uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

The Fate of Frankenstein

The Fate of Frankenstein

Відкрити в Telegram

The world was born dead No cry, no true beginning Just the blind motion of matter in a purposeless void. I was the first breath that mistook itself for life and that mistake was the beginning of the tragedy. https://t.me/HarfChatBot?start=384d11dffdf4

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
231
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
+1330 днів
Архів дописів
شب‌ها که چراغ‌های شهر خاموش می‌شوند، من آخرین شمع مغازه را روشن می‌کنم؛ نه برای مشتری‌ها، برای سایه‌هایی که هنوز نام چانیول را زمزمه می‌کنند. آدم‌ها فکر می‌کنند عشق یعنی نجات. اشتباه می‌کنند. عشق، اگر بی‌پاسخ بماند، آهسته‌آهسته خانه می‌سازد؛ میان دیوارها، میان نفس‌ها، میان ترک‌های روح. آن‌قدر آرام که وقتی متوجه حضورش می‌شوی، دیگر هیچ دری برای فرار باقی نمانده است. هر صبح شیرینی‌های تازه را پشت ویترین می‌چینم و لبخند می‌زنم. هیچ‌کس نمی‌داند این مغازه سال‌هاست از اندوه و گوشت و خون تغذیه می‌کند. هر آجرش شاهد رؤیاهایی بوده که زیر خاکستر آرزوها دفن شده‌اند. چانیول هنوز همان نگاه سرد را دارد؛ همان نگاهی که هر بار از کنارم می‌گذرد، انگار مرا از نو به خاک می‌سپارد. او هرگز نفهمید بعضی آدم‌ها برای دوست داشتن، نیازی به امید ندارند. فقط به یک توهم کوچک احتیاج دارند تا زنده بمانند. گاهی فکر می‌کنم اگر تمام آینه‌های دنیا را بشکنم، شاید دیگر مجبور نباشم مردی را ببینم که سال‌هاست با لبخند زندگی می‌کند، در حالی که درونش مدت‌ها پیش فرو ریخته است. این مغازه قبرستانی است که بوی دارچین می‌دهد. و من آخرین روحی هستم که هنوز حاضر نشده از آن بیرون برود.

