زثولیت
Відкрити в Telegram
Communication : @Zer0etun1bot Every page tells of Zeth. Yet every line points to Him; a man shaping himself toward Him and writing what he finds along the way. Your name isn't written here but you're all over it.
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
221
Підписники
-124 години
+27 днів
+730 днів
Архів дописів
221
بالاخره در ذهنم تورا کشتم،
و تو
بالاخره توانستی آن حجم از عشق و آن سالهای مملو از شیدایی را قتلعام کنی.
اما گاهی
وقتی در عصبهای خاطراتم میگذری
دیگر هیچحسی را در دلم به تلاطم نمیاندازی، جز حماقت.
زث. | #Chains. | آرث بین خودمان بماند، من گاهی از تو بسیار متنفرم. درضمن، بین خودم و خودم هم میماند که گاهی بسیار عاشقم.
221
همه مدام دم از این میزنند که
مرد، تو نوری، درخشانی، گرمی و همچنان زندهای...
خندهام میگیرد،
آخر در کجای این فرسودهتن زندگی میبینید که فکر میکنید زندهام؟
در کدام سو از تاریکیام نور میدرخشد؟
چرا از انکارهای من غافلاید؟ مگر چه کسی جز خودت، به اسرار خودت آگاه است؟
راستش
این روشنبینی شما کمی برای من مضحک است.
بهتر است بگویم، همهٔ شما نفستان از جای گرم بلند میشود.
اصلا چه میفهمید که غم یعنی چه؟
چقدر از تاریکی روح خود را دیدهاید؟ میدانید که اگر روح تاریک شود، آن بُعد دیگر روح نیست و درواقع دنیای کوران است؟
آن درخشش نور روحانی چیست که برای من آن را عَلَم میکنید؟
از یک جسم نفسکش و روحی بینفس چه میفهمی؟
تو چه میدانی که درد من چیست؟ نمیدانی.
توقع درک نیست، چون آنچیز که درون من میگذرد، در مخیله تو نیز نمیگنجد.
فقط،
دیگر تمنا میکنم که به من نگویید زنده...نگویید نور...نگویید آرامش.
جدای از این حرافیهای مضحک شما، این جمله مرا میسوزاند که میگویند
مرد، فعلاً مردهای؟ اشکالی که ندارد، ما برای تو صبوریم، صبر میکنیم تا باز زنده شوی.
دست روی دست میگذاری و از دور خیره میشوی که چه شود ؟ که روزی خدا خواست و باز بر من دمید و تو آنگاه هویدا شوی و رقصکنان سمتم بیایی؟
صبوری میکنی به امید اینکه صبوری تو مرا زنده خواهد کرد؟ فکر میکنی با صبر تو من زندهخواهم شد؟
فکر میکنی من نیز پا به پای تو صبور خواهم بود؟
با صبرت میخواهی به من بفهمانی که به پای من میمانی؟
ایکاش میدیدی که با نوشتن این جملات و برملا کردن تصورات احمقانهٔ شما، چه پوزخندهای عمیقی بر لب دارم.
این تصورات و حرفهای شما، تا زمانی برایم معنی داشت که طعم صبوری را نچشیده بودم!
روزی، یک آدمی که یک شبه آمد و بسیار با من مهربان بود و از هر کلمهاش محبت میبارید، از من دوری کرد، قدم به قدم دور شد و من مدام به او میگفتم، اشکالی ندارد، من صبورم، صبر میکنم تا باز به من محبت کنی.
اما در انتها چه شد؟
آنقدر دور شد و من آنقدر به پای قدمهایش نشستم و صبوری کردم و محبت حرامش کردم که قدمهایش را از گلیمش درازتر کرد و شد یک گستاخ به تمام معنا و به خود اجازه داد که این رشتهٔ رفت و آمد را قطع کند.
آری، این نتیجهٔ صبوری بیجاست!
هیچیک از شما مرا نمیفهمید و جالب است زمانی که میگویم آنی که میخواهم نیست، افسوس میخوری و مدام با خود میگویی مگر مرا نمیبینی؟ افسوس میخوری که چرا تو آنی نیستی که من میخواهم..الان هم که این را میخوانی میترسی که مبادا ذهنت را خوانده باشم، بله..تو هیچچیز را نمیتوانی از دید من مخفی کنی.
هیچیک از شما مرا نمیفهمید، که اگر میفهميدید در یکجمله خلاصه میشدید.
من سردم، قبول.
زمستانم، قبول.
مردهام، قبول.
بیاحساسم، قبول.
سنگم، قبول.
همهٔ اینهارا قبول دارم،
اما اگر تو مرا میفهميدی و ادعاهایت حقیقی بود
مرا با سردی ذاتم، زمستان روحم، تمام مردهام، سنگ و بیاحساسی قلبم، دوست داشتی.
اگر مرا میفهمیدی، در این جمله خلاصه میشدی« تو میتوانستی تمامم را دوستداشته باشی، هر آنچه که الان هستم»
آری، دوستداشتن حقیقی این است، هرچند من دیگر نیازی به دوستداشته شدن ندارم.
اما
کاش یکی پیدا میشد تا
مرا همانطور که هستم دوست داشته باشد...
بدون صبوری و سعی بر اصلاح.
زث. | #I | آرث، کاش مرا همانطور که هستم دوست داشته باشی.
221
گاهی نمیدانم باید با خود چه کنم.
مدام فکر میکنم چطور باید خود را متلاشی کنم؟ یا چه میشد که اگر در همین لحظه زمین دهن باز میکرد و مرا میبلعید؟ چه میشد اگر از آسمان بر سرم سنگ میبارید؟ اگر طنابی را در اتاقم آویز کنم و خودم را بر آن دار بزنم، آن لحظه نفسم چطور خواهد رفت؟ من همین الان، میخواهم بدانم که چطور میتوانم خود را از بین ببرم.
