Elle est d’ailleurs.
Закритий канал
“Elle a de ces lumières au fond des yeux” Pierre said. @elleestD_ailleursBot
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
364
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
-830 днів
Архів дописів
بعضیها هنوز منتظرند آن لحظهٔ افسانهای از راه برسد؛ همان لحظهای که قرار است همهچیز را عوض کند. یک بحران نهایی، یک اشتباه مرگبار، یک فروپاشی بزرگ. انگار تاریخ ایران فقط یک قسمت آخر کم دارد و بعد پرده پایین میآید. عجیب است؛ چون این انتظار خودش از بسیاری از حکومتهای این سرزمین قدیمیتر شده. نسلهای مختلف با اطمینان یکسانی توضیح دادهاند که دیگر از این نقطه بازگشتی وجود ندارد. همین را بعد از سقوط قاجار میشد گفت، بعد از بیستوهشت مرداد، بعد از شصتوهفت، بعد از هشتادوهشت، بعد از آبان، بعد از ژینا، و حالا، بعد از دی. نکته این نیست که این پیشبینیها اشتباه بودند؛ اتفاقاً بیشترشان درست از آب درآمدند. اقتصاد فرسودهتر شد، سرمایهٔ اجتماعی فرو ریخت، مهاجرت گستردهتر شد، فساد عمیقتر شد. تقریباً همه میدانستند چه خواهد شد و تقریباً همان شد. مشکل اینجاست که در ایران پیشبینیِ فاجعه از جلوگیری از آن بسیار رایجتر است. کمتر جامعهای را میتوان پیدا کرد که تا این اندازه آیندهٔ خود را پیشاپیش شرح داده باشد و بعد با چنین دقتی همان سناریو را زندگی کرده باشد. در کشورهای دیگر هشدار معمولاً آخرین تلاش برای جلوگیری از حادثه است؛ اینجا بیشتر شبیه ثبتِ رسمیِ زمان وقوع آن است. پیش از هر بحران، تحلیلش آماده است؛ پیش از هر شکست، توضیحش نوشته شده؛ پیش از هر بنبست، همه دربارهاش حرف زدهاند. برای همین هرچه بیشتر به تاریخ این کشور نگاه میکنم، کمتر مجاب میشوم که مسئلهٔ اصلی ناآگاهی باشد. ما مدتهاست میدانیم. نشانهها را دیدهایم، روندها را شناختهایم و پایان بسیاری از داستانها را پیش از رسیدن به فصل آخر حدس زدهایم. مشکل این نیست که نمیبینیم؛ مشکل این است که دیدن را با عمل اشتباه گرفتهایم. گمان کردهایم فهمیدن یک مسئله، خودبهخود سهمی در حل آن است. جامعه به تماشاگر حرفهای خودش تبدیل شده؛ تماشاگری که بازی را بهتر از بازیکنان تحلیل میکند، نتیجه را زودتر از گزارشگر حدس میزند و در پایان، تحقق پیشبینیهایش را تماشا میکند. اما مسئله فقط این نیست. در جایی از مسیر، خودِ درست از آب درآمدنِ پیشبینیها به نوعی پاداش تبدیل شده است. انگار برای ما اثبات اینکه حق داشتیم، مهمتر از جلوگیری از چیزی شده که دربارهاش حق داشتیم. بارها هشدار دادهایم، بارها هشدارها را شنیدهایم و بارها همان مسیر را رفتهایم. نه چون خطر را نمیدیدیم؛ چون میان شناختنِ پرتگاه و دور شدن از آن، فاصلهای وجود دارد که صرف آگاهی آن را پر نمیکند. در تاریخ ملتهایی بودهاند که به خاطر جهل شکست خوردهاند. مسئلهٔ ما بیشتر به عادت شباهت دارد. ما معمولاً از روی ناآگاهی به استقبال بحران نرفتهایم؛ با چشمان باز رفتهایم. وقتی نشانهها آشکار بودهاند، دیدهایم. وقتی هشدارها داده شدهاند، شنیدهایم. وقتی مسیر روشن بوده، دربارهاش بحث کردهایم. گاهی حتی چنان با دقت دربارهٔ آینده سخن گفتهایم که انگار از پیش در آن زندگی کردهایم. شاید به همین دلیل است که بسیاری از تحلیلگران خارجی مدام دربارهٔ ایران اشتباه میکنند. آنها تصور میکنند انباشت بحران الزاماً به انفجار منجر میشود. این فرض در بسیاری از نقاط جهان درست است؛ اما تاریخ ایران بیشتر از آنکه تاریخ انفجار باشد، تاریخ خو گرفتن است؛ خو گرفتن به فشار، به فرسایش، به عقبنشینیهای کوچک و شکستهای تدریجی. نه به خاطر فضیلتی اسرارآمیز و نه به خاطر حکمتی شرقی؛ بلکه چون انسان به تقریباً هر چیزی عادت میکند، حتی به چیزهایی که روزی غیرقابلتحمل به نظر میرسیدند. اگر قرار باشد روزی مورخی این دوران را در یک جمله خلاصه کند، نخواهد نوشت مردمی بودند که نمیدانستند. نخواهد نوشت مردمی بودند که فریب خوردند. خواهد نوشت مردمی بودند که تقریباً همیشه میدانستند چه اتفاقی قرار است بیفتد، بارها دربارهاش هشدار دادند، بارها دربارهاش بحث کردند، بارها دربارهاش شوخی ساختند و بعد، با دقتی حیرتآور، همان اتفاق افتاد.