sticker.webp0.28 KB

photo content
+4

باران از شیشه‌های بلند آپارتمان پایین می‌لغزید و سکوت اتاق را سنگین‌تر می‌کرد. بکهیون روبه‌روی در ایستاده بود؛ رنگ از صورتش پریده بود و انگشت‌هایش آن‌قدر می‌لرزیدند که حتی نمی‌توانست دکمه‌های پیراهنش را ببندد. چانیول بدون اینکه حتی نگاهش کند، کت مشکی‌اش را پوشید و کلیدهایش را از روی میز برداشت. «داری میری؟» «آره.» «برمی‌گردی؟» «نه.» این «نه» آن‌قدر سرد بود که انگار تمام هوای اتاق را یخ زد. بکهیون چند قدم جلو رفت و راهش را بست. «خواهش می‌کنم فقط امشب نرو. هرچی می‌خوای ازم بگیر، غرورم، نفسم، زندگیم فقط نرو.» چانیول بالاخره نگاهش کرد؛ چشمانی که دیگر هیچ اثری از عشق در آن‌ها نبود. «هنوزم داری التماس می‌کنی؟» بکهیون لبخند تلخی زد. «آره… چون هنوز دوستت دارم.» چانیول خندید؛ نه از روی خوشحالی، از روی تحقیر. «همین دوست داشتنت منزجرکننده‌ست.» انگار چیزی درون بکهیون شکست. «من بدون تو نمی‌تونم زندگی کنم.» «اون مشکل توئه.» «چانیول» «چی؟» اشک روی صورت بکهیون می‌لغزید. «اگر یه روز خبر مرگم رو شنیدی حتی یه لحظه ناراحت میشی؟» چانیول حتی پلک هم نزد. «نه.» سکوت. بکهیون زیر لب خندید؛ خنده‌ای که بیشتر شبیه گریه بود. «پس هیچ‌وقت دوستم نداشتی.» چانیول شانه بالا انداخت. «نه. فقط از این خوشم می‌اومد که تمام دنیات من بودم. دیدن اینکه هر روز بیشتر از دیروز به من وابسته میشی حس قدرت می‌داد.» بکهیون با ناباوری نگاهش کرد. «پس همه اون “دوستت دارم”ها» «دروغ.» «اون بوسه‌ها؟» «دروغ.» «اون شب‌هایی که بغلم می‌کردی؟» «همه‌شون دروغ.» صدای نفس‌های بکهیون می‌لرزید. «پس من برای تو چی بودم؟» چانیول لبخند کجی زد. «یه اسباب‌بازی. و من از اسباب‌بازی‌های شکسته خوشم نمیاد.» این بار بکهیون دیگر اشک نریخت. فقط آرام سرش را پایین انداخت، حلقه‌ای را که سال‌ها از دستش جدا نکرده بود بیرون آورد و روی کف دست چانیول گذاشت. «پس از امشب دیگه چیزی از من برای شکستن باقی نمی‌مونه.» چانیول بدون حتی نگاه کردن به حلقه، آن را روی زمین انداخت و از کنارش رد شد. در بسته شد. اما برای اولین بار، بکهیون دنبالش نرفت. فقط به صدای قدم‌هایی گوش داد که هر لحظه دورتر می‌شدند؛ صدایی که سال‌ها تمام زندگی‌اش بود و حالا فقط شبیه صدای بسته شدن یک قبر به گوش می‌رسید. آن شب، چانیول خیال می‌کرد برنده شده است. نمی‌دانست بعضی آدم‌ها وقتی چیزی برای از دست دادن ندارند، دیگر هرگز برنمی‌گردند؛ نه برای انتقام، نه برای بخشش، نه حتی برای عشق. و شاید سنگین‌ترین مجازات برای کسی که همیشه می‌خواست دوست داشته شود، این باشد که روزی برگردد و بفهمد دیگر هیچ قلبی به نام او نمی‌تپد.

DeathbyRomy - BDSM.mp38.22 MB

چانیول هنوز حرکت نکرده بود. اما سکوت بینشان دیگر سکوت نبود؛ بیشتر شبیه طنابی بود که هر لحظه ممکن بود پاره شود. بکهیون پشت به پنجره ایستاده بود، نور کم‌رنگ خیابان روی صورتش افتاده بود و سایه‌ها استخوان‌هایش را تیزتر نشان می‌دادند. انگار خودش هم بخشی از همان تاریکی اتاق شده بود. چانیول آرام گفت: «تو همیشه فکر می‌کنی می‌تونی کنترل کنی که من کِی نزدیک بشم…» مکث کرد. «ولی هیچ‌وقت نفهمیدی من از اول نزدیک بودم.» بکهیون سرش را کمی برگرداند. نگاهش سرد بود، اما چیزی پشتش می‌لرزید نه ترس، بلکه آگاهی. «تو نزدیک نیستی. تو وابسته‌ای.» این جمله فضا را شکست. چانیول یک قدم جلو آمد این بار بدون مکث. فاصله‌شان تقریباً صفر شد. صدای نفس‌ها در اتاق واضح‌تر از هر چیز دیگری بود. «وابستگی؟» چانیول آرام تکرار کرد، انگار مزه‌اش می‌کرد. «تو اسمش رو وابستگی می‌ذاری؟» دستش بالا آمد… نه برای لمس، فقط برای نزدیک شدن به خط مرزیِ پوست و هوا. اما در آخر، انگشتانش در هوا متوقف ماندند، درست کنار روبان دور گردن بکهیون. «تو منو اینطوری ساختی.» بکهیون برای اولین بار پلک زد. کند. سنگین. و بعد خیلی آرام گفت: «من هیچ‌کس رو نمی‌سازم.» چانیول خندید، کوتاه، خفه. «دروغ می‌گی.» سکوت دوباره افتاد. این بار بکهیون عقب نرفت. چانیول هم جلوتر نیامد. هر دو در یک نقطه گیر کرده بودند نه فاصله، نه تماس. فقط یک مرز ناپیدا که هر دو می‌ترسیدند ازش عبور کنند، چون بعدش دیگر برگشتی وجود نداشت. بکهیون آرام گفت: «اگه من تو رو ساخته باشم… پس چرا هنوز از من متنفر نیستی؟» چانیول برای اولین بار نگاهش لرزید. این سؤال مثل تیغ زیر پوستش رفت. چند ثانیه هیچ‌کس حرف نزد. بعد خیلی آهسته: «چون نفرت، هنوز یه جور وابستگیه.» و این بار، بکهیون لبخند زد کوتاه، سرد، تقریباً دردناک. انگار جواب را دقیقاً همان‌طور که می‌خواست، گرفته بود. نور چراغ‌ها لرزید. و اتاق، برای یک لحظه، شبیه جایی شد که در آن نه عشق وجود داشت، نه نفرت… فقط دو نفر که نمی‌توانستند از هم دور شوند، حتی اگر بخواهند.

