𝑴𝒐𝒐𝒏🌕
Відкрити в Telegram
592
Підписники
-824 години
+77 днів
+4730 днів
Архів дописів
592
https://t.me/M_MaHeD_69
به نظرم چنل ماحد اگه مغازه بود، یه چایخانهی سنتی کنار یک حسینیهی قدیمی میشد. ☕🏴
تصورش کن...
یه چایخونهی قدیمی توی یه کوچهی باصفا، با در چوبی و پنجرههای مشبک، تختهای سنتی و فرشهای لاکیرنگ. سماور همیشه روشنه و عطر چای تازهدم توی فضای مغازه پیچیده.
یه گوشه از چایخونه پرچمهای مشکی و کتیبههای مذهبی نصب شده و از یه جای مغازه صدای مداحی به گوش میرسه.
اما جذابترین قسمت این مغازه، میزهای دورهمی اونه؛ چندتا رفیق که دور هم نشستن، چای میخورن، شوخی میکنن و از اتفاقات روزشون میگن.
صاحب چایخونه هم پسری مذهبی و هیئتیه که انگار نصف زندگیش توی هیئت و کنار رفیقاش میگذره. گاهی از خاطرات هیئت رفتنش تعریف میکنه، گاهی از حالوهوای مراسمها مینویسه و گاهی هم با رفیقاش یه جمع صمیمی و پر از خنده راه میاندازه.
این چایخونه فقط محل چای خوردن نیست؛ پاتوق رفیقاییه که با هم خاطره میسازن، پای مداحی میشینن و دلشون به حالوهوای هیئت خوشه.
اسمشم میزاشتم:پاتوقِ علمدار
چون حس میکنم ماحد بیشتر از اینکه یه مغازهی شیک و رسمی باشه، صاحب یه پاتوق دوستداشتنیه؛ جایی که رفاقت و ارادت به اهلبیت کنار هم جمع شدن.
ماحد اگر مغازه بود، جایی میشد که آدمها برای خوردن چای واردش میشدن، اما برای رفاقت و حالوهوای هیئت دوباره برمیگشتن. 🥹🖤
592
https://t.me/panah_man8985
به نظرم «پناه من» اگه مغازه بود، یه گلفروشی عاشقانه با کافهای کوچیک و دنج میشد. 🌹
یه مغازهی کوچیک توی یه کوچهی قدیمی، با پنجرههای چوبی و پردههای سفید. همهجاش پر از گل رز قرمز، نرگس و گلهای سفید و صورتیه. عطر گلها با بوی قهوه و عطر ملایم گلاب قاطی شده.
روی پیشخون مغازه چندتا نامهی عاشقانه، کاغذهای تاخورده و روبانهای قرمز دیده میشه. یه دفترچه هم هست که صاحب مغازه هر روز توش برای معشوقش مینویسه؛ حرفهایی که شاید هیچوقت به دستش نرسن...
یه میز دونفره کنار پنجره هست؛ همیشه دو تا فنجون روش قرار داره، ولی معمولاً فقط یکیشون استفاده میشه...
جمعهها مغازه حالوهوای خاصی پیدا میکنه. صدای موسیقی آروم و مداحی، عطر نرگس و حس انتظار توی فضا میپیچه. صاحب مغازه هم گاهی با رفیقهاش گپ میزنه و گاهی غرق فکر کسی میشه که ازش دوره.
انگار صاحبش عاشقیه که حتی وسط شلوغی روزمرههاش هم یه گوشه از قلبش رو برای یک نفر نگه داشته؛ کسی که نبودنش توی تمام لحظهها حس میشه.
اسمشم میذاشتم
گلفروشی دلتنگی | The Longing Florist
پناه من اگر مغازه بود، جایی میشد که گلها به جای صاحبش حرف میزدن، نامهها به جای چشمهاش گریه میکردن و تمام عاشقانههاش فقط برای یک نفر نوشته میشدن... 🥹❤️
592
https://t.me/VelvetSovereign20
به نظرم چنلت اگه مغازه بود، یه استودیوی هنری فانتزی با فروشگاه اکسسوری و چیزهای دستساز میشد! 🪩🦋
یه مغازهی کوچولو توی یه خیابون هنری و پر از رنگ؛ ویترینش پر از عروسکهای بامزه، آویزهای دستساز، گوشوارههای فانتزی و قابهای نقاشی عجیبغریبه.
