The Fate of Frankenstein
Відкрити в Telegram
The world was born dead No cry, no true beginning Just the blind motion of matter in a purposeless void. I was the first breath that mistook itself for life and that mistake was the beginning of the tragedy. https://t.me/HarfChatBot?start=384d11dffdf4
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
232
Підписники
+124 години
Немає даних7 днів
+1330 днів
Архів дописів
Repost from ㅤ- 𝖠𝗉𝖺𝗋𝗍𝗆𝖾𝗇𝗍 ⁴⁰²
شاید تمامِ ࢪاه را برای ࢪسیدن نࢪفته باشم؛ شایــد آمدهام تا بفهمم، بعــد از سقوطِ آخرین بࢪگ، چه چیزے هنوز توانِ ماندن داࢪد.
بعضی روزها، زندگی شبیه درختیست که مدتهاست ایستاده؛ با شاخههایی که زمانی سنگینیِ برگها را تاب میآوردند و حالا، یکییکی خالی شدهاند. نمیدانم از چه زمانی اینهمه خستگی روی شانههایم نشست. شاید از همان روزهایی که خیال میکردم اگر بیشتر تلاش کنم، اگر کمی بیشتر دوام بیاورم، اگر از هر شکست دوباره خودم را جمع کنم، بالاخره جایی در انتهای این مسیر، چیزی انتظارم را خواهد کشید که تمامِ این رنج را توجیه کند. برای همین ادامه دادم. با زانوهایی که از افتادنهای مکرر درد میکردند، با دستهایی که دیگر توانِ ساختن نداشتند، با قلبی که هر بار چیزی از آن کم میشد و باز، به امیدِ روزی دیگر، خودش را سرِ پا نگه میداشت. اما گاهی به خودم فکر میکنم؛ به تمامِ این سالهایی که گذشتند و به تمامِ چیزهایی که برایشان جنگیدم. اگر آخرِ این راه، آنچه میخواستم نباشد چه؟ اگر تمامِ این قدمها به دری برسند که هیچوقت باز نمیشود؟ اگر تمامِ این شبهای طولانی، تمامِ صبحهایی که با امیدِ اندکی روشن شدند، تمامِ خستگیهایی که بیصدا تحمل شدند، فقط مرا به نقطهای برسانند که باز هم باید از نو شروع کنم؟ این سؤال، گاهی مثل سرمایی آرام از لابهلای لباسها عبور میکند؛ اول آنقدر خفیف که میشود نادیدهاش گرفت، بعد آنقدر عمیق که تا استخوان میرسد. آدم از نرسیدن میترسد. از اینکه تمامِ برگهایش را در مسیر ریخته باشد و آخرِ راه، شاخههای خالی نصیبش شود. از اینکه سالها خودش را برای رسیدن به یک فصلِ روشن آماده کرده باشد و وقتی به آنجا رسید، دیگر رمقی برای شکوفه دادن باقی نمانده باشد. با این حال، هیچ درختی برای همیشه برگهایش را نگه نمیدارد. شاید بعضی چیزها باید بریزند. باید سبک شوند. باید از شاخه جدا شوند و در سکوتِ زمین گم شوند تا چیزی که قرار است بماند، فرصتِ نفس کشیدن پیدا کند. شاید تمامِ آنچه از دست دادهام، قرار نبوده تا آخرین روز با من بماند. و شاید تمامِ این تلاشها هم قرار نیست به همان شکلی که در ذهنم ساختهام به نتیجه برسند. زندگی گاهی شبیه جادهایست که مه، چند قدم جلوترش را پوشانده. میشود ایستاد و از نادیده بودنِ مقصد ترسید، یا آرام قدم برداشت و گذاشت هر پیچ، فقط به اندازهی خودش آشکار شود. من هنوز از این ندانستن میترسم. هنوز بعضی شبها دلم میخواهد بدانم تمامِ این خستگی برای چه بوده. بدانم این همه بیدار ماندن، این همه دوباره ساختن، این همه نگه داشتنِ خودم در روزهایی که به سختی میشد دوام آورد، بالاخره به کجا میرسد. اما شاید جوابِ بعضی سؤالها، خیلی دیرتر از زمانی میرسد که برایشان پرسیده شدهاند. شاید امروز فقط یک برگِ افتاده باشم، جداشده از شاخهای که روزی به آن تعلق داشتم، افتاده در مسیری که هنوز نمیدانم به کجا میرود. اما برگ، وقتی از شاخه جدا میشود، دیگر نمیداند باد او را کجا خواهد برد. و با این حال، سفرش تمام نشده است. شاید من هم هنوز در میانهام. نه در آغاز. نه در پایان. جایی میانِ تمامِ آنچه از دست رفته و تمامِ آنچه هنوز فرصتِ رسیدن دارد. و شاید برای ادامه دادن، لازم نیست از پایان مطمئن باشم. شاید همین که هنوز، با تمامِ خستگی، جایی درونم برای فردا روشن مانده، کافی باشد. مثل چراغی پشت پنجرهای دور، در شهری که غروب زودتر از همیشه فرود آمده؛ کوچک، کمجان، اما روشن. شاید بعضی شبها فقط باید گذاشت باد بوزد، شاخهها بلرزند، برگها فرو بریزند و آسمان، سنگینیِ خودش را روی شهر بگذارد. صبح، همیشه با وعدهی رسیدن نمیآید. گاهی فقط میآید تا یادمان بیاورد شب، هرچقدر هم طولانی باشد، آخرین فصلِ جهان نیست. و شاید من هنوز برای رسیدن دیر نکردهام. شاید هنوز چند برگ روی شاخه مانده باشد.بعد از سقوطِ آخرین برگ - لی مینهو؛ جایی میانِ آنچه از دست رفت و آنچه هنوز باقیست.