photo content
+1

شب، مثل پارچه‌ی خیس و سیاه روی شهر افتاده بود. نور چراغ‌ها از پشت پرده‌های سنگین اتاق می‌لرزید و سایه‌ها روی دیوار کش می‌آمدند؛ انگار اتاق نفس می‌کشید. بکهیون کنار پنجره ایستاده بود. گیپور مشکی روی تنش مثل یک راز نیمه‌گفته نشسته بود؛ نه برای نمایش، برای پنهان کردن چیزی که خودش هم مطمئن نبود چیست. روبان نازک دور گردنش، خیلی ظریف‌تر از آن بود که بتواند واقعاً چیزی را ببندد… یا شاید دقیقاً برای همین آنجا بود. در باز شد. چانیول وارد شد، آرام، اما با حضوری که انگار هوا را تغییر می‌داد. نگاهش روی بکهیون ثابت ماند. نه تعجب نه سؤال. فقط یک شناخت خطرناک، مثل اینکه چیزی را که نباید، از قبل می‌دانست. «باز هم همون بازی؟» صدایش پایین بود، اما سنگین. بکهیون لبخند نزد. حتی پلک هم نزد. «این اسمش بازی نیست.» چانیول نزدیک‌تر آمد. فاصله‌شان آن‌قدر کم شد که سکوت بینشان تیزتر از هر کلمه‌ای شد. نگاهش روی گیپور مکث کرد، بعد روی روبان. «پس چیه؟» بکهیون بالاخره برگشت. نگاهش مستقیم، بی‌لرزش. «آزمایش.» لحظه‌ای سکوت. و بعد چانیول خندید نه از شادی، از چیزی شبیه عصبانیت کنترل‌شده. «تو همیشه با مرزها آزمایش می‌کنی… تا وقتی یکی ازش رد بشه.» قدم بعدی را برداشت. حالا فقط یک قدم فاصله بود. بکهیون عقب نرفت. این دقیقاً همان چیزی بود که هر دوشان را خطرناک می‌کرد. سکوت دوباره سنگین شد. پرده‌ها کمی تکان خوردند، انگار خود اتاق هم نمی‌خواست شاهد ادامه‌ی این فاصله باشد. چانیول آرام گفت: «بگو چرا من رو کشوندی اینجا.» بکهیون برای اولین بار نگاهش را کمی پایین انداخت نه از ترس، از محاسبه. «چون فقط تو هستی که وقتی باید دور بشی… نزدیک‌تر میای.» چانیول چیزی نگفت. اما نگاهش تغییر کرد. از خشم… به چیزی پیچیده‌تر. چیزی که اسم نداشت، یا شاید داشت و هر دو از گفتنش فرار می‌کردند. بکهیون یک قدم عقب رفت. نه فرار. فقط ایجاد فاصله‌ای که دوباره قابل شکستن باشد. روبان دور گردنش را سفت به سمت خودش کشید لبایشان مماس همدیگر بود و این بار، هر دو می‌دانستند: اگر یکی دوباره جلو برود این بازی دیگر اسمش «آزمایش» نخواهد بود.