امشب دوباره اجرای ترانهٔ «بل» را نگاه میکردم. از آن اجراهاییست که آدم برای فهمیدنش بازنمیگردد؛ برای این بازمیگردد که ببیند این بار کدام یقینِ کهنهاش در برابر آن دوام نخواهد آورد. سالها گمان میکردم اسمرالدا مرکز ماجراست. حالا فکر میکنم اشتباه میکردم. اسمرالدا بیش از آنکه یک شخصیت باشد، یک واقعه است؛ واقعهای که سه مرد را از پناهگاهِ تصویری که از خویش ساختهاند بیرون میکشد. همیشه برایم عجیب بوده که انسانها با چه اطمینانی از شناختِ خود سخن میگویند. این اطمینان از کجا میآید؟ از چند دهه تکرار؟ از چند انتخابِ مشابه؟ از چند عادت که آنقدر دوام آوردهاند که با سرشت اشتباه گرفته شدهاند؟ هرچه بیشتر به زندگی نگاه میکنم، کمتر باور دارم آنچه «هویت» مینامیم از آنچه زیستهایم ساخته شده باشد. بخش بزرگی از ما در آنچه هرگز رخ نداده پنهان است؛ در راههایی که نرفتهایم، در وسوسههایی که هنوز به سراغمان نیامدهاند، در مصیبتهایی که هنوز ما را انتخاب نکردهاند. آدمی خود را با امکانهای آزموده تعریف میکند، حال آنکه وزنِ واقعیِ او در امکانهای ناآزموده نهفته است. چه بسیار فضیلتها که تنها فقدانِ فرصتِ گناهاند. چه بسیار وفاداریها که هرگز با چیزی درخورِ خیانت روبهرو نشدهاند. چه بسیار ایمانها که هنوز چشم در چشمِ معبودِ رقیب نیفکندهاند. ما بسیار پیش از آنکه استحقاقش را داشته باشیم، به خویش یقین پیدا میکنیم. شاید به همین دلیل است که بعضی آدمها چنین ویرانگرند. نه از آن رو که چیزی به ما میبخشند؛ از آن رو که چیزی را از ما بازمیستانند. آنها اعتمادِ ما به افسانهای را میگیرند که سالها نامِ «خود» بر آن نهاده بودیم. ناگهان درمییابیم انسانی که سالها با اطمینان از او سخن میگفتیم، بیش از آنکه حقیقتی مکشوف باشد، امکانی معلق بوده است. در «بل» چیزی بیش از عشق جریان دارد. عشق واژهای کوچکتر از آن چیزی است که آنجا رخ میدهد. آنچه میبینیم لحظهٔ شکاف خوردنِ هویت نیست؛ لحظهٔ شکاف خوردنِ اطمینان به هویت است. لحظهای که آدم دیگر نمیتواند در نامهایی که برای خود برگزیده سکونت کند. مؤمن، شریف، عاقل، مستقل؛ واژهها بر جای میمانند، اما دیگر قامتِ صاحبِ خود را اندازه نمیکنند. و شاید خطای ما از همانجا آغاز میشود که گمان میکنیم «خود» چیزی است که باید کشف شود؛ گویی در اعماق وجودمان جوهری ثابت نشسته و منتظر شناخته شدن است. حال آنکه چه بسا خویشتن نه چیزی برای یافتن، که چیزی برای شدن باشد. نه سرزمینی ناشناخته، بلکه افقی که هرچه به آن نزدیک میشوی، دورتر میرود. هرچه سنم بیشتر میشود، کمتر به کسانی اعتماد میکنم که برای پرسشِ «من کیستم؟» پاسخی روشن دارند. این پرسش، اگر صادقانه پرسیده شود، باید تا پایان عمر گشوده بماند. شاید بزرگترین توهمِ بشر نه جاودانگی باشد و نه آزادی؛ این باشد که خیال میکند به خویش دست یافته است. ما بیش از آنکه خود را شناخته باشیم، به نسخهای از خود خو گرفتهایم. و گاهی یک نگاه، یک وسوسه، یک فقدان یا یک دلبستگی کافیست تا سقفِ این آشناییِ مطمئن فروبریزد. نه آنکه کسی از تاریکی بیرون آمده باشد؛ آن بیگانه از ابتدا آنجا بوده است. فقط نور، برای لحظهای، به جایی رسیده که سالها از چشمِ خودِ ما پنهان مانده.
