uk
Feedback
دپارتمان خیال های نیمه جان

دپارتمان خیال های نیمه جان

Відкрити в Telegram

ما به شعر پناه آورده‌ایم، به کلماتی که گاهی از خودِ ما، ما را بهتر می‌شناسند. دپارتمان خیال‌های نیمه‌جان، پناهِ کسانی‌ست که در کتاب‌ها خانه دارند، و در شعرها نفس می‌کشند. از اینجا میشنومتون: t.me/HidenChat_Bot?start=113082587

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
450
Підписники
+224 години
Немає даних7 днів
-1930 днів
Архів дописів
بچه ها در حالِ حاضرم داریم کتاب بیابان تاتارها رو میخونیم حدود ۵۰-۶۰ صفحه، اگه میتونید برسونید خودتون رو

میتونید کتاب مورد انتخاب رو شماهم تویِ گروهمون باهامون بخونید. لینک گروه همخوانی🤝

برای همخوانی بعدی چه کتابی رو انتخاب می‌کنید؟
Anonymous voting

یه چیزی تو شعرهای سعدی هست که آدم فکر می‌کنه این حرف‌ها رو نه هفتصد سال پیش، بلکه همین دیشب نوشته… این غزل هم از همون شعرهاست ساده، صمیمی و بی‌تکلف، اما جوری به دل می‌شینه که انگار یه گوشه از حرف‌های نگفته خودِ آدمه. از اون شعرهایی که هر بار می‌خونیش یه مصرعش بیشتر از قبل به دلت می‌شینه. عجیبه که بعد از این همه سال، هنوز سعدی این‌قدر خوب حالِ دلِ آدم‌ها رو خوب می‌فهمه!

از تو با مصلحت خویش نمی‌پردازم همچو پروانه که می‌سوزم و در پروازم گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی ور نه بسیار بجویی و نیابی بازم نه چنان معتقدم که‌م نظری سیر کند یا چنان تشنه که جیحون بنشاند آزم همچو چنگم سر تسلیم و ارادت در پیش تو به هر ضرب که خواهی بزن و بنوازم گر به آتش بریم صد ره و بیرون آری زر نابم که همان باشم اگر بگدازم گر تو آن جور پسندی که به سنگم بزنی از من این جرم نیاید که خلاف آغازم خدمتی لایقم از دست نیاید چه کنم سر نه چیزیست که در پای عزیزان بازم من خراباتیم و عاشق و دیوانه و مست بیشتر زین چه حکایت بکند غمازم ماجرای دل دیوانه بگفتم به طبیب که همه شب در چشم است به فکرت بازم گفت از این نوع شکایت که تو داری سعدی درد عشق است ندانم که چه درمان سازم #شاعران_غیر_معمولی سعدی

اگه امشب آسمون رو نگاه کنیم سمت غرب تا شمال غرب دو جرم درخشان می‌بینیم اولش شاید فکر کنین که ستاره ان ولی نه اونا سیاره زهره
اگه امشب آسمون رو نگاه کنیم سمت غرب تا شمال غرب دو جرم درخشان می‌بینیم اولش شاید فکر کنین که ستاره ان ولی نه اونا سیاره زهره و مشتری هستن . زهره سمت راست و یکم پر نور تر و مشتری سمت چپش قرار داره و تا مدت ها دیگه مدارشون کنار هم قرار نمیگیره پس امیدوارم از دیدنشون امشب لذت ببرین⭐️

قصه های عجیب عمو مونتاگ 📕 عمو مونتاگ در عمارتی قدیمی و مرموز زندگی می‌کنه و هر زمان برادر زاده‌اش، ادگار میاد پیشش، شروع می‌
+3
قصه های عجیب عمو مونتاگ 📕
عمو مونتاگ در عمارتی قدیمی و مرموز زندگی می‌کنه و هر زمان برادر زاده‌اش، ادگار میاد پیشش، شروع می‌کند به تعریف کردن داستان‌هایی ترسناک درباره اشیاء نفرین‌شده، کودکان ناپدیدشده، ارواح و موجودات عجیب. اما هرچه جلوتر میریم، کم‌کم مشخص می‌شه که خود عمو مونتاگ و خونه‌اش هم رازهای تاریکی دارن و این داستان‌ها فقط قصه نیستن. من توی قطعی نت این کتاب رو خوندم و باید بگم واقعا خوندنش حسابی بهم خوش گذشت :")

" عمو مونتاگ و عمارت ترسناکش ، چه داستان‌هایی داره که برای ادگار تعریف کنه؟ "
" عمو مونتاگ و عمارت ترسناکش ، چه داستان‌هایی داره که برای ادگار تعریف کنه؟ "

