سَــقـا | Saqa
Відкрити в Telegram
-ازحـُزنِتـودائمــاغَمیـنَم- | یاصـاحببـرزخمَـدد | 133 |
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
480
Підписники
+224 години
+77 днів
+3530 днів
Архів дописів
حسیــنع-تنـها ایستاده است؛ قامتش استوار،
اما چشمهایش پر از اندوهی عمیق. نگاهش به
خـیمـههاست، به لــبهای خشکیده کودکان، به
دســتهای لرزان خواهری که پشـت پرده خیمه
ایســتاده و اشــک میریزد. از دور، صدای گریه
«سکینــه» میآید، و عبــاسع... عباسع- دیگر
نیست که مشک آب را به دست گیرد و در خیمه
صدایِ «یا عباس جیب المای لِسکینه» میچید...
اگــه میــزاشتن تــوی دنــیا بمــــونی؛
الآن داداش بزرگِ عبـاسع- میبودی../ #محسنیه
امـــروز کـــه پشـــت درم دســـتگیـری کن ..
فــــردا که اعلامیـــهی ِترحیم دیوارم ./۱۳۳
هر طـور بـاشی زنــدگی ِما هـمانطور است
ابرو گره کـردی ، گـــره افـــتاده در کـارم .(:
من عرضه کردم خویش را بیمشتری ماندم
مــانند جــنـــس ِدور ریــز بـــین بـــــازارم...
اشـــک مرا هــروقت میبــینی تفــضل کن ،
هـــروقت گریــه میکــنم یــعنی گرفـتارم :)
تا صــبح میخـوابند و من تا صبح بیدارم ؛
تـــازه به غیر از دردودل من درد هم دارم ..
تا صــبح میخـوابند و من تا صبح بیدارم ؛
تـــازه به غیر از دردودل من درد هم دارم ..
جهـــانِ مــسخره آب اسـت و طول عـمر کف است؛
بـسوز در تب عشقی که چــاره اش «نجف» است…
Repost from لیالي
مقتل میگه سیدالشهدا پیکرِ قطعه قطعه یِ برادرش رو جمع میکرد، آقام عباس پرسید چه میکنی؟ سیدالشهدا فرمود میخوام برگردیم خیمه!
آقام عباس فرمود منو برنگردون!
من از رویِ سکینه خجالت میکشم! من
بهش قولِ آب دادم...
شکستنِ قولِ یه مرد، شرمندگیِ یک مرد وقتی مَحرَمِش ازش چیزی بخواد و نتونه از پسش بربیاد رو فقط یه مرد میفهمه!
ولی فقط ابوفاضل شرمنده یِ خانم جان سکینه سلام الله علیها نشد...
چــشم مــن خیــره به عــکس حـــرمت بــند شــده؛
با چـــه حــالی بــنـویســم کـه دلـــم تــنـگ شــده؟!️
کــشتن تــو اصلا اتــفاقی نــیست؛
مـیترسـیدن مــثل بـابـات علــیع -بشی...#محسنیه
هیئت هــا تمام شـد، همه رفــته انـد و شما هنـوز:
کنــار گودال آرام اشک میریزید برای جد غریبتان./٥٩
