A D A M A K
Відкрити в Telegram
آدمک سلام؛ کجای قصهای؟ •ناشناس• http://t.me/HidenChat_Bot?start=107725242
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
335
Підписники
Немає даних24 години
+27 днів
-330 днів
Архів дописів
335
رفقا لازم دیدم یه توضیح کوچیک در مورد فیلم این هفته بدم
این فیلم ساخته شده از انقلاب ۵۷ هستش فیلمی که نشون میده اون زمان هم چطور با زور و اسلحه مملکت رو به دست گرفتن؛
به نظرم خالی از لطف نیس ببینیدش
با هنرنمایی آدرین برودی✨
335
گناهمان هم این بوده که زیادی به زندگی ادامه دادهایم و جای دیگران را تنگ کردهایم، همین.
#صادق_هدایت
@Adamak_07
335
آدمها چرا جور دیگری دیده میشوند در نگاهم؟ آدمها دیگر چرا مثل پیش از این شعف مرا برنمیانگیزند؟ و من شگفتا! -چه بیکس هستم؟ آه... ای شاعر! تو فقط روی صحنه میدرخشی در شعر و در کلام، جز آن و بیرون از آن چه مایه بیگانهای، چه مایه شکستهای، چه مایه دلتنگ و بیزاری؛ و چه مایه سرد، دلسرد. تو کیستی ای مرد! تو کیستی و کیفر کدام گناه ناکرده خود را میپردازی؟ همان گناه درخشیدن ؛ گناه درخشیدن که مکافات آن اینست؛ تنهایی و بیگانگی.
•89
@Adamak_07
335
تو از باطن لرزان و لغزان آدمی چه میدانی؟ مگر خودِ تو همین بودی که اکنون هستی؟ نه؛ و نه بسیار در ذهنت میگذرد که "حسهایم را گم کردهام؟" چرا؛ چنین است و خود نمیدانی آیا ورای حسهایت، خودت را گم نکردهای؟ شُبهه قویست. پس باید از خود بپرسی آیا بار دیگر خواهم توانست خودم را پیدا کنم؛ خودم را به دست آورم؟ امکان... هیچ معلوم نیست! این نعل گداخته اسب که درون قفسه سینه جا گرفته است در کدام یورش جهنمی زمهریر تَرَک برخواهد داشت؛ این نعل گداخته باری... چرا نمیتوانم بگریم؟
•84
@Adamak_07
335
اما عشق در عرش باقی نمیماند. روزمرگی و بخل و کمبینی آن را فرو میکشد، فروتر... تا نازلترین زاویههای وهن. در عشق، زبانِ سومشخص اگر به عسل هم آغشته باشد، کیسه زهر در خود نهفته دارد تا به تدریج آن را بچکاند و بمُخاند در پیوندهای نامریی میان دو انسان.
•81
@Adamak_07
335
عُرف و عادت را میشناسم که زبانی بس دریده و مبتذل دارد با پشتوانه تظاهر به عُرف. اما زبان عشق همیشه گنگ است، چون برهان نمیشناسد. پس خاموش و آرام میماند با امید همزبانِ دیرینه خود؛ اما شگفتا زبانِ نهان و نهفته عشق ناگهان به چرخشی حیرتانگیز در میآید و سر از هنجارهای عادت و عُرف در میآورد و تو دیگر لال میشوی، لال و مرگبار. سایه مرگ بر سیمایت مینشیند و سر در گریبان میشوی و تاب و توان آن ضربهای را آرزو میکنی که دارد بر تو فرود میآید.
•70
@Adamak_07
335
این خبر به من اثبات کرد که، رنجِ روان برای کسی استثنا قائل نیست.
گاهی حتی فرزند یکی از بزرگترین روان درمانگر جهان بودن هم، انسان رو از رنج های نادیدنی حفظ و مراقبت نمیکنه.
شاید این خبر قبل از اینکه یک خبر مرگ باشه درباره این حقیقته که روان انسان پیچیده تر از آن چیزیه که از بیرون دیده میشه.
@Adamak_07
335
فقط میخواهم به خود واگذاشته شوم؛ به خود... تا وارسم به اینکه کدام کیفیّات را نادیده گرفته بودهام. من تمام بودهام هرچه بودهام؛ چه چیز را باید ذخیره و پنهان میکرده باشم؛ برای چه؟ برای روز مبادا؟ کدام روز مبادا؟ چه پیدا شد این بغض که در سینه من بود، و چه داغیست اینکه خود ندانم در کدام کوره گداخته شده.
•41
@Adamak_07
335
هرگز به جد در آینه به خود ننگریسته بودهام الاّ به نگاه چشمانی که هنوز شعله سرگردانی در مردمکهایش دو دو میزد، و سپس یک بار به اندیشه آینه، نگریستن در آینه و فرو ریختن در تصویر آینه اندیشیدم و نشستم برابر آینه؛ و در آینه فرو ریختم مثل مردی که خود را نمیشناسد، مثل انسانی که گم شده باشد.
•31
@Adamak_07
335
آدمی هرگز روح خود را از نگاه خود پنهان نمیدارد اگر با خویش در ریا نباشد؛ و انسان مگر چند چشم محرم میشناسد تا بتواند دل-باطن خود را در پرتو نگاهها وابدارد بیهیچ پرهیز و گریز؟ چه بسیار آدمیانی که میآیند و میروند بیآنکه از خیالشان بگذرد که چنین موهبتی نیز وجود دارد که انسان بخواهد و احساس وجد کند از اینکه خودیترین و محرمترین چشمان عالم در او مینگرند.
•26
@Adamak_07