از یک جایی به بعد یاد گرفتم هر شیفتگیای را جدی نگیرم. بعضی آدمها تو را نمیبینند؛ از تو استفاده میکنند تا چیزی را در ذهن خودشان ببینند. کافیست چند کتاب بخوانی، چند جمله را بلندتر از دیگران فکر کنی، گاهی سیگارت را کنار فنجان قهوهات بگذاری و به جای توضیح دادن، سکوت کنی. باقیِ ماجرا را خودشان میسازند. زنی که هیچوقت اشتباه نمیکند. زنی که از هیچچیز نمیترسد. زنی که انگار تنهاییاش هم شکوهی شاعرانه دارد و شبهایش میان کتابها و موسیقی و رؤیا میگذرد. گاهی دلم میخواهد به آن تصویر سلام کنم. از او بپرسم دقیقاً کجا زندگی میکند؟ چون من او را نمیشناسم. من زنی را میشناسم که بعضی عصرها روی بالکن میایستد و آنقدر به دوردست خیره میشود تا هوا تاریک شود. زنی که گاهی از شدت خستگی حتی حوصلهٔ زیبایی خودش را هم ندارد. زنی که لباسهایش را روی صندلی رها میکند، قهوهاش را نیمهکاره میگذارد، نصف شب از خواب میپرد و برای چند ثانیه نمیداند دقیقاً در کجای زندگیاش ایستاده است. زنی که بیش از آنکه به ماندن فکر کند، به رفتن فکر میکند. از آنهایی که هیچوقت چیزی را کامل باز نمیکنند؛ نه چمدانها را، نه دلشان را. اما این زن معمولاً کسی را هیجانزده نمیکند. آدمها نسخهٔ رامتر حقیقت را ترجیح میدهند. دوست دارند زن را مثل ترانهای قدیمی دوست داشته باشند؛ چیزی که هر وقت دلشان گرفت به سراغش بروند و همان حس آشنا را پیدا کنند. نه مثل موجود زندهای که هر روز شکل دیگری از خودش را آشکار میکند. موجودی که ممکن است یک روز لبریز از مهر باشد و روز دیگر پشت سکوتش سنگر بگیرد. موجودی که زندگیِ خودش را دارد و قرار نیست برای کامل کردن خیال کسی به دنیا آمده باشد. شاید برای همین همیشه کمی به زنهایی که اسطوره میشوند مشکوکم. نه به خودشان؛ به اسطورهای که دورشان تنیده میشود. میدانم آن سوی تمام این ستایشها زنی نشسته که یک شب تا صبح به سقف خیره مانده و هیچ نامی آرامش نکرده است. زنی که روزی مقابل آینه ایستاده و احساس کرده چهرهاش به غریبهای تعلق دارد. زنی که از عشق دلزده شده، از آدمها خسته شده، و گاهی وسط یک روز کاملاً معمولی دلش خواسته بیهیچ توضیحی ناپدید شود. زنی که مثل همهٔ ما سهم خودش را از حسرت، تردید، شرم، دلتنگی و شبهای بیخواب برده است. فقط تاریخ این بخشها را دوست ندارد. تاریخ زنها را ویرایش میکند. زخمها را حذف میکند. تردیدها را حذف میکند. لحظههای فروپاشی را حذف میکند. بعد از آنچه باقی مانده، افسانه میسازد. مردم اندوه زن را دوست دارند، تا وقتی زیبا باشد. آزادیاش را دوست دارند، تا وقتی از آن استفاده نکند. جسارتش را دوست دارند، تا وقتی روبهروی خودشان نایستد. زن مستقل را تحسین میکنند، تا وقتی قرار نباشد با استقلالش کنار بیایند. و گاهی احساس میکنم پشت اینهمه تحسین، نوعی هراس خوابیده است. بسیاری از مردانی که شیفتهٔ چنین زنانیاند، اگر روزی واقعاً با آنها روبهرو شوند، از آنها میترسند. چون زنِ دور را میشود ستایش کرد، اما زنِ نزدیک را باید تحمل کرد. زنِ دور الهام است، زنِ نزدیک اراده دارد. نظر دارد. مرز دارد. میتواند نه بگوید. میتواند انتخاب نکند. میتواند تو را نخواهد. برای همین گاهی فکر میکنم بسیاری از آدمها عاشق زنها نمیشوند؛ عاشق فاصلهای میشوند که میان آنها و زن وجود دارد. همان فاصلهای که اجازه میدهد هرچه میخواهند روی او تصویر کنند؛ کمی رؤیا، کمی حسرت، کمی از چیزهایی که خودشان هرگز جرئت نداشتند دنبالش بروند. بعد سالها به همان تصویر دل میبندند. به چند عکس، چند جمله، چند خاطرهٔ پراکنده. به چیزی که هرچه هست، یک انسان نیست... و چه حس غریبیست وقتی میفهمی کسی سالها شیفتهٔ تو بوده، بیآنکه حتی یکبار واقعاً تو را دیده باشد. نه خستگیهایت را، نه ترسهایت را، نه آن بخشهای خاموش و نامرتب وجودت را. انگار تمام این مدت عاشق پنجرهای روشن در دوردست بوده است؛ و هرگز نخواسته بداند پشت آن پنجره، زنی نشسته که گاهی دلش میخواهد چراغ را خاموش کند و کسی سراغش را نگیرد.