زث. | #Void | باید با خود چه کنم؟
221
نمیدانم زمانی که بودی چطور تحملت میکردم!
فکر میکردم تو تنها کسی باشی که هنگام نبودنت بتوانم با خوبی از تو یاد کنم. اما حالا که همین اندکاحساسی که از تو مانده بود را هم روانهٔهمان گورستانی کردم که تورا آنجا انداختم، میفهمم که احساسم را به پای چه طفل ناقصالعقلی ریخته بودم.
برایم آشکارا از فاحشگی هایت تعریف میکردی و من انگار چون دوستت داشتم آنهارا نادیده میگرفتم.
چطور توانستم نادیده بگیرم زمانی را که در همهجا از چشمان نظرباز و هیزت دم میزدی؟
چطور نادیده گرفتم شنیدههای کثافتبارت را از تن فاحشهات، چشمان دریدهات، زبان فحاشت و روح و عقل بچهسالت که با یک حیوان وحشی اما زیبا و گولزننده فرقی نداشت.
نقابت را کنار بزن، بگذار همه آن حیوان فحاش و فاحشه را ببینند؛ آنگاه میفهمی که يقينا کسی که از نبود تو پشیمان نیست منم نه تویی پایت برای همه باز است.
تو همانی که کافیست همخوابت تورا به اوج نرساند تا لحظهای بعد همخواب و لذّت دهندهٔ هوسران دیگری باشی.
من چطور توانستم انقدر خودم را حقیر کنم که با چون تویی بر بخورم؟ چرا همان روز اول به بهانهٔ عقل صغیرت رهایت نکردم؟ چرا این را به تو نفهماندم که لیاقت تو همان پسران کوچه و خیاباناند؟
گورت را در همان گورستان گم کن، گویی که هزاربار مردهای.
زث. | #Chains | شاید از تو هم پشیمان شدم.
221
گاهی دلم میخواهد نباشم, در افق محو شوم یا زمین دهن باز کند و مرا ببلعد.
میخواهم از خود بگریزم, از خودی که همیشه خوشی هارا از خود گریزان میدید
میخواهم گم شوم, از زمینی که همیشه خوبیهایش را از اقبالم گم میکرد و در گور مینهاد.
میخواهم بمیرم, در تن و روحی که همیشه برایم خانهٔغم بود میخواهم بمیرم.
میخواهم نباشم, در خود,در زمین,در زمان, در مکان.
این خودی که نمیداند چه میخواهد و چه میکند در این دنیا چه میکند؟
کاش اگر بنا به گذر است,انقدر بگذرد که مرا به آنچه در رویا میپرورم برساند.
گذشته, گذشتهاست و آینده در آینده.
من حالا از حال خود میخواهم که
کاش
نباشم و بمیرم.
زث. | #Void | دلم میخواهد نباشم.
221
آن هنگام که نعش خودم را ناچار به دنبال زندگی میکشیدم و هجوم بلایا مرا به ستوه آورده بود، جسمم را در میان طبیعتی مملو از درختان مرده یافتم.
نگاهی گذرا به اطرافم انداختم، درختان برهنه از سر و رویشان مرگ میبارید.
کاش آن روز به جای آنکه از خاک وجودم انسانی سبز میشد، یک نهال درخت میروییدم.
درختان نماد امیداند، اگر در بهار طوفان نومیدی لا به لای شاخ و برگشان بوزد...به این امید سرپا میایستند که در پاییز فرو خواهند ریخت و برای مدتی هرچند اندک خواهند مرد و باز به لطف بوسهٔ بهار التیام خواهند یافت.
نا امیدی این را به من القا میکند که حال و گذشته بارقهای از هویت آیندهاست
حال و گذشتهام را که در مییابم، به گمانم در موازات دنیایم هم نمیتوانم یک درخت و سمبل امید در طبیعت باشم...شاید اگر دنیای طبیعت خواستار این باشد که با اقبالم ملایم رفتار کند، بخواهد برگ را بر هویت من هدیه کند.
من همان برگی خواهم بود که در پاییز فرو خواهد ریخت و در زیر پا له خواهد شد.
اگر دنیای طبیعت سراسر از عطوفت باشد، مرا درخت برخواهد گزید.
من همان درختی خواهم بود که در بهار معشوق انسانگونهام در سایهٔ من سکنا خواهد گزید و در پاییز مرا بخاطر بیباری و بیسایگی هزار تکه خواهد کرد.
اگر دنیای طبیعت کالبدی آزادیخواه داشته باشد، مرا به گونهٔ پرندهای آزاد در طبیعت رها خواهد کرد.
آنگاه در هنگام امیدواری آزادانه در پی معشوق خود پرواز خواهم کرد، به امید آن که شاید آن پر پرواز را یافتم.
اما من همان پرواز کنندهای خواهم بود که در هنگامهٔ نا امیدی به امید صدای مرگبار شلیک شکارچی خواهم نشست و همانا روزی که تیر شکارچی به قصد مرگ رها شود و مرا در بر نگیرد به امید تیر بعد خواهم نشست، غافل از آنکه واپسین صدای تیر بر تن شکارچی مینشیند.
مرگ شکارچی برای من پر و بال شکسته ناقوس مرگ خواهد بود؛ زیرا من آخرین امید مرگم را مرده یافته بودم.
درنهایت من
در موازات هیچ دنیایی
آنی نخواهم بود که همیشه میخواستم.
زث. | #Void | من هیچگاه آن، آنِ بابمیلم نخواهم بود. چاره کار کجاست؟
