جاودانگان🕊️
Відкрити в Telegram
میدانید زندهترین روزهای زندگی یک مرد آن روزهاییست که در مبارزه میگذراند. و خب دیگر چیزی برای گفتن نمانده است جز آنکه ما خسته نشدهایم و اگر باز هم جنگی پیش بیاید که پای انقلاب اسلامی در میان باشد ما حاضریم. -شهیدآوینی اینجا قراره بیشتر شهدا رو بشناسیم.
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
209
Підписники
-224 години
-77 днів
-430 днів
Архів дописів
209
نمازش هم سرسری و از روی رفع تکلیف نبود، مینشست با حضور و قلب و آرامش میخواند و مقید بود به ادا کردن با دقت تسبیحات بعد نماز...
209
امتحان قرار بود خارج از ساعت آموزشی برگزار شود..
صدای اذان اورا به سمت نمازخانهی مدرسه کشاند و بی توجه به صحبتهای دوستش که میگفت:«این معلم خیلی سختگیر و حساسه اگه دیر بیای ازت امتحان نمیگیرهها، حیفه از دست بدی نمرهاشو تو که انقدر درس خوندی..» به نماز مشغول شد..
209
حال و هوای متفاوتی با بچههای همسن و سال دبستانیاش داشت.
زنگهای تفریح خوراکیهایش را با دوستانش تقسیم میکرد.
الگوی همکلاسیهایش بود در کارهای خیر...
از دوستانش میخواست باهم سورههایی کوچک از قرآن را بخوانند و تمرین کنند، در زنگهای تفریح اسامی خدارا مینوشت و حفظ میکرد..
209
فکر میکنید چه اعمالی تو زندگی روزمره باعث میشه دل انسان کمکم از خدا فاصله بگیره، بدون اینکه خودش متوجه بشه؟
نظرتون رو کامنت کنید.✨
209
به نظرم خیلی زیباست که خدا زنها رو برای معرفی اسلام انتخاب کرده، در واقع با حجاب زنان مسلمونها شناخته میشن.
در نگاه کلان، در یک جامعه، چه اسلامی و چه غیر اسلامی، از بانوان یک خانواده میشه میزان اهمیت اون افراد به حدود الهی رو متوجه شد.
حجاب زن، برای انسانها یادآور خداست؛ یک نشانه آشکار از پایبندی به حدود الهی.
خدا چه بار بزرگ و در عین حال چه موهبت ارزشمندی رو به زنها اعطا کرده؛ نعمتی که آقایون از اون بیبهرهاند.
قدردان این نعمت باشیم.🌱
#حجاب
209
بنده همهاش ترسم از این است که شما جوانهای خوب ما، خیال کنید اینجایی که شما رسیده اید، این پلهی آخر است؛ نه، این پلهی آخر نیست. نباید توقف بکنید؛ باید به جلو حرکت کنید؛ باید پیش بروید و روز به روز باید بهتر بشوید.
رهبر شهید#سید_شهیدان_انقلاب
209
ما توی دفاع مقدس، نوجوان شهید کم نداشتیم؛ بچههایی که با اینکه سنوسالشون کم بود، اهل نماز اول وقت و عبادت بودن و عدهای از شهدا حتی نماز شبشون هم ترک نمیشد.
امروز هم از این نوجوانها و جوونهای مؤمن کم نداریم. یکی از دلایلی که من توی این کانال بیشتر از شهدای نوجوان و جوانِ ده سال اخیر پست میذارم، همینه؛ میخوام بگم تربیت بچهها خیلی به رفتار پدر و مادرشون بستگی داره و وابسته به دوران نیست. چه بسیار نوجوانها و دانشآموزان دینداری که در سایه تربیت درست پدر و مادرشون رشد کردن.🌱
در پستهای قبل، وقتی از دختران نوجوان شهیدمون گفتم، درباره حجابشون صحبت کردم. در مقابل نمونهای از پسران نوجوان شهیدمون رو ببینیم که چقدر به رعایت نگاه و حفظ چشم از نامحرم اهمیت میدادن.
شاید خوندن همین خاطرهها، قدم کوچیکی برای تربیت بهتر نسل امروز ما باشه.