من فکر میکنم یکی از عجیبترین موفقیتهای این حکومت، بیخطر کردنِ نارضایتی بوده است. نه اینکه آن را از بین برده باشد؛ برعکس، همهجا هست. در تاکسی، در صف نان، در مهمانی، در مغازه، در اداره. کافیست چند نفر بیشتر از چند دقیقه کنار هم بمانند تا پروندهٔ کشور دوباره باز شود. هرکس میداند مشکل کجاست. هرکس میداند چه کسی دروغ میگوید. هرکس میداند کدام چرخ از کار افتاده است. مسئله هیچوقت کمبود آگاهی نبوده. در اواخر شوروی هم مردم میدانستند روزنامهها دروغ میگویند. در سالهای پایانی قاجار هم بسیاری میفهمیدند کشور روی پایههای پوسیده ایستاده است. فهمیدن آن لحظهٔ رستگاریبخشی نیست که روشنفکران دوست دارند تصور کنند. تاریخ پر است از جوامعی که واقعیت را با دقت تشخیص دادند و زیر همان واقعیت دفن شدند. گاهی حس میکنم بخش بزرگی از جامعه به انبار عظیمی از تشخیصهای درست تبدیل شده است؛ انباشتی از تحلیلهایی که اغلب هم غلط نیستند. آدمها آنها را دستبهدست میکنند، تکرار میکنند، صیقل میدهند و دوباره تحویل هم میدهند، بیآنکه چیزی در بیرون از کلمات تغییر کند. بعضی حکومتها از مخالفان میترسند. بعضی از سازمانها. بعضی از اعتصابها. اما کمتر حکومتی از تحلیل شدن میترسد. تحلیل، اگر از حدی بیشتر شود، دیگر ابزار فهم نیست؛ به سوپاپ اطمینان تبدیل میشود. خشم را تخلیه میکند، بیآنکه نیرویی تولید کند. در این کشور، سیاست سالهاست از یک امر عمومی به نوعی عادت روزمره تبدیل شده؛ چیزی شبیه جویدن آدامس. دهان را مشغول نگه میدارد، اما گرسنگی را رفع نمیکند. هرکس سهمی از نارضایتی دارد، سهمی از خشم دارد، سهمی از حقیقت دارد؛ اما این تکهها هرگز کنار هم قرار نمیگیرند. مثل شهری که هزاران نفر در آن نقشهٔ خروج از آتش را در دست گرفتهاند و هرکدام به سویی متفاوت میدوند. با این حال، تغییر مهمتر جای دیگری رخ داده است. حتی همان بحثهای بیحاصل هم آرامآرام در حال ناپدید شدناند. زمانی آدمها دستکم در یک واقعیت مشترک زندگی میکردند. بر سر یک خبر دعوا میکردند، بر سر یک حادثه بحث میکردند، بر سر یک آینده اختلاف داشتند. حالا هرکس در اتاقی زندگی میکند که دیوارهایش از اخبار، تصاویر و روایتهای مخصوص خودش ساخته شده است. دیگر نه اجماعی وجود دارد و نه حتی اختلافی واقعی. اختلاف، دستکم به دو نفر نیاز دارد که هنوز در یک جهان ایستاده باشند. صحنه از دور شبیه بقایای ارتشیست که مدتها پیش شکست خورده، اما خبر شکست هرگز به همهٔ سنگرهایش نرسیده است. هر دسته در گوشهای مشغول جنگ خودش است، با نقشهٔ خودش، با دشمنِ خودش، با رؤیای خودش. نمیشود ملتی را فقط با زور فرسوده کرد. زور اغلب مقاومت هم تولید میکند. فرسودگی از مسیر دیگری وارد میشود؛ از تکرار. از وعدههایی که آنقدر شنیده شدهاند که دیگر حتی دروغ بودنشان هم هیجانی ایجاد نمیکند. از شکستهایی که آنقدر تکرار شدهاند که به بخشی از منظره تبدیل شدهاند. از کلماتی که آنقدر مصرف شدهاند که دیگر وزن خودشان را از دست دادهاند. آنوقت جامعه از بیرون زنده به نظر میرسد؛ پر از صدا، پر از نظر، پر از تحلیل. اما اگر کمی نزدیکتر شوی، بیشتر شبیه کاروانی است که سالهاست درجا میزند و مسافرانش هنوز با حرارت دربارهٔ مقصد بحث میکنند.