من خودم به شخصه یه چیزی رو خیلی باور دارم… اگه از کسی خوبی دیدی بهش بگو اگه دیدی توی کاری موفقه بهش بگو اگه اخلاق قشنگی داره اگه تلاشش قابل تحسینه اگه حضورش حال آدمو خوب می‌کنه بهش بگو فکر نکنیم تعریف کردن چیزی از ما کم می‌کنه برعکس، دل آدما با همین حرف‌های ساده گرم می‌شه خیلی وقتا ما یه حس خوب نسبت به آدما داریم ولی هیچ‌وقت به زبونش نمیاریم در حالی که شاید همون یه جمله همون یه تعریفِ صادقانه روز یه نفر رو بسازه منِ نوعی دوست دارم خوبی‌ها رو بگم قشنگی‌ها رو ببینم و تحسین کنم همینجوریشم دنیا به اندازه کافی سخته ولی از این به بعد بیاید هرجا تونستیم با یه حرف خوب یه دل رو شاد کنیم عشق بورزیم محبت کنیم و خوبی‌ها رو بلند بگیم چون هیچ‌چیز به اندازه‌ی مهربونی و عشق آدمو قشنگ نمی‌کنه🤍🌱

این شعرو امروز بدجوری درک کردم.

صد خوبی و یک گند؟به گندت بنویسند .. صد قهقه یک ونگ ؟به ونگت بنویسند .. صد جایزه یک ننگ ؟ به ننگت بنویسند ..‌ صد گل بفرستی و یک سنگ ؟ به سنگت بنویسند .! دیوانه نشو حرف مزن ،مهر نسوزان .. این قافله تک تک به مشنگت بنویسند ..!
ناشناس

زیر سایه، رود را آرام دیدم در بهار با نسیم و بوی باران، شد دلم غرق بهار بر کتابم نور خورشید از دل دریا گذشت هم‌نوا با جان من
زیر سایه، رود را آرام دیدم در بهار با نسیم و بوی باران، شد دلم غرق بهار بر کتابم نور خورشید از دل دریا گذشت هم‌نوا با جان من شد قصه‌ای شیرین و یار سبد و چای و سکوتی، در کنار شاخه‌ها لحظه‌ای با حق سپردم، خویش را از هر غبار گرچه دنیا می‌رود در های‌و‌هوی روزگار زندگی یعنی همین آرامش پاک و قرار
تمرینِ شعر از من✍️

راستی بچه ها شماهم اگه سوالی در باب چه شعر هایی که مینویسم، چه مقاله هایی که قراره بفرستم و nها مسائل دیگر براتون پیش اومد میتونید توی ناشناس مطرح کنید. پ.ن منِ نوعی واقعا عاشق شعرم و جناب سعدی بیاید راجع به این دو صحبت کنیم. توی گروهمون هم شعر میخونیم و باهم برسی می‌کنیم ✍️ دوست داشتید بیاید اونجاهم. گروه انجمن شاعران مرده

بچه ها در باب مقاله ای فرستادم یه سوال جالب توی ناشناس بود، گفتم شاید این سوال هم برای شما پیش بیاد پس بهتره جوابشو همینجا بذارم. به نظرم منظور مقاله این نیست که طرف مقابل کمتر دوستت داره. منظورش اینه که هنوز ظرفیت فهمِ اون نوع عشق رو نداره. یعنی ممکنه واقعا دوست داشته باشه، ولی هنوز یاد نگرفته که با یه عشق پخته و بدون بازی چیکار کنه. نه تقصیر توئه نه اون فقط هنوز از اون تجربه‌هایی که آدمو بزرگ می‌کنن رد نشده. بعدا می‌فهمه، هم می‌فهمه که اون رابطه چقدر نادر بود، هم می‌فهمه که چرا ازش فرار کرد(به خاطر زخم های خودش). ولی به نظرم یه چیز تلخ هم داره این وسط این که فهمیدن لزوما به با هم بودن ختم نمیشه. شاید سال‌ها بعد بفهمه، وقتی تو مدت‌هاست رفتی. پس کلی بگم به نظرم نتیجه‌ش اینه بعضی آدم‌ها واقعا عاشق میشن ولی دیر، و این دیر گاهی یعنی هرگز.

سلام در مورد اون مقاله‌ی آخری که فرستادی، حقیقتش نمی‌دونم درست متوجه منظورش شدم یا نه الان داره میگه که طرف مقابل چون ما رو به اندازه‌ی عشقی که بهش داریم، دوست نداره پس بعدا متوجه این موضوع میشه؟ یا اینکه بعدا متوجه این احساسلت پاک میشه؟ مثلا وقتی شکست عاطفی خورد؟ و بعد اگر این تجربیات رو داشته باشه یعنی میتونن عاشق هم باشن؟

Come on 😂🌱

بچه ها این مقاله رو بخونید، واقعا جالب بود.

چرا_گاهی_بهترین_آدم_ها_را_در_بدترین_زمان_ملاقات_می‌کنیم؟.pdf6.43 KB