صلواتی هدیه کنید به روح شهید نوجوان، عرفان دربانی.🤍
209
انشا شهید عرفان دربانی را میخوانید:
من دوست دارم طوری زندگی کنم که زمانی که مُردم، مردم که سر خاکم آمدند بگویند آدم خوبی بود...
209
یکی از خادمان امامزاده مشکلی داشت و یک روز صبح کنار مزار عرفان رفت و از او خواست حاجتش رو از حضرت علیاکبر(ع) بخواد. همون شب عرفان رو در خواب دید که کنار جوانی قدبلند و زیبا نشسته و قرآن میخونه.
عرفان گفت: «این آقا حضرت علیاکبر(ع) است؛ فرمودن حاجتت برآورده میشه، فقط باید کمی صبر کنی.»
عرفان در ادامه پیغامی هم برای مادرش داشت، به خادم گفت: «به مادرم بگین اینقدر برام گریه نکنه؛ جای من خیلی خوبه.»
209
یکی از مسئولان مسجد میگفت: عرفان سیزدهساله بود که یه شب موقع دعای کمیل، صدای گریههای شدیدش توی مسجد توجه همه رو جلب کرد. وقتی ازش پرسیدم چی شده، در حالی که گریه میکرد گفت: «چهارده معصوم(ع) رو روبهروم دیدم.» از حضرت زهرا(س) هم اسم برد و گفت ایشون جملهای بهش فرموده بودن. شنیدن این حرف برای من خیلی عجیب و تأثیرگذار بود.
209
عرفان علاقه زیادی به زیارت داشت. او و برادرش سه سال پشت سر هم به پیادهروی کربلا رفتن؛ عرفان از سیزدهسالگی هر سال در پیادهروی اربعین شرکت میکرد و مسیر نجف تا کربلا رو پیاده میرفت.
به زیارت شاه عبدالعظیم، قم، جمکران و امامزاده صالح هم علاقه زیادی داشت و گاهی همراه دوستانش به قم و جمکران میرفت.
209
عرفان خیلی باحیا بود.
هیچ وقت به نامحرم نگاه نمیکرد؛ برادرش میگفت: «بارها دیده بودم در خیابان یا حتی در مهمانیهای خانوادگی سرش پایین است.»
209
عرفان از همون بچگی هیچوقت دروغ نمیگفت و به گفته مادرش حتی یکبار هم ازش فحش نشنیدیم.
اونقدر باادب و دوستداشتنی بود که همه، چه بزرگترها و چه کوچیکترها، بهش میگفتن «آقا عرفان»؛ حتی برادر بزرگترش هم بیشتر وقتها همینطور صداش میکرد.
به پدر و مادرش هم خیلی احترام میذاشت و به گفته پدر حتی یکبار هم با صدای بلند با اونها حرف نزده، وقتی دراز کشیده بود و همون موقع باباش از سر کار برمیگشت، سریع بالش و پتو رو جمع میکرد و میرفت توی اتاق. میگفت: «بابا اومده... خجالت میکشم جلوی پدرم پام رو دراز کنم.»
209
عرفان اهمیت زیادی برای نماز اول وقت قائل بود. کم پیش میومد نمازش رو تو خانه و به صورت فرادی بخونه. حتی جمعهها که مسجد بسته بود برای نماز جماعت به امامزاده عبدالله میرفت که در نهایت قسمت شد مزارش هم همونجا باشه.
وقتی سیزده ساله شد از طرف مسجد به او گفتن میتونه مربی بچههای ۶ تا ۹ ساله بشه.
بچهها او رو خیلی دوست داشتن.
209
عرفان از پنجسالگی نماز رو اول وقت میخوند و تقریباً همیشه با وضو بود؛ هر دو برادر از همون سن کم تا جایی که میتونستن روزه میگرفتن و از دوازدهسالگی روزههاشون رو کامل میگرفتن. هر سال هم در اعتکاف شرکت میکردن.
209
همون سالی که علیرضا به پیشدبستانی رفت، عرفان هم مهدکودک میرفت. سال بعد هر دو با علاقه خودشون به مسجد امیرالمؤمنین(ع) رفتن؛ هم برای نماز جماعت و هم کلاسهای مسجد.