بخشِ زیادی از تاریخ را نمیشود صرفاً جنگِ میانِ ظالم و مظلوم دید؛ بیشتر شبیه جابهجاییِ نقشهاست. آدمها معمولاً با نفرت از یک نظم برمیخیزند، اما خیلی وقتها همان عادتهای ذهنیِ آن نظم را با خودشان حمل میکنند. برای همین است که بسیاری از انقلابها، بعد از مدتی، بیشتر از آنکه نظمِ قدیم را نابود کنند، فقط لحنِ آن را عوض میکنند. انقلابِ فرانسه با نفرت از اشرافیت آغاز شد، اما خیلی زود فهمید حذفِ شاه، میلِ به کنترل را از بین نمیبرد. کافی بود واژهٔ «ملت» جای «تاج» بنشیند تا همان خشونت، اینبار با احساسِ فضیلت ادامه پیدا کند. در شوروی هم قرار بود طبقات از بین بروند، اما در عمل، طبقهای شکل گرفت که شاید عنوانِ اشراف نداشت، ولی به همان اندازه از توده فاصله داشت؛ فقط بهجای خونِ نجیبزادگی، اینبار وفاداریِ ایدئولوژیک معیارِ ورود بود. تاریخ بارها نشان داده انسانها حتی وقتی علیهِ قدرت میشورند، اغلب هنوز خیال میکنند نجات، در پیدا کردنِ «صاحبِ درستِ قدرت» است؛ نه در محدودکردنِ خودِ آن. مذهب هم مسیرِ مشابهی رفت. مسیحیتِ اولیه برای کسانی بود که زیرِ چکمهٔ امپراتوری زندگی میکردند، اما وقتی خودش به نهاد تبدیل شد، کمکم همان وسواسِ کنترل را به ارث برد. انگار هر ایدهای وقتی بیش از حد به بقا و گسترشِ خودش فکر کند، آرامآرام از حقیقتِ اولیهاش فاصله میگیرد و بیشتر شبیه دستگاهِ اداری میشود تا ایمان یا آرمان. اما شاید عجیبترین نمونه، جهانِ مدرن باشد؛ جایی که قدرت کمتر شبیه زندان عمل میکند و بیشتر شبیه بازار. نظامهای قدیمی سعی میکردند انسانِ مطیع بسازند؛ نظامِ امروز ترجیح میدهد انسانِ مشغول بسازد. آدمی که مدام در حالِ ساختن، نمایشدادن و فروختنِ نسخهای از خودش است. چیزی که زمانی «هویت» بود، حالا کمکم به پروژهٔ بازاریابیِ فردی تبدیل شده. آدمها سلیقه، زخم، اضطراب، گرایشِ سیاسی و حتی احساسِ طردشدگیِ خودشان را مثل نشانِ تجاری حمل میکنند. بخشهایی از چپِ متأخر، ناخواسته دقیقاً به همین وضعیت کمک کردند. قرار بود انسان از منطقِ کالا فاصله بگیرد، اما سیاست کمکم خودش به میدانِ مصرفِ هویت تبدیل شد. آدمها کمتر دربارهٔ ساختارِ اقتصادی حرف زدند و بیشتر دربارهٔ نمایشِ جایگاهِ اخلاقیِ خودشان. مهم نبود چه چیزی را تغییر میدهی؛ مهم این بود که بتوانی ثابت کنی از نظرِ نمادین، «سمتِ درستِ تاریخ» ایستادهای. اعتراض، در بسیاری از مواقع، از کنشِ جمعی به نوعی خودابرازیِ عمومی تبدیل شد. شبکههای اجتماعی این روند را کامل کردند. قرار بود رسانه را از انحصار بیرون بیاورند، اما در عمل، انسانها را واردِ کارخانهای کردند که در آن، هرکس همزمان کارگر، محصول و تبلیغِ خودش است. دیگر لازم نیست حکومتی کتابی را ممنوع کند؛ کافیست هزاران نفر همزمان دربارهٔ هزار موضوع فریاد بزنند تا تمرکز، تکهتکه و ذهن، خسته شود. در گذشته قدرت با کمبودِ اطلاعات کنترل میکرد؛ امروز با وفورِ آن. دنیا دیگر چندان نیازی به سرکوبِ کلاسیک ندارد. انسانِ مدرن، اغلب داوطلبانه درگیرِ سازوکاری میشود که او را فرسوده میکند، چون آن سازوکار، همزمان به او احساسِ دیدهشدن، هویت و مشارکت میدهد. شاید برای همین باشد که این دوره، با وجودِ همهٔ حرفهایی که دربارهٔ آزادی میزند، یکی از همشکلترین دورههای تاریخ است؛ عصری که در آن، آدمها با وسواس تلاش میکنند «متفاوت» باشند، اما الگوریتمها از دلِ همین تفاوتها، الگوهای تکراریِ تازه میسازند.