photo content
+4

Chris Grey - ANOTHER LIFE.mp37.88 MB

چانیول وقتی بکهیون را دید، فهمید که هر دو تغییر کرده‌اند. بکهیون لبخند زد. اما اندوه در چشمانش موج می‌زد. «فکر می‌کنی در زندگی بعدی هم یکدیگر را پیدا می‌کنیم؟» چانیول دستش را گرفت. «اگر لازم باشد هزار بار متولد می‌شوم تا دوباره پیدایت کنم.» اشک از گوشه چشم بکهیون لغزید. «حتی اگر باز هم ممنوع باشد؟» چانیول دستان او را محکم‌تر فشرد. «حتی آن زمان.» باد میان موهایشان پیچید. و برای نخستین بار پس از مدت‌ها، سکوت میانشان دردناک نبود. بکهیون سرش را بر شانه چانیول گذاشت. «من نمی‌خواهم از تو خداحافظی کنم.» چانیول چشمانش را بست. «پس خداحافظی نکن.» آن‌ها تا طلوع خورشید کنار هم نشستند. از رؤیاهای ناتمامشان گفتند. از خانه‌ای کوچک در حومه شهر. از باغی پر از گل‌های سفید. از صبح‌هایی که هرگز نخواهند دید. و وقتی خورشید کم‌کم از افق بالا آمد، هیچ‌کدام دیگر از آینده حرف نزدند. فقط دست‌های هم را رها نکردند. سال‌ها بعد، مردم هنوز درباره آن دو نجوا می‌کردند. برخی داستانشان را رسوایی می‌نامیدند. برخی تراژدی. اما حقیقت چیز دیگری بود. آن‌ها قربانی عشق نشده بودند. قربانی جهانی شده بودند که برای عشقشان جایی نداشت. و شاید، در جایی دور از قضاوت انسان‌ها، در زمانی مهربان‌تر، دو جوان دوباره یکدیگر را یافته باشند. جایی که چانیول بتواند بی‌ترس دوست بدارد. و بکهیون بتواند بی‌شرم خواسته شود. جایی که عشق، صرفاً عشق باشد. نه گناه. نه شورش. نه مرگ. فقط دو قلب که سرانجام اجازه یافته‌اند کنار هم بتپند.

