«سَحاٰبه»
Відкрити в Telegram
آدمیزاد؛ برخواسته از واژه غم.. ما زیرِ سایهی سَحاب، عمامهی علیابنابیطالبیم«علیهالسلام».. کپی نقض اصالت آدمیزاده! آنچه مینویسم : @mohararolhanan
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
577
Підписники
-224 години
-137 днів
-1330 день
Архів дописів
577
مهدیه در لغتنامهی دهخدا به معنای عروس است و کسی که خداوند او را به سوی رستگاری و راه راست هدایت میکند. گاهی آدمیزاد توام با رنج، انسان آبستن غصه آنقدر عزیز میشود که نویسنده عالم قلمش را به جوهر نور میزند و برایش خیر را درون شر مینویسد. شر منظور درد و رنج است. همیشه بلا به وسعت ظرف روحی انسان به آدم میرسد. اولیا و اوصیای خدا را با امتحانات بزرگ سنجیدند. به پیالهی کوچک دریا نمیدهند. غصه، دلتنگی، غم و اندوه نخیست چسبیده به پیراهن آدمیزاد، خلاصیای نیست اما هر قدر ظرف بزرگتر، غمت خداییتر و حالا شهیدعلیخانی عروسی دارد رستگار شده. ببوسم بخت روشنت را ای غمینِ عزیزمن...
577
نجاتدهنده انعکاس گنبد تو اینهکاری های کربلاست، خنکای سنگا و کاشیاست، مایبارد مایبارد گفتن خادماست، نجات دهنده حسین ابن علیست. و اونی که نجات پیدا نکرد من بودم که جاموندم...
577
من از ماه فاصله دارم
نمیتونم ازش عکس بگیرم
من تهرانم....اون کربلاست:)
شمایی که اونجایید برام
عکس بگیرید.
577
به قول اقای زمانیان؛
بنگر بر گواهی فوتم
مردهام من بدون تو رسماً
تو چطوری عراقی محبوب؟
خاطرت مانده اسم من اصلاً؟
577
ما پیش از آنکه آدم باشیم و در گهوارهی خلقت، مرید و محب تو بودیم؛ شیفته و عاشق. آن روز، روزِ ذَر را میگویم؛ وقتی خدا قصهی تو را گشود و از جبرئیل خواست که مرثیه بخواند، بیچاره و شیدایت شدیم. جبرئیل از «رِضًا بِرِضائِک» و چاکچاک شدن لبانت، نزدیک شریعه گفت و خدا ندا داد: «إِنَّ اللَّهَ هُوَ الطَّالِبُ بِدَمِ الْحُسَین» و ما به گریه افتادیم. اولین علتِ گریهی ما، بغضِ نخستینِ ما. و تو، جامهای بهشتی بر تن، با زلفهای آویخته بر شانه، چشمانی بُرّاق و لبخندی که مانندش نیست، تکیه بر سریری آسمانی زده بودی و ما را صید میکردی؛ ما را که حلقهی اشک در چشم داشتیم و حزن تو در دل. صیّاد از القاب تو نیست؛ کسی تو را اینطور خطاب نکرده، اما ما گرفتار کمندِ پریشانیِ گیسویت شدیم؛ همان گیسوانی که از شانهی انگشتان مادرت به خاکسترِ تنور رسید. این خِلَّت که میان پارههای دل ماست از همان روز است. ما آنجا سرِ سفرهی خانِ تو نشستیم؛ نمکگیر شدیم تا با حبّ تو به دنیا بیاییم، با حبّ تو امتحان شویم و با حبّ تو بمیریم آقای حسینابنعلی«علیهالسلام و الصلاة».
577
بزرگ نوشته است اصفهان، با ایموجی قلب شکسته. اصفهان آن روز و شب های کذایی اغتشاشات، همان روز افسانهایِ شما آدمهای مثلا دلسوزِ مهربان، هیجدهم و نوزدهم دی ماه وقتی بچه های مردم، نیروهای پلیس قطعه قطعه شدند، تکه تکه، زنده زنده، اصفهان نبود؟ قلب شکسته نداشت؟ تازه داماد دهه هشتادی که چند ماه دیگر میخواست سر خانه و زندگیای برود که با تازه عروسش رویایش را پرورانده بود، جوان نبود؟ دهه هشتادی نبود؟ عزیز نبود؟ جوانانی که میان آتش رهایشان کردید، با بلوک سیمانی به سرشان زدید، با قمه و سلاح سرد به تنشان یورش بردید، پارهی جگر خانوادهای نبودند؟ آغوششان سرزمین آرزوهای کسی نبود؟! آن موقعها که تابوتها روی دست میرفت، شانهی مردم می لرزید، مویهی زنان بلند بود، اصفهان، اصفهان نبود؟ آه از شما قماشِ نالوتیِ بیگانه پرست...آه از شما سخت دلانِ کوتهفکرِ بیوطن...که رحمید برای ظالم و قاتل، و ستمگرید برای مظلوم، بیکس، عزادار. باید بنویسد تاریخ و گریه کند برای تور عروسیای که پیراهن عزا شد. برای خانهای که مزار شد. گریه کند برای قلب های جوانی که پیر شدند، آب شدند. برای پروانه های مردهی دور شمع. برای طغیانیها، علیخانیها...برای حسین رمضانی. برای زنی آبستن میوهی عشق که حالا تا ابد آبستن غم از دست رفتهاش خواهد بود. برای نوزادی که پدر ندید و خوشی های پدرانهای که نچشید. هشتگ بزنید، هشتگ بزنید نه به اعدام. نه به قصاص، شیون راه بیاندازید برای قاتلان که و اعمال بالنیات، دستتان آلوده به خون عزیزان این کشور است، آغشته به خونِ فرزندان این سرزمین، آغشته به خون ۱۶۸ بچهی میناب، آغشته به خون حسین و مصطفی، عاطفه و مهدیه و زهرا. دل سوختهی ما را اعدام انها خنک نمیکند. جوان از دست دادهها خوب میدانند این داغ با انتقام هم سرد نمیشود که اعدام مرگ راحتیست. مرگ سادهایست. در خور شان شمر و خولی و حرمله نیست. چشم ما به دست خداست. به قصاص خدا ، به جبار بودنش. و آن روز میرسد، شما هم با همکیشانتان مجازات میشوید، که «وَاللَّهُ عَزِيزٌ ذُو انْتِقَامٍ».
577
مردم چشم و دل سیرند. روزگار طوری می گردد تا دیگر دلشان نلرزد و چشمشان پی چیزی نرود. من اما دستهایم سیر شدند. از دست عشق سیرم، از دست وصال، دست رسیدن. از دست بردن برای چیدن ستارهها یا سریدن میان لختی موهایت، از حلقه شدن دور گردنت، از بغل کردن انگشتانت و حتی از دست کشیدن برای دوست داشتنت. دستهایم سیرند و در رگهایشان شوق زندگی جریان ندارد. سختاند، شبیه بید. بید مجنون. دیگر بوسیدنی نیستند. نرم و نازک و ظریف، زیبا و کشیده و لطیف، دیگر نیستند. شاخهی زمستان زدهی تن مناند که تنها برای دوام این زندگی سبز میشوند، ادامه میدهند و گاه گاه، برای خوشی دل هایی که دوستش دارند، شکوفه میدهند. دستهایم سیرند...