بعضی ذهنها را طوری تربیت میکنند که فقط در راهرو حرکت کنند. ممکن است سریعتر از همه بدوند، از بقیه جلو بزنند، حتی قواعد بازی را بهتر از سازندگانش یاد بگیرند؛ اما هیچوقت یاد نمیگیرند به دیوارها نگاه کنند. برای همین آدمی که در یک سیستمِ بسته بزرگ شده، معمولاً در حلِ مسئله ماهرتر از فهمِ خودِ مسئله است. راه پول درآوردن را بلد است، راه دورزدن قانون را بلد است، راه فرار را بلد است، حتی بلد است چطور از زیر آوارِ همان سیستمی که او را ساخته جان سالم بیرون بکشد؛ اما لحظهای که باید از خودش بپرسد «اگر تمام چیزی که میبینم فقط بخشی از یک صحنهسازی باشد چه؟» ذهنش متوقف میشود. انگار ناگهان از او خواستهاند بهجای دویدن، خودِ مسیر را زیر سؤال ببرد. برای همین کافیست یک کشور خارجی واکنشی نشان بدهد تا ناگهان توهمِ اهمیت همهجا پخش شود. انگار هر حساسیتی نشانهی قدرت است؛ انگار اگر جایی تو را زیر نظر دارد، حتماً از تو میترسد. درحالیکه خیلی وقتها دورِ یک چیز حصار میکشند نه چون قدرتمند است، چون نمیخواهند آلودگیاش پخش شود. اما ذهنی که فقط درونِ یک راهروی بسته فکر کرده، هر مراقبتی را بهجای خطر، احترام ترجمه میکند. مشکل از جایی شروع میشود که آدم بعد از اولین پاسخ، سؤال دوم را نمیپرسد. بیشتر مردم فقط تا جایی فکر میکنند که هنوز بتوانند تصویرِ قبلیِ خودشان را حفظ کنند. کمتر کسی حاضر است آنقدر یک سؤال را ادامه بدهد تا به نقطهای برسد که دیگر نتواند به باورهای قبلیاش برگردد. چون سؤالِ واقعی شبیه کشیدن نخ از یک لباسِ پوسیده است؛ اول چیزی تغییر نمیکند، اما اگر ادامه بدهی، ناگهان میبینی تمام شکلِ ظاهراً مرتبش از هم باز میشود. سیستمهای بسته از آدمِ باهوش نمیترسند؛ از آدمی میترسند که زنجیرهی سؤالها را قطع نکند. چون بیشتر ساختارها روی حقیقت ساخته نشدهاند، روی خستگیِ ذهن ساخته شدهاند؛ روی اینکه آدمها یکجایی وسطِ فکر کردن کم بیاورند و همانجا بایستند. برای همین مدام پاسخِ آماده، غرورِ آماده و دشمنِ آماده تولید میشود. ذهنِ خسته ترجیح میدهد جهان را همانطورِ آماده ببلعد، تا اینکه برای فهمیدنش زحمت بکشد. وگرنه کافیست کسی کمی بیشتر فکر کند. آنوقت پشتِ خیلی از ژستهای تهاجمی، فقط ترسِ ازدستدادنِ کنترل دیده میشود؛ پشتِ بسیاری از نمایشهای اقتدار، وحشتِ فروریختن؛ و پشتِ بسیاری از شعارهایی که شبیه حملهاند، سیستمی فرسوده ایستاده که بیشتر از هرچیز، از فروپاشیِ خودش میترسد.
