uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

یادداشت‌های مه‌آلود

یادداشت‌های مه‌آلود

Відкрити в Telegram

آرشیوی از چیزهایی که از ذهنم گذشتند و ارزشِ ماندن پیدا کردند...

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
256
Підписники
-124 години
-137 днів
-130 днів
Архів дописів
«اما امید هم مثل هر چیز دیگری، اندازه‌ای دارد.»

آدمی را بزرگیِ داشته‌هایش بزرگ نمی‌کند؛ نحوه‌ی رفتارش با دیگران، وقتی می‌تواند بدی کند، بزرگش می‌کند.

و (خردمندان) كسانی هستند كه برای جلب توجّه پروردگارشان صبر پيشه كرده ونماز بپا داشتند واز آنچه روزيشان كرديم پنهانی وآشكارا انفاق كردند وبدی را با نيكی پاك می‌كنند. آنانند كه سرای آخرت مخصوص آنهاست. (رعد:۲۲)

از ما مپرس بعدِ تو با دل چه می‌کنیم چون سایه‌ایم؛ از صاحبِ خود دور نمی‌شویم #آبی
از ما مپرس بعدِ تو با دل چه می‌کنیم چون سایه‌ایم؛ از صاحبِ خود دور نمی‌شویم
#آبی

در من چاهی‌ست که سال‌هاست صدای افتادنِ کلمات را در خود دفن می‌کند. هرچه خواستم چیزی بگویم، سکوت پیش از من دهانم را شناخت. حالا حرف‌هایم پرنده‌هایی‌اند با بال‌های خیس؛ نه راهِ آسمان را بلدند، نه جرئتِ ماندن روی شاخه‌ای از صدا را. گاهی در نیمه‌روشنِ شب صدای خودم را از پشتِ دیوارهای تنم می‌شنوم؛ غریبه‌ای که سال‌هاست در من زندگی می‌کند و هیچ‌وقت مهمان نبوده است. شاید انسان از جایی به بعد سکوت نمی‌کند؛ سکوت او را به زبانِ دیگری ترجمه می‌کند. و من سال‌هاست در ترجمه‌ی ناتمامِ خویش گم شده‌ام.

...

ما را به حال خویش رها کرد روزگار او رفت و ماند خاطره‌اش، مثل یک غبار
#آبی

"شاعرها، نقاش‌ها، نویسنده‌ها و خطاط‌ها... هیچ‌وقت تمامِ خودشان را در چیزی که خلق می‌کنند جا نمی‌گذارند. از خودشان تکه‌ای برمی‌دارند و میان کلمات، رنگ‌ها، نقش‌ها و خط‌ها پنهان می‌کنند؛ آن‌قدر که دیگران ببینند، اما نه آن‌قدر که تمامِ شان را بفهمند. بعضی چیزها را نمی‌شود نوشت، بعضی را نمی‌شود کشید و بعضی را حتی نمی‌شود به زبان هنر سپرد. برای همین، هرچه خلق می‌کنند فقط بخشی از آنهاست؛ بخش دیگرشان همان جایی می‌ماند که همیشه بوده... در سکوتِ و خلوت خودشان‌."

سال گذشته، سیزده شهریور، نشستم و برای سیزده شهریور امسال کلی آرزو نوشتم. نوشتم قرار است کجا باشم، چه چیزهایی داشته باشم، چه کارهایی کرده باشم و حتی چه کسی شده باشم. امروز دوباره آن نوشته را خواندم. و راستش را بخواهید، خنده‌ام گرفت. نه از خوشحالی. از این‌که چقدر مطمئن بودم زندگی دقیقاً همان‌طور که من می‌خواهم جلو می‌رود. برای امسال هزار تصویر ساخته بودم؛ اما بیشترشان هنوز فقط تصویرند. بعضی آرزوهایم حتی یک قدم هم به من نزدیک نشده‌اند. بعضی راه‌ها را شروع نکرده‌ام. بعضی کارها مانده‌اند برای بعد. و بعضی چیزهایی که فکر می‌کردم حتماً باید اتفاق بیفتند، اصلاً اتفاق نیفتادند. یک زمانی فکر می‌کردم اگر به این‌ها نرسم، یعنی یک سال را از دست داده‌ام. اما حالا کمی جور دیگری نگاه می‌کنم. شاید یکی از بزرگ‌ترین درس‌های این سال برای من همین باشد که زندگی، لیست انجام‌دادنی‌های ما نیست. نمی‌شود برای خودت یک تاریخ تعیین کنی و بگویی تا آن روز باید به فلان‌جا رسیده باشم، فلان آدم شده باشم و فلان زندگی را داشته باشم. ما تلاش خودمان را می‌کنیم، اما همیشه همه‌چیز دست ما نیست. گاهی باید بپذیری که بعضی چیزها دیرتر می‌رسند. بعضی چیزها مسیرشان عوض می‌شود. و بعضی آرزوها شاید قرار نیست به همان شکلی که ما تصور کرده‌ایم اتفاق بیفتند. اما این به معنی تمام‌شدن نیست. من هنوز همان دخترِ پر از آرزو هستم؛ فقط حالا کمی صبورتر شده‌ام و کمی کمتر برای زندگی‌ام تاریخ تعیین می‌کنم. هنوز می‌خواهم بنویسم. یاد بگیرم. کتاب بخوانم. سفر کنم. کار کنم. بسازم. دوست داشته باشم. و به خیلی از چیزهایی که یک سال پیش نوشته بودم، برسم. فقط دیگر نمی‌خواهم اگر در یک سیزده شهریور به آن‌ها نرسیدم، فکر کنم شکست خورده‌ام. شاید قرار باشد یک سال دیگر همین نوشته را بخوانم و ببینم بعضی از همین آرزوها بالاخره اتفاق افتاده‌اند. و شاید هم نه. اما فعلاً یک چیز را خوب فهمیده‌ام: قرار نیست زندگی را آن‌قدر دقیق برنامه‌ریزی کنم که جایی برای غافلگیرشدن از لطف خدا باقی نماند. شاید بهترین قسمت قصه هنوز نوشته نشده باشد.

