Yasin's
Відкрити в Telegram
عکاسِ کم اثر http://t.me/BChatPlusBot?start=sc-LAXhAG163rqE
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
556
Підписники
+124 години
+17 днів
+130 днів
Архів дописів
556
کفشهایم کو؟
چه کسی بود صدا زد سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
مادرم در خواب است.
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد.
و نسیمی خنک،
از حاشیهی سبز پتو خواب مرا می روبد.
بوی هجرت میآید،
بالش من پر آواز پر چلچله هاست.
صبح خواهد شد.
و به این کاسهی آب آسمان هجرت خواهد کرد.
کفشهایم کو؟
/سهراب سپهری
556
-نامهٔ اول
سلام.
اگر از احوالاتم بپرسی، باید بگویم ملالی نیست جز فقر و آشفتگی و اختلاف طبقاتی و دزدی و چنددستگی و بحران فرهنگی. ملالی نیست جز زندگیای که قرار بود معمولی باشد و نیست و جهانی که مدام از ما میخواهد درباره همه چیز موضع داشته باشیم جز اصلِ زندگی.
این روزها سیاست از خیابانها آمده داخل خانهها، از خانهها آمده داخل ذهنها، و از ذهنها هم بیرون نمیرود. دیگر کسی، کسی را قانع نمیکند. کمتر اتفاق میافتد فارغ از عقیده، همه کنار هم شاد باشیم و بگوییم و بخندیم. فقط همه همدیگر را دستهبندی میکنیم. این روزها با برچسبها همدیگر را میشناسیم.
در زمانی قرار داریم که حقیقت، -اگر اصلا وجود داشته باشد- بیشتر شبیه یک امتیاز است تا یک امکان. هرکسی تکهای از آنرا نگه داشته و بقیه را متهم میکند و همه هم معتقدند آن تکهٔ خودشان کاملتر است.
ما بیشازحد حرف میزنیم و کمتر زندگی میکنیم. همه میدانند، همه تحلیل دارند، حتی همه پاسخ دارند؛ اما کسی نمیداند چرا هنوز مسئله حل نشده.
مگر نه اینکه همه ما آدمیم و قرار بود باهم به خوبی و خوشی زندگی کنیم؟ پس چرا اینهمه چند دستهایم؟ آنوریها و اینوریها و در خود آنوریها و اینوریها هم آنوریها و اینوریهایی وجود دارند.
و من، در بین همه اینها، هنوز به یک چیز چنگ زدهام : همان دلتنگی سادهای که زندگی کردن نام دارد.
556
خطاب به کسانی که اکلیل ترشح کرده و این ویدیو را بازنشر میکنند.
سخنرانی های شریعتی، از جمله این سخنرانی مشهور دربارهٔ «دموکراسی آمریکایی» که آن را به طعنه «بلاهت عظیم، توحش متمدن، بدویت مدرن، آزادی لش و دموکراسی احمق» مینامید، بیش از آنکه یک تحلیل اجتماعی دقیق باشد، نوعی شورانگیزی و به قول معروف دنده دادن است. در این متن، خطابه، جایگزین تحلیل و تصویرسازی، جایگزین واقعیت شده.
اما شریعتی توانست موتور محرکهٔ یک نسل را با همین حرفها روشن کند. نسلی که میان «غرب مدرن» و «سنت متحجر» سرگردان بود و او وعدهٔ راهِ سومی را میداد. اما این راه سوم هرچه بود در حد شعار باقی ماند. جهان موهومی که قهرمانانش ابوذر و عمار بودند. اما در آن هیچ نقشهٔ دقیقی برای سازوکار اقتصادی یا مهار قدرت ارائه نمیشد.
این جامعه آرمانی دقیقا چگونه قرار بود از دل واقعیت ساخته شود، نه از دل استعاره؟ سوالی که شاید هیچوقت از شریعتی پرسیده نشد.
پس اصلی ترین نقد به او غیبت «راهحل عملی و قابل ترسیم» در اندیشهٔ اوست. روشنفکری که تنها به برانگیختن احساسات جمعی بسنده کند و از سازوکارهای تحقق آن صحبت نکند، خواسته یا ناخواسته سیاست را را به حوزه اسطوره منتقل میکند.
تناقض این متن زمانی آشکار میشود که میبینیم در همان دموکراسیِ به قول شریعتی احمقِ آمریکایی، رسانهها میتوانند بیپرده علیه بالاترین مقام آن کشور بنویسند، افشاگری کنند و حتی پرونده قضایی تشکیل دهند.
و در مقابل در سیستمی که نتیجه تفکر امثال شریعتیست حتی نقد از یک مقام نهچندان رده بالا به معنای عبور از خطوط قرمز و فعالیت علیه منافع ملی تلقی میشود.
پس مسئله این است که شریعتی با همهٔ آشناییاش به جامعهشناسی غرب، دستاوردهای نهادی غرب را نه به عنوان تلاشی تاریخی که به عنوان یک مجموعه قابلِ طرد میدید. و تفکر غرب هم دقیقا مقابل چنین نگاهِ کلیسازی قرار دارد.
از مهار قدرت مطلق تا تضمین آزادی بیان، از عدالت اجتماعی تا حقوق فردی. در این معنا غرب نه یک «بدویت مدرن» برای نفی، بلکه یک آزمایشگاه تاریخی برای عبرت است.
556
مجال،
بی رحمانه اندک بود و واقعه
سخت نامنتظر.
از بهار
حظّ تماشایی نچشیدیم،
که قفس،
باغ را پژمرده میکند.
از آفتاب و نفس
چنان بریده خواهم شد
که لب از بوسه ناسیراب.