لندن، زمستان ۱۸۸۸. مه غلیظی خیابان‌های سنگ‌فرش‌شده را در آغوش گرفته بود و چراغ‌های گازی، نور زرد و بیمارگونه‌شان را بر کالسکه‌هایی می‌پاشیدند که بی‌صدا در دل شب ناپدید می‌شدند. در آن دوران، عشق بیش از آن‌که احساسی شخصی باشد، قراردادی اجتماعی بود؛ چیزی که خانواده‌ها درباره‌اش تصمیم می‌گرفتند و آبرو بر آن حکم می‌راند. چانیول از همان خانواده‌هایی بود که همه چیز را از پیش برای فرزندشان تعیین می‌کردند. او پسر ارشد یک خاندان اشرافی بود؛ آرام، مؤدب و بیش از حد مهربان. در مهمانی‌های رسمی لبخند می‌زد، پیانو می‌نواخت و در برابر مهمانان سر فرود می‌آورد، اما درونش خلائی سرد وجود داشت. انگار تمام عمرش را صرف ایفای نقش مردی کرده بود که دیگران انتظار داشتند باشد. تا این‌که بکهیون را دید. اولین بار در مراسم خیریه‌ای که در عمارتی مجلل برگزار شده بود. بکهیون نه شبیه اشراف‌زادگان آن جمع بود و نه تلاشی برای شبیه شدن به آن‌ها داشت. نگاهش جسور بود، لبخندش مرموز، و شیوه حرف زدنش بیش از حد صادقانه. او فرزند خانواده‌ای محترم اما نه چندان ثروتمند بود؛ کسی که پشت ظرافت رفتارش، عطشی پایان‌ناپذیر برای زندگی پنهان کرده بود. چانیول هنوز به یاد داشت لحظه‌ای را که نگاهشان برای نخستین بار در میان جمعیت به هم گره خورد. بکهیون به جای تعظیم رسمی، فقط ابرویی بالا انداخته بود. «همیشه این‌قدر غمگین به نظر می‌رسی؟» چانیول از گستاخی او جا خورد. «من غمگین نیستم.» بکهیون خندیده بود. «پس باید خوشحال‌تر شوی.» و عجیب بود که همین جمله ساده، بیش از هر تعریف و تمجیدی در ذهن چانیول باقی ماند. دیدارهای بعدی کاملاً اتفاقی نبودند. کتابخانه‌های عمومی، نمایشگاه‌های هنری کوچک، باغ‌های پوشیده از برف… هر بار که چانیول به خودش قول می‌داد دیگر بکهیون را نبیند، صدای خنده او دوباره در زندگی‌اش ظاهر می‌شد. بکهیون آتش بود. بی‌پروا. زنده. او عاشق لمس کردن جهان بود؛ از عطر باران روی سنگفرش‌ها گرفته تا گرمای دست کسی که دوستش داشت. چانیول اما مانند برف بود. ساکت. محتاط. همیشه در حال پنهان کردن آنچه واقعاً احساس می‌کرد. شاید به همین دلیل بود که به سمت هم کشیده شدند. شبی در گلخانه قدیمی عمارت خانوادگی چانیول، میان گل‌های پژمرده زمستانی، بکهیون آهسته گفت: «فکر می‌کنی آدم‌ها چند بار در زندگی واقعاً عاشق می‌شوند؟» چانیول کمی فکر کرد. «شاید یک بار.» بکهیون نگاهش کرد. «و اگر آن یک بار اشتباه باشد؟» چانیول پاسخ داد: «اگر عشق واقعی باشد، نمی‌تواند اشتباه باشد.» بکهیون لبخند تلخی زد. «جامعه با تو موافق نیست.» مدتی بعد، نجواها آغاز شدند. نگاه‌های طولانی. ملاقات‌های پنهانی. نامه‌هایی که بیش از حد صمیمی به نظر می‌رسیدند. در جامعه ویکتوریایی، جایی برای عشقی مانند عشق آن‌ها وجود نداشت. چانیول از کودکی آموخته بود که وظیفه مهم‌تر از خواسته‌های شخصی است. اما هر بار که بکهیون دستش را می‌گرفت، تمام آن آموزش‌ها بی‌معنا می‌شدند. «فرار کنیم.» بکهیون یک شب این را گفت. باد سرد پرده‌های اتاق را تکان می‌داد. «به فرانسه. یا هرجایی که کسی ما را نشناسد.» چانیول سکوت کرد. او خانواده‌اش را دوست داشت. وظایفش را می‌شناخت. اما بکهیون را هم دوست داشت. شاید حتی بیشتر. «می‌ترسم.» بکهیون نزدیک‌تر شد. «از چه؟» «از این‌که نتوانم از تو محافظت کنم.» بکهیون برای لحظه‌ای چشمانش را بست. «چانیول… من تمام عمرم از قضاوت دیگران ترسیده‌ام. اما از دست دادن تو از همه چیز ترسناک‌تر است.» وقتی حقیقت آشکار شد، همه چیز فرو ریخت. خانواده چانیول خشمگین شدند. برای حفظ اعتبارشان تصمیم گرفتند هرچه سریع‌تر او را نامزد کنند. بکهیون را عامل فساد دانستند. دیدارهایشان ممنوع شد. نامه‌هایشان سوزانده شدند. چانیول برای نخستین بار در برابر پدرش ایستاد. اما عشق، هرچقدر هم عمیق باشد، همیشه نمی‌تواند با قدرت ساختارهای اجتماعی مقابله کند. بکهیون روزبه‌روز خاموش‌تر می‌شد. دیگر کمتر می‌خندید. کمتر رؤیاپردازی می‌کرد. در آخرین دیدارشان، زیر درخت خشکیده‌ای در قبرستان قدیمی شهر، زمزمه کرد: «فکر می‌کردم اگر به اندازه کافی دوستت داشته باشم، همه چیز درست می‌شود.» چانیول با چشمانی اشک‌آلود گفت: «هنوز هم می‌شود.» بکهیون سرش را تکان داد. «نه در این دنیا.» هفته‌ها گذشت. چانیول در اتاقش زندانی شد. بکهیون ناپدید شده بود. تا این‌که نامه‌ای رسید. با همان دست‌خط آشنا. “اگر در زمان دیگری متولد می‌شدیم، شاید می‌توانستیم بی‌هیچ ترسی کنار هم قدم بزنیم. شاید می‌توانستم دستت را در خیابان بگیرم. شاید مجبور نبودی میان عشق و وظیفه یکی را انتخاب کنی. اما من خسته‌ام، چانیول. خسته از جنگیدن برای چیزی که دیگران آن را گناه می‌نامند. اگر هنوز مرا دوست داری، یک بار دیگر به دیدنم بیا.” آن‌ها یکدیگر را در ساحل مه‌آلودی بیرون از شهر ملاقات کردند. دریا آرام بود. آسمان خاکستری.