این جامعه بیشتر از آنکه بلدِ ساختن باشد، بلدِ شروع کردن است. لحظهی آغاز را دوست دارد؛ لحظهای که قرار است همهچیز عوض شود. برای همین همیشه در روزِ اول خوب بودهایم؛ روزِ شعار، روزِ فتح، روزِ کنار زدنِ قبلیها. اما وقتی نوبتِ ساختن میرسد، انگار نفسِ جمعی کم میآورد. چون ساختن، برعکسِ انقلاب، هیجانِ زیادی ندارد. استمرار میخواهد، نظم میخواهد، آدمهایی را میخواهد که حاضر باشند سالها کاری را پیش ببرند بیآنکه مدام احساس کنند وسطِ یک حادثهی تاریخی ایستادهاند. برای همین تاریخ ما پر از شروعهای بزرگ است و پر از چیزهایی که نیمهکاره ماندهاند. شورِ آغاز همیشه بیشتر از حوصلهی ادامه بوده. ما تغییر را دوست داریم، اما بیشتر آن لحظهای از تغییر را که ناگهانی و پر سر و صداست، نه آن بخشِ کند و فرسایندهای را که باید بعدش چیزی را نگه دارد و حفظ کند. شاید برای همین است که سؤالِ «چرا دموکراسی نداشتیم؟» اینقدر تکرار میشود. چون هنوز میشود همهچیز را گردنِ استبداد یا چند آدمِ مشخص انداخت و خیال کرد مسئله توضیح داده شده. اما سؤالِ سختتر این است که ما اصولاً کجا توانستهایم یک نظمِ پایدار بسازیم؟ مسئله فقط آزادی نبوده. مشکل عمیقتر از این حرفهاست. حتی حکومتهای اقتدارگرا هم اینجا معمولاً بیشتر درگیرِ دوام آوردن بودهاند تا ساختنِ یک ساختارِ ماندگار. هر دوره با زبان و وعدههای تازه شروع شده و پیش از آنکه جا بیفتد، فرسوده شده است. نه حافظهای شکل گرفته، نه تداومی، نه افقی که بشود چیزی را برای بلندمدت روی آن بنا کرد. قدرت هم اغلب شبیه یک فرصتِ موقت فهمیده شده؛ چیزی برای مصرف کردن، نه نگه داشتن. هر گروهی که بالا آمده، بیشتر نگرانِ این بوده که سهم خودش را بردارد پیش از آنکه اوضاع دوباره بههم بریزد. برای همین قانون، نهاد، شعار و حتی خودِ اقتدار همیشه حالتی موقت داشتهاند. کمتر چیزی آنقدر دوام آورده که به سنت یا ساختار تبدیل شود. شاید برای همین حرف زدن دربارهی شکستِ آزادی راحتتر از حرف زدن دربارهی ناتوانی در ساختن است. اولی محترمانهتر به نظر میرسد. دومی آدم را وادار میکند فکر کند شاید مسئله فقط حکومتها نبودند. شاید ما مدتِ زیادیست که بیشتر شیفتهی لحظهی تغییر ماندهایم تا چیزی که باید بعد از آن ساخته شود.
مردم همیشه دوست دارند برای هر فاجعهای یک مغز متفکر پیدا کنند. یک اتاق تاریک، چند آدم با کتوشلوار، نقشهای روی میز و تصمیمی که از قبل گرفته شده. چون این تصویر، با تمام کثافتش، هنوز قابلفهم است. ذهن آدم تحمل میکند که بداند یک نفر عمداً دارد جهان را خراب میکند؛ اما تحمل این را ندارد که بفهمد گاهی هیچکس پشت فرمان نیست و خرابی، محصولِ خودِ سازوکار است. آدمها توطئه را ترجیح میدهند چون توطئه هنوز نشانهای از عقلانیت دارد. یعنی یک نفر میداند چه میخواهد، برایش برنامه دارد و مسیرش را میشناسد. حتی شرِ هدفمند هم از هرجومرجِ کور کمتر ترسناک است. چون با دشمنی که قصد دارد، میشود جنگید، معامله کرد، فریبش داد یا متوقفش کرد؛ اما با ماشینی که سالهاست بیراننده حرکت میکند چه میشود کرد؟ مشکل از جایی شروع میشود که مردم خیال میکنند هر سیستمی حتماً یک مرکز دارد؛ درحالیکه بعضی ساختارها آنقدر پوسیدهاند که دیگر حتی برای تولید فاجعه هم نیازی به تصمیمگیری ندارند. کافیست هر تکه، طبق عادت خودش ادامه بدهد. مسئله این نیست که همه با هم هماهنگاند؛ مسئله این است که هیچکس آنقدر زنده نیست که ترمز را بکشد. شاید برای همین است که آدمها هنوز ترجیح میدهند پشت هر ویرانی، یک نقشه پیدا کنند؛ چون پذیرفتنِ اینکه ویرانی میتواند بدون احتیاج به نیت هم ادامه پیدا کند، از خودِ ویرانی سنگینتر است.
Repost from N/a
https://t.me/elleestD_ailleurs/838
و یک فرماندۀ کل سپاه پاسداران؛ و یک رئیس ستاد کل نیروهای مسلح؛ و یک وزیر دفاع؛ و یک پدرِ عروس.
