سَرمَد
Відкрити в Telegram
هانیه ای که الیناعه اینجا همه چی هست،جز دلیل برای بودنش. "اگر نبودم مرا در چیز هایی پیدا کنید که دوستشان داشتم" http://t.me/HidenChat_Bot?start=6505858871 nepenthe!
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
318
Підписники
-224 години
+47 днів
+430 днів
Архів дописів
316
امروز آخرین روزی بود که دیدمشون و کنار هم بودیم
همهچیز شبیه یک خداحافظی بود اما برای من هیچچیز واقعا تموم نشده
آسیه گریه میکرد، چشمهای ماریا پر از اشک شده بود، خنده های عصبی زینب که نمیدونست چیکار باید بکنه، مریم که سعی میکرد هی بحث خندهداری وسط بندازه تا از اون حال هویت هوا دور باشیم صدنا با اون سکوت سنگینش که کاری کرد که چند دقیقه همهمون ساکت بمونیم و نمیدونم
و من فقط نگاه میکردم، فقط نگاه و شاید خنده، نمیدونستم چیکار کنم نمیدونستم به چی فکر کنم نمیتونستم باور کنمآخرین بار بود
من همینقدر وابسته شدم
منتظر بودم چیزی درونم فرو بریزه، یا گریه کنم، چون اکثر اوقات اشکمدم مشکمه ولی نه اینم نتونستم، نتونستم
حس میکردم انگار من هم باید گریه کنم، باید احساسات درونم رو بروز بدم تا بدونن تا چه اندازه من تو این خداحافظی غرق شدم، باید برای این آخرین دیدار، نشون میدادم چیزی درونم شکسته
اما نتونستم...
شاید چون من هنوز خداحافظی نکردم
هنوز یه جایی از وجودم منتظره فردا دوباره ببینمشون، همون آدمها، همون کلاس، همون صداها، همون خنده ها همون روزهای معمولیای که انقدد معمولی بودن که فکر میکردم همیشه ادامه دارن و هستن
امروز از هم خداحافظی کردیم، اما من هنوز نتونستم باهاشون خداحافظی کنم
دوستتون دارم با همون گریههای امروز آسیه، با خندههای زینب که بیشتر از خنده آدم غم و بغض رو حس میکرد، با سکوت عجیب صدنا، با چشمای پر از اشک ماریا و بقیه بچه ها که نبودن امروز
شاید هیچکدوممون نفهمیدیم آخرین باری که کنار هم نشستیم سر کلاس، خندیدیم و حرف زدیم، کی بود شاید اگر میدونستم، بیشتر نگاهتون میکردم، بیشتر میخندیدم و بیشتر تو لحظه میبودم و محکمتر بغلتون میکردم
امروز آخرین بار بود، تموم شد، کاش نبود، و تموم نمیشد.
باورم نمیشه واقعا.
متنفر از پایانها.