sticker.webp0.00 KB

photo content
+4

1|1_불꽃으로_Bulkkoch_Eulo_Past_Self_320.mp39.15 MB

چانیول بالاخره گفت: «تو واقعی‌ترین چیزی هستی که توی زندگی من وجود داره.» «ولی انسان نیستم.» «نه.» «پس فقط یه ساخته‌م.» «نه.» چانیول چند قدم جلو رفت. «تو چیزی هستی که برای دوست داشتن خلق شدی.» بکهیون با ناباوری به او نگاه کرد. «دوست داشتن؟ یا مالکیت؟» آن سؤال مثل خنجری در قلب چانیول فرو رفت، چون خودش هم جوابش را نمی‌دانست. آن شب بکهیون از عمارت فرار کرد. در میان باران و مه دوید، دور از کسی که او را خلق کرده بود. اما دنیا بیرون از دیوارهای عمارت از چانیول مهربان‌تر نبود. مردم وقتی ظاهر عجیب و زخم‌های بدنش را دیدند از او ترسیدند. به او سنگ زدند، هیولا صدایش کردند و از خودشان راندند. برای اولین بار فهمید که هیچ جا به او تعلق ندارد. نه میان انسان‌ها و نه میان مردی که او را ساخته بود. چند روز بعد نیمه‌جان به عمارت برگشت. وقتی چانیول او را پشت در پیدا کرد، انگار دوباره نفس کشید. بکهیون خیس و زخمی روی زمین افتاده بود. چانیول او را در آغوش گرفت و به داخل برد. ساعت‌ها کنارش ماند، زخم‌هایش را بست و بی‌وقفه مراقبش بود. وقتی بکهیون از خواب بیدار شد، چانیول هنوز کنار تخت نشسته بود. برای مدتی طولانی فقط به هم نگاه کردند. بعد بکهیون آرام پرسید: «اگه ازت متنفر باشم چی؟» چانیول لبخند تلخی زد. «بازم دوستت دارم.» «اگه بخوام ترکت کنم چی؟» «بازم دوستت دارم.» «اگه بگم از اینکه منو ساختی متنفرم چی؟» چانیول چشم‌هایش را بست. «بازم دوستت دارم.» بکهیون برای اولین بار فهمید چیزی که در نگاه چانیول دیده بود فقط عشق نبود؛ نفرینی بود که هر دو را به هم زنجیر کرده بود. خالق و مخلوق. دو موجود تنها در جهانی که جایی برایشان نداشت. و در همان لحظه، میان تاریکی عمارت، صدای باران و نور لرزان شمع‌ها، بکهیون دستش را روی صورت چانیول گذاشت. نه از روی بخشش، نه از روی فراموشی، بلکه چون فهمیده بود هیچ‌کدامشان راه فراری ندارند. چانیول او را از مرگ خلق کرده بود و حالا هر دو در چیزی عمیق‌تر از زندگی گرفتار شده بودند؛ عشقی تاریک، بیمار و جاودانه که مثل روحی سرگردان در راهروهای آن عمارت برای همیشه زنده می‌ماند.