آسمان پاره نشده و ایرانی هم از لای پای «مامِ مهد تمدن» نیفتاده پایین؛ فقط سالهاست ملتی روی کثافتِ انتخابهای خودش نشسته و هنوز با ژست قربانی، دنبال مقصر میگردد. نمیدانم چرا ایرانی اینهمه توهم دربارهٔ خودش دارد. فکر میکند چون چهارتا شعر حفظ است و نصفشب زیر پست نیچه کامنت میگذارد، وارث تمدن است. این توهمِ «تمدنِ چند هزار ساله» بیشتر شبیه پیرمرد مفلوکیست که عکس جوانیاش را بغل کرده و خیال میکند هنوز خواستنیست. هرجا کم میآورند، سریع کوروش و حافظ و فردوسی را مثل کارتِ معافیت پرت میکنند وسط بحث؛ انگار چند شاعرِ مرده و چند ستونِ سنگی قرار است گندِ امروز را ماستمالی کند. مملکتی که هنوز در سادهترین شکلِ همکاری، قانون و اعتماد لنگ میزند، با شعر متمدن نمیشود. تمدن یعنی امروزت بوی فاضلاب ندهد. ملتی که مدام باید جنازهٔ افتخارات قدیمی را کول کند، معمولاً در زمان حال چیزی برای عرضه ندارد. از اینها گذشته، ایرانی عاشق آزادی نیست؛ عاشق این است که یک روز خودش جای زندانبان بایستد. برای همین هر بار یک دیکتاتور را پایین کشیده، با ذوقِ احمقانهتری دیکتاتور بعدی را بغل کرده. این ملت بت نمیشکند؛ فقط بتِ تاریخمصرفگذشته را با بتِ تازه عوض میکند. ایرانی عاشق لحظهٔ آتشزدن است. عاشق اینکه چیزی را ویران کند، بعد کنار خاکسترش بنشیند و شعر بخواند. چون همیشه ویرانی را رمانتیکتر از ساختن دیده. مشکل ایران نه نفت است، نه اسلام، نه آمریکا، نه انگلیس. مشکل، مردمیاند که از دروغ بدشان نمیآید؛ فقط دلشان میخواهد دروغِ قشنگتری بشنوند. مردمی که قانون را تا جایی دوست دارند که جلوی خودشان را نگیرد. در این مملکت، همه از دیکتاتوری بدشان میآید تا وقتی که بهشان یک صندلی بدهی. همین آدمِ آزادیخواه را مدیر ساختمان کن؛ سه روز بعد رضاخانِ درونش، چکمهپوش از قزاقخانه بیرون میزند و برای رنگ دمپاییِ اهالی بخشنامه صادر میکند. همین قربانیِ سانسور را کافیست نقد کنی تا ناگهان دهانش بوی جوخهٔ اعدام بگیرد. ایران را فقط آخوند و شاه و سیاستمدار به این روز نینداخت. ایران را میلیونها آدمِ ریزِ حقیر ساختند. آن کارمندی که بدون رشوه کار راه نمیاندازد، آن پدری که به بچهاش دروغگفتن را با اسم «زرنگی» یاد میدهد، آن روشنفکری که آزادی را فقط برای قبیلهٔ خودش میخواهد، و آن مردمی که همیشه دنبال پدر تازهاند. یک روز شاه، یک روز شیخ، فردا هم هر لاتِ خوشصداتری که بتواند به عقدههایشان شکلِ آرمان بدهد. انقلاب ۵۷هم سوءتفاهم نبود؛ اعترافِ جمعیِ یک ملت به نفرتش از عقل بود. مردمی که فکر میکردند میشود مملکت را با شعار، روضه، غیرت و هیجان اداره کرد، دقیقاً همان چیزی را زاییدند که لایقش بودند. حکومتی که اقتصاد را از منبر فهمید، سیاست را از خواب و استخاره، و مردم را مثل گله چرخاند. و هنوز هم هیچچیز عوض نشده. هنوز ایرانی بیشتر از حقیقت، عاشق اداست. ادای روشنفکر، ادای انقلابی، ادای وطنپرست، ادای آدمِ عمیق. برای همین این کشور هر بار از یک سوراخ گزیده نمیشود؛ خودش سرش را میکند داخل سوراخ، بعد با تعجب جیغ میزند که چرا مار نیشش زد. اینجا مشکل فقط حکومت نیست. مشکل این است که در این جغرافیا، هر آدمِ معمولی اگر کمی قدرت بگیرد، همان هیولایی میشود که دیروز بهش فحش میداد. ایران دیکتاتورها نابود نکردند. ایران را میلیونها دیکتاتورِ کوچک نابود کردند که فقط فرصتِ کافی برای بزرگشدن نداشتند.