سال آینده سیزده شهریور، آخرین ترم دانشگاه را آغاز می‌کنم. سال آینده سیزده شهریور، به درآمدی عالی رسیده‌ام. سال آینده سیزده شهریور، برای لیسانس روان‌شناسی اقدام کرده‌ام؛ با شرایطی که از همه جهت مهیاست. سال آینده سیزده شهریور، هنرجوهایی دارم که به آن‌ها نویسندگی می‌آموزم و مربی‌ای کاربلد و الهام‌بخش هستم. سال آینده سیزده شهریور، دو جلد از کتاب‌هایم را منتشر کرده‌ام. سال آینده سیزده شهریور، با لبخند به گذشته‌ی پرخاطره‌ام نگاه می‌کنم. سال آینده سیزده شهریور، سر بر شانه‌اش گذاشته‌ام و برای آینده برنامه می‌چینیم. سال آینده سیزده شهریور، برای خودم کدبانو شده‌ام و همه از دستپخت و خانمی‌ام تعریف می‌کنند. سال آینده سیزده شهریور، پایان‌نامه‌ام را می‌نویسم و آن‌قدر سریع و مسلط تایپ می‌کنم که خودم هم شگفت‌زده می‌شوم. سال آینده سیزده شهریور، مدرک زبان انگلیسی را با بهترین نمره گرفته‌ام. سال آینده سیزده شهریور، به چند جای زیبا سفر کرده‌ام. سال آینده سیزده شهریور، قلمروی تفکرات آبی به ده‌هزار رسیده و با بسیاری از شما دوست شده‌ام. سال آینده سیزده شهریور، زبان عربی‌ام آن‌قدر خوب شده که چند پیشنهاد کار دارم. سال آینده سیزده شهریور، پنجاه جلد کتاب را تنها در شش ماه خوانده‌ام. سال آینده سیزده شهریور، از ته دل می‌خندم و به عکس‌مان زیر باران نگاه می‌کنم. سال آینده سیزده شهریور، مجموعه‌ای از نوشته‌های کوتاه و بلند دارم که هزاران نفر خوانده‌اند. سال آینده سیزده شهریور، یادگیری زبانی تازه را آغاز کرده‌ام. سال آینده سیزده شهریور، آن‌قدر توانگرم که خیریه‌ای راه انداخته‌ام. سال آینده سیزده شهریور، به چهره‌ای محبوب و موفق تبدیل شده‌ام. سال آینده سیزده شهریور، از هر نظر در بهترین شرایط و جایگاه زندگی‌ام قرار دارم.

سال پیش، دقیقاً سیزدهم شهریور، روز تولدم، یه چیزی نوشتم که هنوز باهامه. می‌خواین براتون بفرستم و از درسی که ازش گرفتم هم براتون بگم؟

آدم‌ها بلدن پشیمانت کنند از عاشق شدن، از محبت کردن، از خوب بودن، از اعتماد کردن، از دل بستن، از صادق بودن، از اینکه برای کسی وقت بگذاری، از اینکه نگران کسی باشی، از اینکه هنوز دلت بخواهد خوبی کنی، از اینکه با همه‌ی زخمی که خوردی، باز هم دلت نیاید شبیه آدم‌های بد رفتار کنی. آدم‌ها گاهی کاری می‌کنند که از خودت هم بپرسی: نکند زیادی خوب بودم؟ نکند نباید این‌همه دوست می‌داشتم؟ نکند باید کمی کمتر آدم می‌بودم؟

چنان گریسته‌ام، ای خدا، که می‌ترسم تمامِ شهر بگوید: نگاه او دریاست
#آبی

مهرِ بی‌مهرِ من آبانِ بی‌آلایشِ من آذرِ بی‌آزارِ من چه کسی گفت پاییز فصلِ رفتن است؟ من هنوز در مهرِ تو مانده‌ام، در آبانِ چشم‌هایت، در آذرِ صدایت. دی سردتر از دلت شد، بهمن دورتر از دست‌هایت، و اسفند تمامِ تو را از تقویمِ من پاک کرد. بهار را بی‌تو گذراندم، تابستان را بی‌آنکه دلم برای هیچ فصلی تنگ شود. فقط پاییزِ آینده مانده است؛ اگر مهر دوباره تو را نیاورد، من هم دیگر هیچ پاییزی را انتظار نمی‌کشم.
#آبی

چه می‌دانی ز دلتنگی، اگر شب‌ها خوابیدی؟ من از یک خاطره هر شب، هزاران بار می‌میرم
#آبی

ولی من خسته‌ام از آدم‌هایی که فقط بلدند ایراد بگیرند؛ فقط اشتباهاتت را ببینند، فقط نقص‌هایت را یادآوری کنند و آن‌قدر حس گناه به تو بدهند که یادت برود آدمی و قرار نیست همیشه درست باشی.

آبیِ غمگین و زیبای من! گاه، چشمان مرا به عاریه بگیر و از دریچه‌ی نگاهِ من، به خویشتن بنگر. آن‌گاه، آن دریا را در وجود خود خواهی دید که من هر روز در آن غرق می‌شوم.‌ #شما‌فرستادید

و هنر، انعکاسی از درونِ هنرمند است.

آری، خدا نخواست که یارِ تو من شوم ورنه چه مانع است که دلدارِ تو من شوم؟
#آبی

...