Repost from N/a
بارون از صبح داشت میبارید. چانیول و بکهیون کنار رودخونه نشسته بودن. زمین خیس شده بود و برگهای زرد همهجا ریخته بودن. آب خیلی آروم نبود، ولی اونقدر هم خروشان نبود که بشه ازش ترسید. فقط میرفت و هرچی سر راهش بود با خودش میبرد. چند دقیقه بود هیچکدوم چیزی نمیگفتن. بکهیون دستهاشو کرده بود توی جیبش و زل زده بود به آب. چانیول هم چند بار خواست حرف بزنه، ولی آخرش فقط یه نفس عمیق کشید. «فکر میکنی اگه برگردیم، درست میشه؟» بکهیون سرشو برنگردوند. «چی؟» «همهچی.» بکهیون یه لحظه ساکت موند. «نه.» چانیول یه خندهی کوتاه کرد. «پس چرا هنوز اینجاییم؟» بکهیون شونههاشو بالا انداخت. «نمیدونم.» یه برگ زرد از شاخه جدا شد و افتاد روی آب. چند لحظه همون دوروبر چرخید، بعد جریان آب آرومآروم بردش. چانیول با چشم دنبالش کرد. «من همیشه فکر میکردم وقتی دو نفر از هم جدا میشن، حداقل یه خداحافظی درست دارن.» بکهیون این بار نگاهش کرد. «همیشه اینطوری نیست.» «پس چطوریه؟» بکهیون نگاهش رو ازش گرفت. «گاهی فقط یه روز میفهمی دیگه نمیتونی ادامه بدی.» چانیول چیزی نگفت. بکهیون بلند شد و شلوارش رو تکوند. «داری میری؟» «آره.» «کجا؟» «خونه.» چانیول چند ثانیه نگاش کرد. و چقدر عجیب که یه زمانی خونه معنی این رو داشت که کنار هم زندگی میکردند. «با هم بریم؟» بکهیون مکث کرد. «نه، چانیول.» همین. نه دعوایی شد، نه گریهای، نه حتی یه خداحافظی درستوحسابی. بکهیون راه افتاد و چانیول هم دنبالش نرفت. فقط نشست همونجا و نگاهش کرد تا وقتی که بین درختها گم شد. بارون همچنان میبارید. چند تا برگ روی آب کنار هم افتاده بودن و رودخونه کمکم ازشون دورشون میکرد. شاید بعضی آدمها واقعاً برای موندن نمیان. میان، یه مدت کنارت راه میرن، یه عالمه چیز باهات میسازن و بعد یه جایی، بدون اینکه حتی بفهمی دقیقاً کِی، مسیرشون از تو جدا میشه. مثل همین برگها. نه مقصدشون معلومه، نه میدونن جریان قراره کجا ببرتشون. فقط میرن. و در نهایت ما هم، تکهبرگهایی بر آب رفته بودیم.
راستش فکر نکنم قلمم مربوط استعداد باشه من ماه هارنشستم اموزش دیذم برای این ک چطور خوب بنویسم
و ممنون از نظر قشنگت
این سناریو برلم خیلی عزیزه چون با بکهیونش خیلی همزاد پنداری کردم و شاید لابلاش شخصیت خودمو توش جا دادم