sticker.webp0.11 KB

باران بی‌وقفه روی سقف عمارت می‌کوبید، انگار آسمان می‌خواست تمام اندوهش را روی آن ساختمان فراموش‌شده خالی کند. عمارت در بلندترین نقطه‌ی شهر، میان درختان خشک و مه غلیظ ایستاده بود؛ جایی که هیچ‌کس جرئت نزدیک شدن به آن را نداشت. مردم از صاحبش داستان‌های وحشتناکی تعریف می‌کردند، از دانشمندی منزوی که سال‌ها بود خودش را از جهان جدا کرده و شب‌ها نورهای آبی و صداهای عجیب از خانه‌اش به گوش می‌رسید. اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند پشت آن دیوارهای سنگی چه چیزی در حال شکل گرفتن است. چانیول سال‌ها با تنهایی زندگی کرده بود؛ تنهایی‌ای که مثل زنجیر دور قلبش پیچیده بود و هر روز محکم‌تر می‌شد. هیچ دوستی نداشت، هیچ خانواده‌ای کنارش نبود و هیچ انسانی نتوانسته بود مدت زیادی حضور سرد و ذهن تاریک او را تحمل کند. کم‌کم به این نتیجه رسیده بود که اگر دنیا نمی‌تواند کسی را برایش نگه دارد، خودش کسی را خواهد ساخت. کسی که از او نترسد، ترکش نکند و برای همیشه کنارش بماند. ماه‌ها خودش را در آزمایشگاه زیرزمین زندانی کرد. شب و روزش میان کتاب‌های کهنه، ابزارهای فلزی، شیشه‌های پر از مایعات ناشناس و یادداشت‌های خون‌آلود می‌گذشت. با وسواسی بیمارگونه بدن کاملی ساخت؛ انگار هنرمندی که شاهکار عمرش را خلق می‌کند. وقتی آخرین بخیه را زد، ساعت‌ها کنار آن پیکر نشست و نگاهش کرد. زیباتر از هر انسانی بود که تا آن روز دیده بود. پوستی رنگ‌پریده مثل مرمر، موهایی تیره و نرم و صورتی که بیش از حد بی‌نقص به نظر می‌رسید. نامش را هم انتخاب کرده بود؛ بکهیون. فقط یک چیز کم مانده بود؛ جان. شبی که سهمگین‌ترین طوفان سال آسمان را شکافت، چانیول همه چیز را آماده کرد. برق در سیم‌های عظیم جریان یافت، دستگاه‌ها شروع به لرزیدن کردند و نور آبی آزمایشگاه را پر کرد. بیرون، صاعقه‌ای عظیم به برج فلزی بالای عمارت برخورد کرد و همان لحظه انرژی در تمام دستگاه‌ها منفجر شد. چند ثانیه بعد سکوتی سنگین همه جا را گرفت. چانیول نفسش را حبس کرد. بعد ناگهان انگشتان پیکر روی میز تکان خورد. یک لرزش کوچک. بعد یک نفس. و بعد چشمانش آرام باز شدند. برای لحظه‌ای زمان متوقف شد. بکهیون به سقف خیره ماند، بعد نگاهش روی چانیول نشست. آن نگاه خالی و ناآشنا مستقیم به قلبش برخورد کرد. چانیول انتظار غرور داشت، انتظار داشت حس کند موفق شده، اما چیزی که وجودش را پر کرد وحشت بود. وحشت از اینکه