A D A M A K
Відкрити в Telegram
آدمک سلام؛ کجای قصهای؟ •ناشناس• http://t.me/HidenChat_Bot?start=107725242
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
334
Підписники
-124 години
-17 днів
-730 днів
Архів дописів
334
زناشوئیهای سعادت آمیز نادر است. اندکی هم خلاف طبیعت است. اراده دو کس را نمیتوان باهم به زنجیر بست، مگر آن که یکی از آنها را، اگر نه هر دوشان را، مثله کنند؛ و این شاید از رنجهائی نباشد که آزمودن آن برای روح سودمند باشد.
•1990
@Adamak_07
334
زندگی به من آموخته است که دشوارپسند نباشم. نباید از زندگی زیاده از حد توقع داشت. باور کنید، همین که سر و کار انسان با مردم سادهای باشد که شریر نبوده به اندازه کافی مهربان باشند موهبت بزرگی است...(البته به شرط آن که هیچ انتظاری از آنها نداشته باشیم! و من خوب میدانم که اگر به آنها محتاج شوم دیگر بسیاری از آنها را گرد خود نخواهم یافت.)
•1988
@Adamak_07
334
باید در برابر خدای ناشناخته که هر وقت بخواهد و هر جا بخواهد باد عشق، زندگی یا مرگ میوزاند، چهره به خاک مالید. تا اراده او نباشد اراده آدمی هیچ کاری نمیتواند. یک لحظه برایش کافی است تا سالهای کوشش و کار را نابود کند. و اگر خواسته باشد، میتواند از لجن، زندگی جاوید برآورد.
•1949
@Adamak_07
334
"فـلک در قـصد آزارم چـرایی
گلم گـر نیستی خارم چرایی
تو که باری ز دوشم برنداری
مــیان بـار سـربـارم چــرایی"
@Adamak_07
334
آه از این درد که انسان از ترس شکستن قلب کسی که در حق وی اهانت روا داشته است نتواند خود را متهم کند و با خاکساری عذر گناه بخواهد! آه از این درد که انسان نتواند حقیقت را بگوید، چه در چشمان کسی که آن را از او جویا شده است میخواند که نمیخواهد حقیقت را بداند!
•1897
@Adamak_07
334
انسان، وقتی که دوست میدارد، میخواهد آنچه را که دوست دارد نابود کند تا هیچکس دیگر نتواند بر آن دست یابد.
•1863
@Adamak_07
334
دوست؟ آنان که این نام را به خود میبندند کم نیستند!... چه واقعیت گسی! دوستیشان چیست؟ دوستی به معنای معمولی جهان چیست؟ آن که خود را دوست میپندارد چند دقیقه از زندگی خود را وقف خاطره رنگ پریده دوست میکند؟ چه چیز خود را، نه آن چیزی که ضروری است، بلکه آنچه را که زائد دارد، بیکارگی خود را، ملال خود را، فدای او میکند؟
هنر هم مانند عشق حقیقتی ندارد. و چه جائی را واقعا در زندگی اشغال میکند؟ کسانی که خود را دل باخته آن میگویند، با چه گونه عشقی دوستش میدارند؟ فقر احساسات بشری به تصور در نمیآید. گذشته از غریزه بقای جنس، گذشته از این نیروی کیهانی که اهرم جهان است، جز مشتی غبار عواطف هیچ چیز وجود ندارد. بیشتر مردم به اندازه کافی نیروی زندگی ندارند تا خود را به تمامی وقف یک سودا کنند. وجود خویش را با خستی احتیاطآمیز صرفهجوئی میکنند. از هر چیزی اندکی هستند، اما هیچچیزی به تمامی نیستند. آن کس که در هر کاری که میکند، در هر رنجی که میبرد، در هر چه دوست دارد و در هر چه دشمن دارد، بیحساب از خود مایه مینهد، آنکس اعجوبه است، بزرگترین اعجوبهای که روی زمین بتوان دید. شور سودائی همچون نبوغ در شمار معجزه است. بهتر است که گفته شود که وجود ندارد!
•1855
@Adamak_07
334
سراسر زندگی اجتماعی بر کجفهمی عظیمی که سرمنشا آن گفتار است تکیه دارد...گمان میبری که اندیشهات میتواند با دیگر اندیشهها مربوط گردد؟ ارتباطی جز میان کلمات نیست. آنچه میگویی و میشنوی کلمات است: و یک کلمه نیست که در دو دهان مختلف همان یک معنا را داشته باشد. و تازه، این چیزی نیست. هیچ، هیچ کلمهای نیست که تمام معنایش در زندگی بگنجد. کلمات از واقعیتی که زیستهایم فراتر میرود. تو میگوئی: عشق، کینه... عشق نیست، کینه نیست، دوست نیست، دشمن نیست، ایمان نیست، سودا نیست، خوبی نیست، بدی نیست، تنها پرتو سردی از این روشنائیهاست که از خورشیدهائی که قرنها پیش مردهاند فرو میافتد...
•1854
@Adamak_07
334
دردهای حقیقی به ظاهر آرامند و در بستر عمیقی که برای خود درست کردهاند گوئی به خواب رفتهاند، ولی همچنان روح را میخورند.
•1841
@Adamak_07
334
در جائی که همه چیز به نیستی محکوم است، آفریدن به چه درد میخورد!
*
کیست که دوام بیاورد؟ زیر انگشتان درد و غم، زیبائیهای جهان چه طنین تهی باز میدهد!
•1837
@Adamak_07
334
کسانی که درباره مصیبت سخن میگویند همانهائی نیستند که از آن رنج میبرند.
*
ما کسان خود را، تا زمانی که دلمان از در گذشتشان به درد است، در خواب نمیبینیم، تنها بعدها، پس از آن که نوبت فراموشی برسد، از نو ظاهر میگردند.
•1837
@Adamak_07
334
در زندگی سالهائی هست که در آن دگرگونی پوشیدهای در عمق وجود هر کسی صورت میبندد؛ در این مرحله جان و تن بیش از هر زمانی دستخوش ضربات بیرون است؛ روح احساس ناتوانی میکند؛ اندوهی مبهم، نوعی سیری از هر چیز، نوعی وارستگی از هر چه کردهایم و عجز از آن که ببینیم باز چه کار دیگری میتوان کرد، جان را میخورد. در سالهائی که چنین بحرانهائی در میگیرد بیشتر کسان پایبند وظایف خانگی خویشند: و این خود تأمینی برای آنهاست، هر چند که در حقیقت آزاد اندیشی لازم برای قضاوت درباره خویش، برای جهتیابی و پایهگذاری یک زندگی نیرومند تازه را، از آنها میگیرد. چه غمهای نهفته، په بیزاریهای تلخ!... ولی برو! برو! از این همه باید در گذری... همچون اسبی که سرپا خوابیده است و باز میان دو مالبند خود خسته و کوفته پيش میرود، شخص را وظیفه ناگزیر و تشویش خانوادهای که مسئول آن است نگهمیدارد. ولی کسی که کاملا آزاد است چیزی ندارد که در این ساعت نیستی نگهدار او باشد و مجبورش کند که پيش برود. به عادت خویش قدم برمیدارد، اما نمیداند کجا میرود. نیروهایش پوسیده و اداراکش تیره گشته است. بدا به حال او اگر در همین لحظه که چرت میزند غرش رعد او را در رفتار خواب زدهاش متوقف کند؛ یکباره از پا میافتد...
•1836
@Adamak_07