روی دیوارها طرحهای هنری و پوسترهای رنگی دیده میشه. یه گوشه از مغازه هم پر از عکسها و یادگاریهای BTSـه؛ انگار صاحب مغازه یه تیکه از قلبش رو اونجا گذاشته! 💜
صاحب مغازه یه دختر هنرمند و خوشذوقه که هر روز یه ایدهی جدید برای تزئین مغازه به ذهنش میرسه. گاهی وسط کار یهو یه چیز بامزه میسازه، گاهی با دوستاش شوخی میکنه و گاهی اونقدر غرق دنیای خودش میشه که متوجه گذر زمان نیست.
اما یه نکته داره؛ قرار نیست هرکسی بتونه وارد دنیای واقعیش بشه!
با همه مهربونه، ولی صمیمیتش رو برای آدمهای خاصی نگه میداره. شاید بعضیا ذوقش رو کور کرده باشن، اما هنوز یه گوشهی وجودش پر از ایدههای رنگارنگ و شیطنتهای کودکانهست.
این مغازه پر از چیزهاییه که شاید از نظر بقیه عجیب باشن، ولی برای صاحبشون هرکدوم یه داستان و یه معنی دارن.
اسم مغازتم میذاشتم
Velvet Wonderland | سرزمین مخملی 💜
چون به نظرم چنلت شبیه یه دنیای رنگیه که همه اجازهی ورود بهش رو ندارن؛ دنیایی پر از هنر، شیطنت، موسیقی و ذوقهایی که هنوز خاموش نشدن.
مغازهای که هرکس واردش میشه، یه چیز کوچولو میخره؛ ولی صاحبش یه تیکه از دنیای رنگی خودش رو بهش نشون میده. 😭💜
592
https://t.me/qeshaMaA
به نظرم چنلت اگه مغازه بود، یه کتابفروشی گلفروشی دنج با حالوهوای عاشقانه و نوستالژیک میشد. 🌷📜
یه مغازهی قدیمی توی یه کوچهی آروم، با پنجرههای چوبی و ویترین پر از گلهای سفید و صورتی.
وقتی واردش میشی، بوی کاغذ کتابهای قدیمی و گلهای تازه به مشامت میرسه. روی قفسهها دیوان شعر، کتابهای عاشقانه و دفترهای دستنویس چیده شده.
یه گوشه از مغازه پر از نامههای عاشقانهست؛ نامههایی که انگار هرکدومشون برای یه نفر نوشته شدن، ولی هیچوقت فرستاده نشدن.
گوشهی دیگه، یه قاب عکس از شهدا و چند شاخه گل نرگس دیده میشه. یه شمع کوچیک هم همیشه روشنه.
صاحب مغازه دختر مهربونیه که با حوصله برای هرکسی کتاب مناسبش رو پیدا میکنه. گاهی بین قفسهها شعر میخونه، گاهی برای کسی که دلش گرفته یه شاخه گل انتخاب میکنه و گاهی هم غرق خیال آدمی میشه که شاید دلش پیش اونه...
انگار توی قلبش هم عشق زمینی جا داره، هم یه ارادت عمیق و آروم.
اسم مغازتم میذاشتم حوالیِ دلتنگی
چون هم لطافت عاشقانه داره، هم روح شاعرانه و هم یه گوشهی معنوی و پر از احترام.
این مغازه جایی بود که آدمها برای خریدن گل و کتاب میاومدن، اما موقع رفتن انگار یه تکه آرامش با خودشون میبردن. 🥹🤍
592
Repost from Ehsan Yasin | احسان یاسین
⭕نسخه ی کامل اثر "یا الهی" 🎼
بر اساس آیات قرآن و دعا جوشن کبیر