همان لحظه عاشق چیزی شده بود که خودش خلق کرده بود. بکهیون آرام پرسید: «تو کی هستی؟» صدایش ضعیف بود، اما از هر موسیقی‌ای زیباتر به گوش چانیول رسید. چانیول لب‌هایش را تر کرد و زمزمه کرد: «من چانیولم.» «و من؟» چانیول دستش را روی گونه‌ی سرد او گذاشت. «تو بکهیونی.» از آن شب زندگی جدیدی آغاز شد. بکهیون همه چیز را از چانیول یاد می‌گرفت؛ راه رفتن، حرف زدن، خواندن، شناختن دنیا. مثل کودکی که در بدن یک مرد بالغ زندانی شده باشد. ساعت‌ها کنار پنجره می‌ایستاد و باران را تماشا می‌کرد، از صدای باد سؤال می‌پرسید و از لمس کردن گل‌های خشک باغ قدیمی شگفت‌زده می‌شد. چانیول هم هر روز بیشتر در او غرق می‌شد. اول فکر می‌کرد فقط به خاطر موفقیت آزمایش است، اما حقیقت خیلی عمیق‌تر بود. هر لبخند بکهیون برایش ارزشمندتر از هر کشف علمی شده بود. هر بار که صدایش را می‌شنید قلبش تندتر می‌زد. شب‌ها وقتی بکهیون خواب بود ساعت‌ها کنار تختش می‌نشست و نگاهش می‌کرد، انگار می‌ترسید چشم ببندد و او ناپدید شود. اما عشق چانیول عشق سالمی نبود. چیزی تاریک‌تر درونش رشد می‌کرد. بکهیون تمام دنیایش شده بود و همین موضوع او را به موجودی خطرناک تبدیل می‌کرد. هر بار که بکهیون درباره‌ی بیرون سؤال می‌پرسید، اخمی نامحسوس روی صورتش می‌نشست. هر بار که از دیدن آدم‌های دیگر حرف می‌زد، حسادت مثل سم در رگ‌هایش پخش می‌شد. بکهیون متوجه این تغییرات می‌شد اما دلیلش را نمی‌فهمید. یک شب کنار شومینه نشسته بودند. نور آتش روی صورت رنگ‌پریده‌ی بکهیون می‌رقصید و چشم‌هایش در تاریکی می‌درخشیدند. ناگهان پرسید: «چرا همیشه منو اینجوری نگاه می‌کنی؟» چانیول مکث کرد. «چه جوری؟» بکهیون آرام گفت: «انگار از چیزی می‌ترسی.» قلبش فشرده شد. «از اینکه از دستت بدم.» بکهیون لبخند زد. لبخندی کوتاه و بی‌خبر از طوفانی که درون چانیول جریان داشت. ماه‌ها گذشت تا بالاخره حقیقت خودش را نشان داد. بکهیون در یکی از اتاق‌های قفل‌شده‌ی عمارت دفترهای قدیمی چانیول را پیدا کرد. نقشه‌های بدن خودش، یادداشت‌های آزمایش و صدها صفحه درباره‌ی مراحل خلقش. وقتی همه چیز را فهمید، احساس کرد زمین زیر پایش فرو ریخته است. آن شب در میان راهروهای تاریک عمارت چانیول را پیدا کرد و دفترها را به سمتش پرتاب کرد. «من چی‌ام؟» صدایش می‌لرزید. چانیول سکوت کرد. «بگو.» «بکهیون…» «من چی‌ام؟» اشک در چشمانش جمع شده بود. «هیچی از این زندگی واقعی نبوده؟»

photo content
+4