Οὐρανία
Відкрити в Telegram
"𝔸ℝ𝕋 𝕚𝕤 𝕥𝕙𝕖 𝕤𝕦𝕡𝕣𝕖𝕞𝕖 𝕤𝕖𝕟𝕤𝕦𝕒𝕝 𝕡𝕝𝕖𝕒𝕤𝕦𝕣𝕖." 𝔻𝕠𝕟 ℂ𝕠𝕝𝕒𝕔𝕙𝕠 𝔸𝔻𝕄𝕀ℕ: @OURANIA7S
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
1 052
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
-2630 днів
Архів дописів
1 052
𝐒𝐜𝐮𝐥𝐩𝐭𝐨𝐫 | 𝐜𝐞𝐫𝐚𝐦𝐢𝐬𝐭: 𝐄𝐥𝐞𝐧𝐚 𝐏𝐨𝐥𝐨𝐯𝐧𝐢𝐤𝐨𝐯𝐚
"دِگرمَن"
🗯 در اعماقِ وجودِ هر انسان، جهانی هست که هیچ سالکی بدان دسترسی ندارد.
در آن فضا، نه نشانی از پیروزی است و نه شکست؛ زیرا «منی» وجود ندارد تا به طلبِ فتح برخیزد یا در کشاکشِ زندگی، مغلوب گردد. در آن جهان، نه چشمداشت و نه انتظاری هست؛ چون هیچ واقعهای در پیش نیست که بتوان چشمِ امید بدان دوخت.
آنجا فقط و فقط شفافیتِ ناب موج میزند؛ همانندِ سطحِ صیقلیِ دریاچهای که پیش از وزشِ نسیم، در آرامشی بیانتها فرو رفته است. جهان، همچنان با غوغایی بی وقفه، در حرکت است، اما آن که لحظهای به سکوتِ درونیِ خود گوش سپرده باشد، به این حقیقتِ کهن پی برده است: که ارزشمندترین و شایستهترین چیزها، هرگز با صدای بلند بیان نمیشوند.
1 052
"𝐀𝐧𝐝𝐫𝐨𝐦𝐞𝐝𝐚 (𝐃𝐚𝐧𝐚𝐢𝐝)", 𝟏𝟖𝟖𝟔
©𝐀𝐮𝐠𝐮𝐬𝐭𝐞 𝐑𝐨𝐝𝐢𝐧
(𝟏𝟖𝟒𝟎-𝟏𝟗𝟏𝟕)
𝐌𝐚𝐫𝐛𝐥𝐞 / 𝐍𝐚𝐭𝐢𝐨𝐧𝐚𝐥 𝐌𝐮𝐬𝐞𝐮𝐦 𝐨𝐟 𝐅𝐢𝐧𝐞 𝐀𝐫𝐭𝐬, 𝐁𝐮𝐞𝐧𝐨𝐬 𝐀𝐢𝐫𝐞𝐬
آندرومدا در اسطورههای یونان، دختر کفئوس و کاسیوپه بود، آندرومِدا مادری خودپسند داشت، او میکوشید، زیبایی اش را فزون تر از زیبایی پریان دریا بستایند و با تفاخر گفته بود که از دختران نرِئوس خدای دریا بسیار زیباتر است. در آن روزگاران رسم بر این بود که اگر فردی به طریقی ادعا میکرد که در یک مورد از هر یک از خدایان برتر است، بی تردید خود را به مهلکه میانداخت و زندگی اش تباه میشد. اما در این ماجرا خدایان ملکه کاسیوپه، یعنی مادر آندرومدا را به کیفر نرساندند بلکه به جای او دخترش را کیفر دادند. این اژدها حتی بسیاری از مردم حبشه را هم خورده بود. هنگامی که پرسئوس به آنجا آمد، آندرومدا را بر تخت سنگ بزرگی کنار ساحل دریا گذاشته بودند، زنجیر به پا به انتظار آمدن اژدها. پرسئوس چون دختر را دید عاشق وی شد. او رفت و کنار دختر ایستاد تا اینکه آن اژدهای بزرگ برای خوردن طعمه اش آمد. پرسئوس سر از تن اژدها جدا کرد. پرسئوس از آندرومدا خواستگاری کرد، که آنها هم شادمانه پذیرفتند و دختر را به عقد وی درآوردند.
1 052
+8
در جایی از نوشته های *بلینسکی، اندیشهای عمیق و قابل تأمل وجود دارد که به تضاد میان رفتار "پستفطرتها" و "انسانهای باوقار" میپردازد. نکته کلیدی این است که پستفطرتها با انسانهای باوقار به شیوهای که شایسته خودشان است (یعنی با پستی و فرومایگی) رفتار میکنند، اما انسانهای باوقار با پستفطرتها به شیوهای که شایسته خودشان است (یعنی با نجابت و احترام) رفتار میکنند. این رفتار دوگانه، به پستفطرتها امکان میدهد تا در این تعامل، پیروز شوند.
