰۰ شبه! گفتم سؤال کنم ببینم چطوریه!؟ چیزی نمی‌گم، دلم توی وافل‌بستنی‌ایه که چون فائزه حساب می‌کرد برداشتم؛ وگرنه خودم می‌خواستم بخرم، چیز جدیدِ گرون امتحان نمی‌کردم! یاد جلسه چند روز پیشمون باهم افتادم. توش با خونسردی تموم برای جمع شدن داستانی، یه دروغ گنده گفتیم؛ خب درواقع دروغ هرچی گنده‌تر، باورپذیرتر... پ.ن۱ : راننده یه سری کلمات اعجاب‌انگیز دیگه هم رو کرد که هنوز خودمون جوابش رو نمیدونم! پ.ن۲ : ممنون از حامی مالی وافل بستنی بدمزه!

یه "رهاکن؛ بالاخره یه طوری میشه"‌ی خاصی زندگیمو دربرگرفته.

بعد از خبری که امروز منتشر شد؛ یک جهان حرف بودم و حالا عقده‌ای مانده در گلو هستم...💔

🔖[استونر-جان ویلیامز]
🔖[استونر-جان ویلیامز]