برهنه،
بگو برهنه به خاکم کنند.
سرا پا برهنه،
بدان گونه که عشق را نماز میبریم،
که بی شایبه حجابی،
با خاک،
عاشقانه
درآمیختن می خواهم.
556
هرساله همزمان با فرارسیدن سالگرد ترور بهشتی، در بسیاری از کانالها و صفحات، میبینیم که کلیپهایی سانتیمانتال با آهنگ هایی احساسی از او دستبهدست میشود. مثلا در یکی از آنها بهشتی میگوید «برادرها... خواهرها... عاشق شوید... زندگی به عشق است...».
به نظرم، این فقط یک موج سیاسی نوستالژی نیست. این، پلن B برخی طرفداران جمهوری اسلامی است.
وقتی دیگر دفاع از کارنامه درخشان چهلوهفت ساله نظام ممکن نباشد و به قول معروف چاقو به استخوان رسیده باشد، میشود به مردم گفت: «مشکل از اصلِ جمهوری اسلامی نبود، مشکل آدمهایی بودند که بعدا آمدند. اگر بهشتی میماند، اگر منتظری میماند، اگر فلانی غرق نمیشد و... امروز ایران جای بهتری بود.»
این شاید یکی از هوشمندانهترین اشکال انکار فضاحت سیستماتیک جمهوری اسلامی باشد. چون تمام بار شکست را از دوش سیستم برداشته و به دوش اشخاص میاندازد. نتیجه هم مشخص است: ایدئولوژی و ساختار تبرئه میشوند و فقط اشخاصاند که محکوم میشوند.
اما این بازی هرچقدر هم با قابهای بزکشده آراسته شود، در واقعیت دوام زیادی ندارد. چون حافظه جمعی ما، اگرچه گاهی کوتاهمدت و زخمیست، اما هنوز وجود دارد.
ما میدانیم که در یک سیستم فاسد، دیگر «فرد خوب» و «فرد بد» تعیینکننده نیست.
556
دوش میآمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزدهای سوخته بود
رسم عاشق کشی و شیوهٔ شهر آشوبی
جامهای بود که بر قامت او دوخته بود
گرچه میگفت که زارت بکشم میدیدم
که نهانش نظری با من دلسوخته بود
جانِ عشاق، سپندِ رخ خود میدانست
و آتش چهره بدین کار برافروخته بود
کفر زلفش ره دین میزد و آن سنگین دل
درپیاش مشعلی از چهره برافروخته بود
/ حافظ
556
«شاید آزادگی را برای مردگان میخواهید، نه برای زندگان»
در جایی نقل قولی از علی شریعتی (معمار اسلام ایدئولوژیک) خواندم که نوشته بود : «در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی میکنند و بر حسین میگریند»
این سخن، امروز بیشتر از هر زمان دیگری گریبانگیر همان انقلاب و همان کسانی است که از شریعتی بتی ساختهاند و او را تا مرتبه یک فیلسوف تمامعیار بالا برده اند و سخنانش را چون نقل قولی مقدس تکرار میکنند.
هیچگاه جهان را از دریچه مناسک ندیدهام و
قرار نیست از شباهتسازیهای تاریخی مانند : (۱۸ و ۱۹ دی، تاسوعا و عاشورای ماست) کمک بگیرم و نه میخواهم هر خونِ ریخته شدهای را در قالب روایتهای کهن توضیح دهم. من اساسا به این دستگاه فکری تعلقی ندارم.
اما سخنم با کسانیست که خود را پیرو این آرمانها میدانند.
اگر آنچه میگویید حقیقتا برایتان معنا دارد، اگر حسین برایتان فقط نامی تاریخی نیست و نماد ایستادگی در برابر ظالم است، سوال من ایناست : چرا در برابر ظلم زمانه خودتان سکوت کردهاید؟
راستش را بخواهید، (طبق گفتههایتان) اگر قرار باشد کسی در صف نخست اعتراض به بیعدالتی بایستد، باید شما باشید، نه ما.
بزرگان شما گفتهاند که ظلمپذیر همان اندازه گناهکار است که ظالم.
اگر این جمله ها درست است، پس چرا زیر بار بیعدالتی زندگی میکنید؟ و اگر نیست پس اینهمه ستایش برای چه بود؟ نمیشود هم از آزادگی سخن گفت و هم در برابر آزمونِ آزادگیِ زمانه خود سکوت کرد.
نمیتوانم و نمیخواهم بگویم عزاداری نکنید. اگر قرار است در عقیده آزاد باشیم باید همه به عقاید هم احترام بگزاریم. اما اگر اشکی برای گذشته دارید، برای فرزندان همین سرزمین هم داشته باشید، برای آنهایی که در همین خیابان ها زندگی کردند، آرزو داشتند، اعتراض کردند و پاسخشان گلوله بود.
آنان در برابر آنچه ظلم میدانستند ایستادند، هزینه دادند، زندان رفتند، جان باختند؛ اما میان گفتار و کردارشان شکافی نبود.
شاید آزادگی را برای مردگان میخواهید، نه برای زندگان.
پس اگر میخواهید عزاداری کنید، برای برادران و خواهران خود هم عزادار باشید.
556
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده
شب مانده است و با شب تاریکی فشرده
کولی کنار آتش رقص شبانهات کو؟
شادی چرا رمیده آتش چرا فسرده؟
رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی
چشمان مهربانش یک قطره ناسترده
میرفت و گرد راهش از دود آه تیره
نیلوفرانه در باد پیچیده تاب خورده
سودای همرهی را گیسو به باد دادی
رفت آن سوار و با خود یک تار مو نبرده
/ سیمین بهبهانی