احمق از دانا خوشش نمیآید، ناآگاه از آگاه، بیادب از باادب و ...
و این افراد، نفرت، حسادت و احساس حقارت درونی خود را پشت نقابی از سادگی ظاهری پنهان میکنند؛ عباراتی مانند «من آدم سادهای هستم...»، «من از فلسفهبافی خوشم نمیآید»، «همه اینها تصورات آرمانی است» را به کار میبرند تا در دل، خصومت و احساس حقارت خود را پنهان سازند.
✍🏾دمیتری لیخاچف
*ویساریون گریگوریویچ بلینسکی، منتقد ادبی، فیلسوف و زبان شناس شهیر روس بود.
دمیتری لیخاچف زبانشناس و نویسنده اهل اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی بود.
1 052
+1
• پیش از آنکه من کارم را شروع کنم، مجسمه، درون قطعهی مرمر کامل شده است. آن پیکره همانجاست؛ من فقط باید سنگهای اضافی را کنار بزنم.
👤میکل آنژ
" بردهها" در حالتی دراماتیک قرار دارند و گویی خودشان نیز در تلاشند تا از توده سنگی که آنها را محصور کرده است بگریزند. میکل آنژ اغلب آثارش را ناتمام رها میکرد؛ یا به این دلیل که دیگر نیازی به ادامه کار نبود، یا صرفاً به این خاطر که برایش جذابیت خود را از دست داده بودند. این ناتمامی، خود نمادی از تلاش بیپایان برای رهایی و آزادی است.
1 052
"𝐓𝐡𝐞 𝐃𝐲𝐢𝐧𝐠 𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞"
𝐒𝐜𝐮𝐥𝐩𝐭𝐨𝐫 | 𝐌𝐢𝐜𝐡𝐞𝐥𝐚𝐧𝐠𝐞𝐥𝐨, 𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝟏𝟓𝟏𝟑-𝟏𝟓𝟏𝟔
مجسمه" برده در حال مرگ" اثر میکل آنژ، که بین سالهای 1513 تا 1516 خلق شده است، تجسمی از درد و تلاش برای رهایی است.
" در حالی که لرزشی مرگبار او را در بر گرفته، با تمام وجود سعی میکند تا بدن خود را از این وضعیت رها کند؛ شاید او به خوبی میداند که نمیتواند زنجیرهایش را پاره کند، اما نیازی عمیقتر از عقل و منطق او را به این عمل وامیدارد؛ آرزوی آزادی در وجودش شعلهور است."
دو مجسمه، "برده شورشی" و "برده در حال مرگ"، از جمله تندیس هایی در آرامگاه ژولیوس دوم بودند، اما در نهایت به لوور منتقل شدند. این آثار زیبا و سرشار از تراژدی، رویکرد منحصر به فرد میکل آنژ به مجسمهسازی را به نمایش میگذارند. او بر این باور بود که اشکال، تنها درون بلوک مرمر محبوس شدهاند و وظیفه هنرمند این است که با حذف سنگهای اضافی، آنها را آزاد کند. برخلاف دیگر مجسمهسازان همعصر خود، میکل آنژ تنها از یک سمت، سنگ مرمر را میتراشید، گویی در تلاش بود تا موجودات زندهای را از دل سنگ بیرون بکشد. او بارها اشاره کرده است که مجسمهساز تنها تصویر پنهان شده در سنگ را آزاد میکند.
🔻🔻🔻
1 052
©𝐋𝐮𝐜𝐚 𝐆𝐢𝐨𝐫𝐝𝐚𝐧𝐨
𝐌𝐚𝐫𝐲 𝐌𝐚𝐠𝐝𝐚𝐥𝐞𝐧, 𝟏𝟔𝟔𝟓.
مفهوم «𝐀𝐦𝐨𝐫 𝐅𝐚𝐭𝐢» یا «عشق به سرنوشت»، هرگز به معنای تسلیم در برابر تقدیر یا تن دادنِ منفعلانه به پیشامدها نیست؛ بلکه دعوتی است برای عاشقانه زیستن با روایتی که «من» ، نویسنده و بازیگرِ آنم.
این عشق، نوعی بیداری خودآگاهانه است؛ فهمِ این حقیقت که هرآنچه بر من میگذرد، بخشی جداییناپذیر از هستیِ من است و من در پدید آوردنِ این روایتِ بی وقفه، سهمی بنیادین دارم. در این نگاه، حتی خطاها و لغزشهایم قابل احترامند؛ چرا که همان پیچوخمهایی هستند که قصه مرا منحصربهفرد کردهاند.
من این داستان را، با تمامِ فراز و فرودهایش، عاشقانه در آغوش میکشم؛ چرا که این روایت، تمامِ حقیقتِ من است. این منم، و این، سهم منحصر به فرد من از جهان.
✍🏾ژینت پاریس
